قصه هابیل و قابیل

هابیل و قابیل هر دو فرزند آدم بودند و بدان وقت چنان بود که مر آدم را از حوا فرزندان آمدی ، بیشتر دو به یک شکم آمدندی . یکی پسر بودی و یکی دختر . و بدان وقت روا بودی که خواهر به برادر دادندی . وخدای – تعالی – آدم را فرموده بود که هر دختر تو را آید به پسری ده که از شکمی دیگر آمده باشد ، تا به هم شکم نداده باشی .

پس یکی دختر آمده بود حوا را با قابیل به یک شکم . پس چون آدم را از این امر آمد از ایزد – تعالی – خواست که آن دختر که به قابیل به یک شکم آمده بود ، به زنی به هابیل دهد ؛ تا خواهرِ هم شکم به برادرِ هم شکم نداده باشد .

پس قابیل نزدیک آدم آمد و گفت که : این خواهر که به من یک شکم است به من باید داد. چرا به هابیل می دهی؟

آدم گفت که : یا پسر ، مرا خدای – عز و جل – چنین فرموده است، بر آن می روی و فرمانبردار می باشی ؛ والّا بروید هر دو و از این جهت قربان بکنید ، هر آن یکی که خدای – عزوجل – قربان او را قبول کند من این دختر را به وی دهم . قابیل گفت که : روا باشد، چنین کنیم ، پس آغاز کردند که قربان کنند . و آدم ، هر پسری را پیشه ای آموخته بود. قابیل را برزیگری آموخته بود ، و هابیل را شبانی . و گوسفندان را در پیش هابیل کرده . پس آدم بفرمود و گفت که : قربان بکنید . وقابیل یک دسته گندم بیاورد و به جای قربان نهاد . و هابیل ، گوسفندی فربه بیاورد و همان جا بنهاد .

و در آن روزگار چنین بود که هر آن وقتی که بر مردمان، کاری مشکل شدی، قربان بکردی ؛  و هر کی قربان او پذیرفته بودی ، دانستی آن فرمان خداست . و نشان پذیرفتنِ قربان آن بودی که چون قربان آنجا بنهادندی ، از شکاف کوه آتشی بیامدی بر مثال سیمرغی و آنچه پذیرفته بودی از آن قربان ها بخوردی و آن چیز خاکستر شدی و ناپدید شدی . آنگه دانستندی که آن قربان ، خدای – تعالی -  پذیرفته است ، و بدان کار کردندی .

پس ، هابیل و قابیل هر دو قربان بیاوردند ، و به نزدیک کوه – آنجا که جایگاه قربان بود – بنهادند ، و آدم بیامد و دعا کرد ، آن آتش ، بر مثال سیمرغ بیامد و بدان قربان هابیل اندر افتاد و بسوخت ، و قربان ناپدید شد . وآتش هیچ پیرامون قربان قابیل نگشت.

پس ، آدم هیچ چاره ندانست و آن دختر که هم شکم قابیل بود به هابیل بایست داد و گفت که : من از فرمان خدای – عزوجل – بیرون نتوانم آمدن .

پس قابیل به کار هابیل در ایستاد و گفت :  که من تو را بکشم . هابیل گفت که مرا درین، گناهی نیست، اگر تو به کشتن من دست دراز کنی من به کشتن تو دست دراز نکنم که از خدای – عزوجل – بترسم .

پس قابیل چشم همی داشت تا کی باشد که هابیل را غافل در یابد تا او را هلاک کند . و هابیل شبان بود و پیوسته از دنباله گوسفندان گردیدی ، و قابیل چشم بدان نهاده که کجا خالی او را دریابد . تا وقتی که هابیل بر سر کوهی در خواب شده بود و قابیل بدو در رسید ، و او را چنان در خواب دید، و گفت که اکنون فرصت یافتم به کشتن او . و سنگی بزرگ برداشت و سر او زد و او را بکشت . و چون کشته بود ندانست که چه می باید کرد و کجا پنهان باید کرد . و از آدم می ترسید. و او را همچنان کشته رها نمی یاریست کرد و جایی پنهان نمی دانست کرد .

و چون چندگاه بر آمد ، خدای – تعالی – دو کلاغ بفرستاد و پیش او به یکدیگر جنگ کردند ، و از آن دوگانه ، یکی کشته شد، و آن یکی که زنده مانده بود زمین را به منقار می کند تا گوی دور بکند، و آن کلاغ مرده را بیاورد و بدان گو اندر نهاد ، و خاک بر سر وی کرد تا در زیر خاک پنهان شد، و قابیل از دور در آن کلاغ نگاه همی کرد ، وچون آن را بدید گفت : یاویلتی اعجزت ان اکون مثل هذا الغراب فاواری سوءۀ اخی .

 گفت ای وای بر من که مرا چندین دانش نیست که این کلاغ راست ، که من نیز این برادر خویش را در زیر خاک پنهان کنم . پس قابیل ، همچنان گوی بکند و هابیل را در آنجا نهاد ، و خاک بر سر آن کرد و در زیر خاک پنهان کرد، و هیچ خلق را از آن خبر نبود که او را چه کرد و کجا پنهان کرد ...

پاورقی : از کتاب تفسیر طبری  به قلم دانشمند نامدار ایرانی محممد جریر طبری 
ناگهان چقدر ناگفتنی دارم... 

شنبه بعد از ظهر - 2

آه بعد از این همه سال در غربت ؛ چه چیزی می توان نوشت . از کجا باید گفت . اصلا برای چه . نمی دانم ... نمی دانم ...

سالهاست دیگر بی انگیزه زندگی کرده ام . روزم را شب و شبم را روز . خبر نداری از روزهایم . روزهای اینجا سخت است . غریب است .

کلمات نمی توانند بفهمند چه می گویم . خودم نمی دانم چه می گویم . برای چه ...
حالا پس از این همه سال دوری ، این همه وقت غربت ، عجیب است است که من در اینجا زیرزمین این خانه در دل این شب ناتمام دارم می نویسم ...

هنوز در شوک ام . باور نمی کنم اصلا . حتی نمی توانم فکر کنم که باید باور کنم .

آه کجا بودیم . کجا بودیم . داشتم چه می گفتم اصلا . شاید این که چه سرنوشت عجیبی است زندگی . هنوز باور نمی کنم . من . اینجا ...
                                                          *                      *                        *

روزهای غربت سخت بود . زندگی خوب بود اما برایم سخت بود . همه چیز آن جا قشنگ و مرده است . یعنی برای من چنین شکلی دارد . چیزی که برای من نیست . خاک من نیست . هوای من نیست . فرهنگ و زبان من نیست .

اما نمی شد . دیگر نمی توانستم کاری کنم . خودم انتخاب کرده بودم . خودم خواسته بودم که بروم ... سالهای سختی بود . روزهای تلخی داشت . سرد بود ... و گذشت .

حالا من در ایران ، سرزمین خودم نشسته ام . اما اینجا هم انگار غریب شده ام . شده ام چوب دو سر طلا . دیگر نه اینجا را دارم نه هوای گرفته غربت را . دیگر انگار سرزمینی برای من نیست . حالا اینجا تو هم نیستی . نیستی که مرا ببینی که آمده ام . که آمده ام تو را ببینم . اما چقدر دیر ناگهان... چقدر جادی زمان می گذرد .

آه . کلمات معنای حرف هایم را نمی رسانند . فارسی . هنوز هم خوب بلدم . بعد از این همه سال . می بینی؟ تو یادم دادی ، آموخته ی تو را... حرف های تو را نمی توانم فراموش کنم . می بینی به زانو درم آورده ای ...


                                                        *                      *                        *

اینک نیستی که ببینی چگونه در نبودنت اشک می ریزم و کاغذ زیر دستم را خیس می کنم ... 

                                                                                                                            ادامه ...

ادامه نوشته

زمستان بود ... همین موقع ها

زمستان بود . درست یادم نیست کجای زمستان . دی را بیشتر دوست دارم . بعدش زمستان هم رنگ می بازد و بوی تمام شدن می گیرد . گمانم دی ماه زمستان چند سال پیش بود که دیدمش .

نمی دانم اصلا چه حسی است این دلنشین بودن . معیارش را چه کسی از کجا تعیین می کند . یک نفر برای بار اول دلنشین است و یک نفر نه . چیزهای دیگری هم هست . خودت هم باید به طرف آن عنصر دلنشین بروی تا آن را بگیری اما یک وقت هایی حس می کنم چیزی دست من نیست .

پیاده روی خیابان بهشت را به طرف کسی رفتم که اصلا نمی شناختمش . سرد بود خیابان . رفتم داخل . توی کافه . پیراهن شیری پوشیده بود . لبخند زد . دست داد . انگار خیلی وقت است همدیگر را می شناسیم . مرزی هم حس نکردم . گمان نمی کردم سه ساعت تمام کنارش بنشینم و از این ور و آن ور بگویم . اما خوب ، نشستم ... گفتم ... گفت .

آدم وقتی توی فکر می رود یک جاهایی بی اختیار لبخند می زند و یک جاهایی نه . توی فکر می رود یا حسرت می خورد یا خاطرش می رنجد . اخم می کند . این گذشته است که در ذهن تصویر امروز را می سازد . اصلا همین گذشته است که امروز را می سازد .

روزهای غم و شادی ... روزهای سرد و گرم . روزهای تنهایی و خیال ...

                              *                                                            *

چند وقتی است زیاد خوش ندارم بنویسم . یعنی هیچ جا . سرد و بی روح شده ام . فقط یک جاهای خاصی بدون اینکه فکر کنم چه می نویسم و برای چه می نویسم شروع می کنم به نوشتن . راستش در این همهمه چیزی برای نشان دادن ندارم . حرفی برای گفتن ندارم .

می دانی ، وقتی در این همهمه هرکسی که مورد توجه قرار گیرد روزی کنار گذاشته می شود سختم است مورد توجه قرار گیرم . تا به حال زور نزده ام خودم را خاک کنم . خودپرستی ام را نابود کنم . تا به حال سعی نکرده ام جلوی آینه که می ایستم با حس خاصی نگاه نکنم . یک جوری نگاه نکنم . نشد به خودم بگویم تو این که هستی شاید یکی مثل همه . همیشه توی آینه اصرار کرده ام من اینم و فرق دارم . حالا چه فرقی . چه خودپرستی ای . نمی دانم .

در نگاه من همه آدم ها یا بزرگ بوده اند یا کوچک . همیشه برایم چه کسی مهم تر از چه چیزی بوده . اسم ها . اعتراف می کنم هیچ وقت نتوانستم آدم ها را یکسان ببینم .

                                     *                                                                 *

زمستان را دوست دارم . قدیم تر ها شعر اخوان را می خواندم و سردم می شد . حریفان میزبانان میهمان سال و ماهت پشت در چون موج می لرزد...چون موج می لرزد... تگرگی نیست مرگی نیست صدایی گر شنیدی صحبت سرما و دندان است ...من امشب آمدستم ...

فریبت می دهد بر آسمان . این سرخی بعد از سحرگه نیست . حریفان گوش سرمابرده است این . یادگار سیلی سرد زمستان است ...

همیشه زمستان با سرمای زندگی برایم می آمد . یعنی وقتی از کسی دلسرد می شدم برای خودم شعر زمستان را می خواندم و پتو را گاز می گرفتم و گریه می کردم . دلسردی ... سرما ...

نمی دانم چرا این حرف ها را می زنم . دست خودم نیست . آن اولش داشتم از دلنشین بودن می گتم . از کسی خوشت بیاید یا نه . و بعد فقط قصدم این بود که نشان دهم آدم همیشه باید خودش را داشته باشد و روی خودش حساب کند . بعدش هم می خواستم به خودم بفهمانم هر چقدر هم که با دیگران فرق کنی باز هم این را توی گوشت کن که یک آدم عادی ای . مثل همه . به خودت ساده نگاه کن . بزرگ و کوچک نکن آدم ها را .

اما می بینی ، شده ام مثل نقاشی که دارد توضیح می دهد اینجای تابلویش یعنی چه . چه نقاش ضعیفی است و چه نویسنده دست شکسته ای هم . چقدر سخت است خیابان بهشت را بکشم که به طرف کافه می روم و چقدر سخت است توصیف کنم که چه گذشت . که چه می گذرد . به هر حال زمستان بود . زمستان .
پاورقی : زمان ها و آدم ها .
چه سخت است که از پشت زمان ها تردید کنی به آدم ها .

شما تصور کنید مرا

واقعا سلامتی از آن نعمت هایی است که تا زمانی که هست هیچکس قدرش را نمی داند . مثلا همین الان من به نحوی گوزپیچ شده ام که نمی دانم باید چه خاکی توی سرم بریزم . صدایم شبیه پیوند ناموفق الاغ و کلاغ شده آن هم توسط موسسه رویان . آبریزش بینی که چه عرض کنم(!) آب ریزش بدنی ای پیدا کرده ام که قادرم یک تنه مصرف بدون یارانه سد کرج را تامین کنم . عطسه هایی می زنم در حد دراکولایی که ترسیده باشد .

حالا این را هم ول کنیم که امروز برای یک امر حیاتی رفته بودم به شهرک چیز... و نزدیک بود یک سگ هم به دنبالم کند و باز هم از این بگذریم که دو اسطوره دختربازی در راه برگشت هم مسیرم بودند و چه ها که گذشت!

پیش دکتر هم رفته ام تازه . با این که معتقدم بیماری چیزی نیست که آدم بخواهد پول خرجش کند . اما آن روز اول که من مریض شدم قضیه این شکلی نیود که . سرم به قدری درد می کرد که قادر نبودم تکانش دهم و فردایش هم چشمم درد گرفته بود . این شد که همگی به اتفاق گفتند سینوزیتت است و همین روزهاست که دار فانی را وداع بگویی . این شد که بفهمی نفهمی خودم هم کمی ترسیدم و گفتم نه بابا بگذار یک بار هم که شده پول توی جیب این دکترهای مفت خور بریزم .

به همین ترتیب عازم اورژانس بیمارستان محله مان شدم . پزشک کشیک هم توی جلسه بود . هر چه آنجا گفتم مگر اورژانس نیست ؟ برای چه دکترش توی جلسه است؟! پرستار هم می گفت مگه شما اورژانسیه وضعیتت؟ می خواستم خفه اش کنم . حالا من نه . آمدیم و یک اورژانسی آوردند خدایی نکرده . بعد هم گفت آن وقت دکتر می آید ...

بعد از آمدن دکتر ، دوباره رفتم سراغشان . حضرات بیمارستانی سفیدپوش . دکتر در نیم نگاهی به حلقم شش هزار تومان تیغم زد و بعدش هم راجع به مسائل سیاسی و اجتماعی به بحث پرداخت و بعدش هم با یک نسخه سه خطی راهی داروخانه ام کرد . لاکردار یک آمپول همان خط اول برایم نوشته بود . آمپول را هم زدیم . چشمتان رز بد نبیند یکی دو ساعتی خوب شدیم و بعد یکهو همین وضعیتی پیش آمد که هنوز هم گریبان گیرش هستم! عطسه . سرفه . دماغ قرمز . چشم های سرخ . کمی تب و لرز و از این تفاسیر خلاصه .

حالا این ها را ولش کنید . مادرم می خواهد به زور یک آمپول دیگر هم به فلان جای بی ناموسی ام بزند! مشکل اینجاست کهمادرم هم آمپول زدن بلد نیست و می ترسم اشتباهی یک آمپول هوایی چیزی بزند و من به راستی به ملکوت اعلی بپوندد روحم حتی نیز! اینجاست که آدمی که سلامتی اش در خطر است قدر تندرستی را خوب می داند . ای ی ی ی ...

البته به احتمال قریب به یقین مغزم هم دچار نقص فنی شده و به خواب زمستانی رفته . چرا که دائما در هپروت به سر می برم . چند روز دیگر هم امتحانات شروع می شود . حتی اگر یادم باشد چه واحدهایی برداشته ام !

خلاصه در جریان باشید که اینجانب افقی افقی هستم و احتمال مسمومیت دارویی هم دارم . صبحانه کلد استاپ می خورم و چی چی لی سدیم . به جای چایی هم یک لیوان شربت سینه می خورم . قرص سرماخوردگی هم به مانند بچه ای که نقل می خورد . قرص سرماخوردگی روز و شب هم به همین ترتب . قرص جوشان هم چیز خیلی خوبی است و من دائما می خورم . اما دریغ از یک ذره بهبودی . یک ذره . فقط یک ذره . دائما برد عطسه هایم بیشتر می شود و دستمال کاغذی های بیشتری را به فنا می دهم . گلاب به رویتان . قدر سلامتی تان را بدانید!
لوس می کنم خودم را تا نگاهت کنم .
پاورقی : یا من اسمه دواء و ذکره شفاء

شنبه بعد از ظهر

- مصاحبه می کنی؟!
نچ
- چرا؟
اینش دیگه میشه جزء مصاحبه . وقتی گفتم مصاحبه نمی کنم یعنی دلیلشم نه باس بپرسید .
- اگه مصاحبه کنی به نفعته ها !
مثلا چه نفعی؟
- مثلا یکی سرگذشتتو توی مجله می خونه ، شاید دلش بسوزه بیاد کمکت کنه .
نه گمون نمی کنم کسی دلش واسه من بسوزه

- خیلو خوب ، شاید چهار نفر سرنوشتتو بخونن به اون راهی که تو رفتی نرند . شاید چند نفر رو نجات بدی
این همه آدم . برو سرنوشت یکی دیگرو چاپ کن دیگران عبرت بگیرن . برو تا نزدم لت و پارت نکردما...
- منو لت و پار کنی ؟ پدرتو در میارن اینجا . جرئتشو نداری .
برو گمشو بچه . ای بابا . بر خرمگس معرکه لعنت .

- ببین اگه مصاحبه کنی ها یه مطلب برات می نویسم مثل توپ صدا کنه . همه ی شاکی ها و طلبکارات دلشون بسوزه و بیان دونه دونه رضایت بدن ... چی می گی؟
واس فک کنم .
- خیلوخوب . فکر کن ، کردی ؟ ببین من کار و زندگی دارما .
اوم . به شرطی مصاحبه می کنم که هیچ عکسی ازم چاپ نشه . نه شطرنجی نه خط مشکی رو چشام . هیچیه هیچی . اصلا به جای من یه نقاشی بزارین

- این که نمی شه که . بالاخره باید یه عکسی چیزی بندازیم ازت که مردم راحت تر ارتباط برقرار کنن . عکس شطرنجی تو چیزی نشون نمی ده که کسی بشناستت .
گفتم نه . اصلا مصاحبه نمی کنم . برو عمو . خدا روزیتو یه جای دیگه حواله کنه .
- خیلو خوب قبوله . عکستم چاپ نمی کنیم دیگه چی می خوای .
آهان ، حالا شد . خوب حالا بگو ببینم چی می گی .

- خیلو خوب . من از الان صداتو ضبط می کنم . درست حسابی حرف بزن که شاکی هات دلشون بسوزه . ولی دروغ نگو . قبوله ؟
آهان . باشه باشه دمت گرم .
- خیلو خوب شروع می کنیم . من صداتو دارم ضبط می کنم :

- سلام . به عنوان اولین سوال به ما بگو چرا اینجا هستی؟
به جرم بدی روزگار . واسه سرقت .
- پشیمونی؟
معلومه که پشیمونم اما چیکار میشه کرد .
- چرا سرقت می کردی؟
من که دزد نبودم . بدبختی هام باعث شد این کار رو بکنم . من همیشه دنبال یه کار بودم . ولی هیچ وقت نتونستم . چون سابقه داشتم .

- آهان ، پس سابقه هم داشتی! سابقت چی بوده؟
سابقه که نبوده . یه دفعه ماشین عمومو بی اجازه برداشتمیه دوری بزنم . اونم که ماشینش به جونش بسته است رفت واسه شکایت . ما هم تو سفر بودیم گرفتنمون . چند ساعت بعدشم اومد رضایت داد . ولی سابقه دار شدیم دیگه .
- چرا ماشین عموتو بی اجازه برداشتی؟
چمی دونستم می ره شکایت می کنه . کف دستمو که بو نکرده بودم . حالا مثلا اگه اجازه می گرفتم ماشینشو می داد؟
- آهان . چون اجازه نمی داد تو هم باید می رفتی ماشینشو بلند می کردی؟
بلند نکردم ، چند روز امانت گرفتم!

- امانت؟! امانت هم صاحاب جنس راضیه هم اطلاع داره ...
به هر حال ماشین می خواستم . اونم نمی داد . منم مجبور شدم .
- خیلوخوب . بعد که آزاد شدی چیکار کردی ؟
من که همون موقعشم بیکار بودم ، ولی اون سابقه هم شد قوز بالاقوز .
- بعدش چی شد ؟
بعدشم هیچی . یه مدت توی مغازه خود عموئه کار کردم .
- خوب؟
حقوقش کم بود . کارشم با منت بود . خیلی هم مواظب بود یه چیزی ازش ندزدم . اونجا زجر می کشیدم .

- چند کلاس درس خوندی ؟
تا سوم دبیرستان .
- بیشتر چرا نخوندی؟
درس خوندن رو دوست نداشتم .
- خوب . از این سرقت بگو که به خاطرش دستگیر شدی ؟ چرا دوباره رفتی سراغ دزدی؟
واسه رفیق ناباب . اوضاع آدم که یه کمی بی ریخت می شه دور آدم رو یه مشت لش و لوش می گیرن . آدم حسابی دیگه گیر نمیاد . اون وخ یا آدم پخمه می شه یا می شه یکی مثل خودشون .

- دفعه اولی که دزدی کردی کی بود؟
گمونم زمستون . آره زمستون بود ...
- نه . منظورم اینه که چه موقعی رفتی سراغ دزدی ؟ برای چی دزدی کردی .
آهان بعد یه مدت بیکاری تصمیم گرفتم برم خونه های مردم کار کنم . در و دیوار بشورم . تو بالاشهر . گمونم هم کارش سبک تر از کارای مردونه دیگه بود هم پولش بد نبود .
- خوب . رفتی ؟
آره رفتم . رو چند تا کاغذ نوشتم زدم به در و دیوار یه محله . بعدشم شروع کردم . راه پله شستن و در و دیوار دستمال کشیدن یا پنجره های تو ارتفاع رو پاک کردن . کار مزخرفی بود . ولی پولش بد نبود .

- خوب . چرا ادامه ندادی ؟
نتونستم . دلم خیلی می سوخت . شرایط اونا رو که می دیدم و شرایط خودمو ... ما خانوادمون پولدار بود . یعنی بابام خیلی خرپول بود . ولی چون توی خاندانشون دختر خیلی کم بود دوست داشت من دختر بودم . ولی چون پسر بودم دلش باهام یکی نشد هیچ وقت . مخصوصا که با هزار بدبختی منو پس انداخته بودن و تا لحظه آخرم مطمئن بودن دخترم .
- پدرت الان کجاست؟
پی زندگی خودشه . بعد از چند سالی از مادرم جدا شد و منم رفتم پیش اونا .

- بازم از کار بالاشهر بگو .
هیچی دیگه تو همین فکر و خیال ها بودم که اگه بابام ننمو طلاق نداده بود الان منم یکی از اینا بودم . داشتم راه می رفتم واسه خودم تو خیالات . یکهو دیدم در یه ماشین بازه و صاحبش داره با سرعت می دوه و می گه پدی پتی ... گمونم سگش از ماشین در رفته بود .
- خوب ؟
یکهو ناخودآگاه سوار ماشین شدم و رفتم !
- پس که این طور . اون وقت چرا ادامه دادی ؟
چون دیگه راه برگشت نداشتم . تازه برای خرج زندگیم خیلی بیچارگی می کشیدم . نمی تونستم ماشینو برگردونم و فقط بگم وسوسه شدم .

- اون وقت ادامه دادی ...
اوهوم . راه بی بازگشتمو ادامه دادم .
- تو پروندت گفتن همدست داری .
اوهوم . بعد اون ماشین رفتم سراغ چند تا از دوستام . چون منطقرو می شناختم بهشون گفتم که می تونیم بریم تو خونه های اون منطقه . روزا می رفتیم اونجا زاغ سیاه چوب می زدیم و سر بزنگاه می رفتیم تو خونه .
- تا حالا شده بود موقعی که تو خونه اید صاحابش بیاد ؟
آره یکی دو دفعه شد .

- خوب . بعدش چی شد ؟
اون شروع کرد به داد و بیداد کردن . آی دزد ... وای دزد... ما هم با هزار ترس و بدبختی یا از پشت بوم در می رفتیم یا هلش می دادیم و از در می یومدیم بیرون . همون موقع خودمونم شروع می کردیم و داد می زدیم آی دزد آی دزد ... که مردم فکر کنن دزد یکی دیگست و ما هم دنبالشیم . بعدشم از کوچه پس کوچه فلنگ رو می بستیم .
- با پولایی که دزدیده بودی چیکار می کردی؟
پول دزدیو چیکار می کنن . خرج مواد می شدش .

- پس معتاد هم هستی؟!
نه فقط گاهی . فکرم خیلی شلوغ میشه و مجبور میشم .
- مجردی ؟
وارد مقوله هایی نشو که بهت مربوط نیست .
- خیلو خوب . به عنوان آخرین سوال می خوام بپرسم که اگه جای شاکی هات بودی و کسانی که ازشون سرقت کردی ، الان با خودت چیکار می کردی؟

جای شاکی هام که نیستم ولی می دونم پولی که من ازشون برداشتم توی زندگی اونا خیلی تاثیر نمی زاره . براشون مهم نیست . جای شاکی هام نیستم اما خوب می دونم سرنوشت ، کسی رو که له کنه دیگه له کرده .

- خیلو خوب . مصاحبمون تموم شد . من ضبط رو قطع کردم . ممنون . حالا می زاری عکس بگیرم؟
 نه . قول دادی دیگه .
- باشه ، امیدوارم مجازاتت با تخفیف باشه . راستی یه سوال خارج از مصاحبه بگم ؟
تو که جد و آباد ما رو پرسیدی اینم بگو

- اگه آزاد شی دوباره دزدی می کنی؟ الان واقعا پشیمونی؟
الان واقعا پشیمونم . و اگه آزاد بشم دیگه طرف دزدی نمی رم . مگر اینکه ...
- مگر اینکه چی؟
هیچی ولش کن .
- حالا بگو دیگه .
دارن صدام می زنن . واس برم . خدافظ .
پاورقی : لبخند .

تمومش کن

شرح قصه اش کمی سخت است . آدمی که تا دیروز می شناختید . کمی . فقط کمی می شناختید یا یکبار به او فکر کرده بودید . یا یکبار او را دیده بودید ... حالا تمام می شود . می دانی چه می گویم؟! تمام می شود ...

بدی اش این است که این حقیقت لعنتی تلخ است ... تلخ . مثلا فردا بیایید اینجا و ببینید و دیگر آدمی به اسم حروف چین وجود ندارد . دیگر اینجا با آن کاشی های قدیمی آن بالا نیست . وبلاگ نویسی نیست . بی خبر . در سکوت . هیچ کس هم نمی فهمد . در زندگی می توان گم شد در اینترنت که چیزی نیست . مثلا تو شماره ی من رو داری و من مثل دزدها اون شماررو می ندازم توی جوب . تو خونه ی من رو بلدی و من از اون خونه مهاجرت می کنم . بی خبر . این قصه ی گم شدن از دنیاست . سفر به ناکجاآباد .حالا اینترنت و حذف یک وبلاگ که ارزشش کمتر از آن است که باور کنی ... همه می روند این قصه ی دنیاست مگه نه ...

حالا چه شده که من این ها را می نویسم . چه شده واقعا اصلا! قصه یک نوستالوژیست . یک چیزی که تو را به گذشته ببرد .

یک شب می شود و یک وبلاگ نویس دلش می گیرد . می رود روی دیگر امکانات وبلاگش می ایستد . تردید نمی کند . دکمه را می زند . حالا همه ی وسوسه های آره و نه به جانش می افتند که هی چه کار می کنی . مگر یادت نیست چه روزها و شب هایی را به این وبلاگ نشسته ای . مگر یادت نیست برای ساختنش و آباد کردنش چه بیچارگی ای کشیده ای . پس دوستانت چه می شوند . آن ها چه خواهند گفت ...   نه . اینجا واسه منه . مال خود خودمه . خونمه . دوست دارم خرابش کنم . دوست دارم بزارم و برم . اصلن الاغ تو تا حالا فکر کردی همه اینا که دورتن برای تو دوزارم ارزش قائل نیستن؟ فکر کردی اگه حذف کنی همه می یان و می گن آی چرا حذف کردی . اوه نرو ... و اینا؟! نه عزیز من . بهت قول می دم با حذف تو آب هم از آب تکون نخوره . فوقش یه چند نفری فقط بگن آخه چرا و فقط همین . یا به قول هاشور : چه باشم و چه نباشم جمعیت دنیا ثابت است.خنده دار است هفت میلیارد مثل تو وجود داشته باشد و تو خیال کنی مهم هستی...

شب می شود و در یک شب بی دلیل غمگین زندگی ماشه را می کشد و تا می آید بگوید ا... چه کار داری می کنی... بنگ! تمام . دکمه حذف وبلاگش را می زند و فاتحه ی خودش را پیشاپیش می خواند . حذف مثل خودکشی است . تنها چیزی است که اختیار و راه برگشت را از آدم می گیرد . پشیمانی اش مثل پشیمانی کسی است که از ارتفاع پریده ... حالا اصلا پشیمانی اش سود ندارد . فریادش به ثانیه صدای سکوت می گیرد ... یا آآآآ آآآ ع ااا اا بوف!

صحنه ی بعدی مثل کسی است که یک نفر را کشته و حالا دارد خودش را از روی جسمش می کَنَد . شوکه شده ، کمی پشیمان و مطمئن از اینکه راهی بی بازگشت را رفته . لاکردار این بلاگفا شوخی سرش نمی شود . فقط یک لحظه می پرسد . مطمئنی؟ و تمام . یک مهلتی . یک الان نمی شه برو فردا بیایی . یه اروری . آخه یه چیزی . اینجای عمر یک وبلاگ نویس که می شود بلاگفا نه به درج اسکریپ های غیرمجاز معترض است و نه می گوید که از لینک های غیر قانونی استفاده شده . ح حذف را که بگویی سندت را با سوراخ کن باطل می کند ...

حالا چه ککی در جانم افتاده که مثل مارگزیده ها به دور خودم می چرخم و نمی دانم از کدام سوراخ خورده ام؟ یک وبلاگ... یک اندیشه ... یک نگاه ... یک هیچ حذف شده . خاموش شده . ایشان! البته قبلا ایشان بوده اند ! منتهی از بد روزگار همان ایشانی هستند که اولش گفتم!

در پی این رویداد نئو بلاگر هم دست از نوشتن کشید . حالا با تاثیر مستقیم یا غیر مستقیم . نمی دانم . شاید اگر من هم جای اون بودم همین کار رو می کردم . البته زیاد مطمئن نیستم به رفتن ایشون! نئو بلاگر به نگاه من انقدر تلخ هست که هر چقدر هم که - اگه - مظلوم باشه دیده نشه . به هر حال ...

قبل تر هم سامان رفت . به یه شکل دیگه . یه طلاق توافقی و البته غیابی! سامان هم دوست داشتنی بود و هست . خوب می نوشت و خیلی وقت ها جای خالی اش برای نوشتن در دهات وبلاگ آباد حسابی حس می شود هر چند این جای خالی صدای بلندی به پا نمی کند اما حس می شود . حسابی حس می شود . و تک تک آدم های شناخته شده یا آرامی که رفتند .

راه های زیادی ندارد . اول اینکه شما واقعا به یک هویت باطله تبدیل می شوید و دیگر در اینترنت هیچ خبری ازتان نیست و دوم این که باز هم مثل یک روح در عذاب و سرگردان می آیید . یک راه دیگر هم اینکه بی خبر خاموش می شوید . همه چیز سرجایش است اما شما نیستید . خانه هست . وسایل هست . لباس ها هم هست . اما جای خالی شما هم هست .

بخواهم اسم ببرم یک دنیا می شوند . یک دنیا که رفته اند ... بیشتر آدم وقتی دلش می گیرد که کسانی که می شناختشان یا دوستشان داشت نباشند . آن وقت می سوزد . ذره ذره از درون . آخ ...

قبل تر ها وبلاگ حذف کرده ام . طردشدگان یک صفحه ی سیاهه بود که حذف کردم  و همین جا را هم . یکبار . قبل از این که اینجا را بشاناسید و حتی بشناسم جنین نویسندگی چهارماهه ام را سقط کردم . هر چند این قاتل دوباره به محل جنایت خود برگشت . من دوباره به اینجا برگشتم و چون دیدم هنوز خالیست دوباره شروع کردم . به فرزندی قبولش کردم و نوشتم . تا الان . اینجا . این من . این صفحه .

می دانم جملاتم درهم و برهم تر از حوصله ی سررفته ی شماست که تحملم کنید . می دانم که الان دوست دارید با دستانتان خفه ام کنید . آه این یک بار را فقط این یک بار را اصلا اصول حرفه ای و ویرایش و نقطه و ویرگول را بی خیال و من می خواهم بنویسم و نه اصلن... خط خطی کنم . چقدر خوب بود حوصله می کردم با صدای خودم برایتان دکلمه کنم با یک موسیقی متن احتمالی هم . آن وقت زحمت شما برای دیوانگی امشب من کمتر می شد . آن وقت شاید شک نمی کردم که این خطوط آیا مخاطبی هم دارد اصلن یا نه . بعضی وقت ها آدم شک می کنه . هیشکی منو دوس نداله !

واقعا بچه گانه ی جدی ای است خود را تمام کردن . خودکشی . حذف کردن . اه ... ولش کن .

این را... همین خطها را می گویم می خواستم بی سانسور تر از این و باز تر از این بنویسم . چند باری می خواستم به چند نفری فحش بدهم و چند باری هم توی آینه تف کنم برای نمایش امشب . اعتراف می کنم من بدکاره ی خجالتی ای هستم که به درد این کار هم نمی خورم . چندباری از خودم ودیگران خجالت کشیدم . خجالت کشیدم از هرآنچه نباید بگویم و می خواهم بگویم . از مصلحت لعنتی که وادارت می کند تا حقیقت را پنهان کنی . بهتر است ذهن شما را از این موضوع ها پنهان کنم . این صرفا یک دل نوشته ی ناخواسته بود که اتفاقی نوشتم . من قبلا ها از رفتن خیلی ها ، خیلی ناراحت شدم . من قبل ها به رفتن خودم هم - این کمترین - هم فکر کرده ام . من از بستن نظرات اسپاتلایت ، یکبار حذف شدن دوشیزه ، حذف "کردن" درخت آدامس ، تهدید گلابی "دیوانه" مبنی بر رفتنش آن هم نه یک بار ... رفتن حکایت ها و ناگفتنی ها . و حتی ماه نیمروز را!  آدم هایی که رفتارشان برای یک پست عوض شد و من تردید کردم که می شناسمشان و رفتند ... رفتند ...

ببخشید . ببخشید که بر دردم فریاد کشیدم و هذیان گفتم . ببخشید که چیزهایی گفتم که نباید می گفتم هر چند آرام . و بابت همین ببخشید هم باز ببخشید .

من همچنان طرفدار تیر آدم های بی وسعت و شناخته نشده هستم . من می میرم برای کسانی که با دانش و توانایی زیادشان ادعایی ندارند . آدم هایی که سکوتشان معنی دارد . آدم هایی که زیاد نمی شناسمشان اما حسشان می کنم . آدم هایی که ... من دست آن نویسنده ای را می بوسم که برای شهرتش نمی نویسد . بر قلم در پیشگاه خداوند سجده می کنم . من ...

باز خط های آخر است . برگ خداحافظی . خیلی زود . خیلی دیر . پرحرفی ها و حرف گمشده ام . خیلی دور خیلی نزدیک و شاید وقتی دیگر ... مجلس تمام گشت به آخر رسید عمر ما همچنان در اول وصف تو مانده ایم ...سعدی

پاورقی : ویرایش می خواهد چون دست نخورده ی دل است!
نگاهم نکن بیش از این ، نازنین نازنین نازنین ... کله شقی هایم برای ماه .

زندگی یعنی...

نمی دانم ، امروز یادم بود باید بنویسم . اما یادم نبود چی . آخرش هم ننوشتم . تا الان . نصفه شب . یادم افتاد توی فتوکپی یه جمله خوندم . نوشته بود : زندگی قصه مرد یخ فروشی است که از او پرسیدند : فروختی ؟ گفت : نخریدند ، تمام شد ...

اسم بهترین فتوکپی ها که می توانند تحقیق اینترنتی هم جور کنند دانشجو است! حداقل من که این طور دیده ام . مثلا جلوی دانشگاه ما به ازای هر ده ساندویچی و فتوکپی شاید به زور یک کتاب فروشی هم باشد که روی در آن هم نوشته تعویض کتاب های عمومی ترم قبل با ترم جدید .

اسم اینجا که رفتم "دیدنی ها" بود . لاکردار بد ارزان می داد! نمی دانم توی این یارانه هاست - چیه می گن - به اونجای این آدم فشار نیومده . وال لا! آخه فتوکپی دو رو بیست و پنج تومان؟! نه به جان شما راه ندارد . نه . آدرس نمی دهم ...

خلاصه که صاحبش مرد جوان ترک کمر باریکی بود با یک سیبیل نازک . یک عکس امام خمینی را هم به اندازه عظمت حضرت امام زده بود گوشه مغازه اش . هر چه این طرف و آن طرف را نگاه کردم عکس دیگری را ببینم نبود که نبود . صاحب مغازه یک دستش روی یک دستگاه فتوکپی بود و با آن یکی دستش منگنه می کرد . احتمالا توانایی این را هم داشت که از پایش و انگشت کوچکش برای دستگاه زیراکس استفاده کند که لنگ نماند .

آخر یک پاساژ عهد دایناسورها هم بود گمانم . کلا جای خاطره انگیزی بود .

همان جا نشسته بودم و منتظر بودم که چشمم به همان تابلوی مرموز افتاد . زندگی قصه مرد یخ فروشی است ... آن قدر به آن فکر کردم که نزدیک بود یادم برود کجا نشسته ام و اصلا برای چه . زندگی ، یخ ، مَرد ، تمام ، نخریدن ...

اولش به نظرم جمله بند تنبانی ای بود . بعدش می خواستم از خود طرف بپرسم که این یعنی چی ؟ فکر کردم الان یک لبخند عاقلا در سفیه خرجم می کند و بعد سکوت می کند . می فهمیدم یک چیزهایی اما دوست نداشتم بگویم فهمیدم . مثلا زندگی فرصت هایی است که به تدریج زمان از بین می رود . بنابراین یخ آمد که به تدریج آب می شود . یا مثلا کمتر کسی به فرصت های زندگی اش توجه می کند . اما چیزی که برایم مهم بود این که چرا نگفته نخریدند آب شد . چرا گفته نخریدند تمام شد .

زرین دست می گفت داشتم برای خودم توی خیابان قدم می زدم . غرق در فکر و خیال بودم و از همه جا ناامید و نالان . یکهو چشمم افاد به یک دیوار ساختمان بلند . رویش نوشته بود زندگی یعنی امید و حرکت . از همونجا روزم عوض شد . زندگیم عوض شد .

فقط کافیست توی گوگل سرچ کنی زندگی یعنی ... به اندازه ی تعداد زن های ناصرالدین شاه برایت لینک میاورد . حالا زندگی چیست را خدا می داند . اما به نظرم زندگی نوع یک نگاه است . فاصله مرگ و زندگی . بودن و نبودن . غم و شادی . خلاصه همه چیز زندگیست در عین اینکه زندگی چیزی نیست! ساده و پیچیده . پس زندگی یک تناقض بزرگ است .

زیاد به این مقوله فکر کنم مجبور می شوم یک جمله از خودم در بیاورم که صد سال دیگر که یک آدم از بد روزگار توی یک فتوکپی هسته ای بود چشمم بیفتد به جمله ی من و شب و روزش مختل شود و خوابش به باد برود . مثل الان من . اصلا تو روح اون فتوکپیه!

پس معنای زندگی را بی خیال می شوم . بعضی چیزها معنی خاصی ندارند و دیده نمی شند اما همیشه حس می شند . بعضی چیزا بی مزه و مقوی اند . بعضی چیزها هستند حتی اگه دیده نشند . زندگی هم ... واژه غریبیست .
زندگی عشق است . بوسیدن دستان تو گاه همه زندگی است .
پاورقی : مرد بقال از من پرسید چند من خربزه میخواهی، من از او پرسیدم: دل خوش،سیری چند؟» سهراب سپهری

یادگاری ها

رنگ و رویشان رفته ، هر چند هرکدام یکروز پررنگ بوده اند . حرف های عجیب و غریبی زده اند . خوب نگاهشان می کنم . بعضی هایشان نیمه دوم حرفشان پاک شده . خیلی باید چشمانم را تنگ کنم سر از کارشان در بیاورم .

بعضی هایشان قشنگ اند بعضی هایشان هم نه ، زشت هم هستند . تاریخ ، کنار بعضی هایشان هک شده . برای فلان روز ... برای فلان سال ...یادگاری .

نقاشی های بچه گانه ای هم به یادگار مانده . جواب همدیگر را هم داده اند یا با لجبازی خاصی روی بعضی از کلمه ها یا جمله ها را خط خی کرده اند که خوانده نشود ...

فقط بچه های ورامین . سی ام آذر هشتاد و هشت . از تو تا ویران من - از تو تا مرز شکستن من - فاصله وا کردن در - فاجعه ی صدای بستن!

الان ساعت دوازدست ، نیم ساعت دیگه کلاسم شروع میشه ولی حال ندارم برم سر کلاس .

یک نفر هم زیادی احسساتش فوران کرده و با خط نستعلیق من در آری ای پررنگ نوشته :
ای که دانی عاقب خاک شوی      قبل از آنکه خاک شوی خاکی باش...

                                     

خلاصه میز کتابخانه مانرا حسابی خالکوبی کرده اند و ابراز احساسات نموده اند . ۳۱/۶/۸۵ اعزام ! نبود؟! دو سال دیگه تموم میشه ... زیرش نوشتم آخه معافم . البته احتمالا این بابا دوسالی هست خدمتش تموم شده الان باید زن وبچه داشته باشه .

گوشه سمت چپ میز با زیرکی خاصی نوشته شده : فردا میام می بینمت ... برای آخرین بار . احتمالا این بابا هم تا الان هزار بار براش فردا شده و اگه قرار بوده که بره برای آخرین بار یکیو ببینه حتما دیده . شاید هم آخرین بار شروع یه اولین بار بوده و الان هم خوش و خرم به وصال هم رسیده باشند .

اینجا هرکسی یه چیزی از خودش نوشته و رفته . خیلی ها هم بی توجه به چیزی که دیگران نوشته اند یا خودشان می خواهند بنویسند این میز را رها کرده اند و رفته اند ...

قبل از من آدم های زیادی روی این میز و صندلی لم داده اند . کتاب خوانده اند یا چرت زده اند یا با یک چیزی ور رفته اند . حالا هیچکدامشان نیستند . هرکدام رفته اند پی بدبختی شان و البته در جستجوی خوشبختی شان .

فقط مثل من روز و روزهایی روی این صندلی نشسته اند یا میخکوب شده اند و به دنبال آن چیزی که می خواهند گشته اند .

دوست دارم روی این میز یادگاری بنویسم . هر چند این کار بی فرهنگی محسوب می شود . البته بی فرهنگی که نه . نمی دانم این واژه غلط را کدام الاغی در جامعه رواج داده . اما هرکسی برای خودش فرهنگی دارد . فرهنگ خیلی ها هم یک همچین شکلی است . چمی دانم . از شکستن لامپ های سوخته مهتابی و ریختن کف خیابان بگیر تا برداشتن آشغال دیگری و انداختن در سطل ، همگی جز فرهنگ متفاوت همین مردم است .

ایستادن یا رفتن در دل چراغ قرمز عابرهای پیاده ... تا همین نوشتن یادگاری روی میزهای کتابخانه اینجا . به هر حال دوست دارم در کمال بی خیالی من هم یک چیزی مزخرفی روی این میز کتابخانه هک کنم . مگر من چه ام از این آدم ها که این ها را نوشته اند کمتر است...! مگر من نمی توانم اینجا یک قلب قرمز بکشم و یک تیر مشکی از کمرش در بیاورم و آن زیر بنویسم : خوب نگاهم کن تک تیرانداز قلب من! اوه!

حالا مثل خر وامانده ام روی این میز چه چیزی بنویسم . اصلا چطور است بزرگ بنویسم : " بردران! شبی در خواب دیدم آیت ا... فلانی را به من گفت هرکس روی میزهای کتابخانه چیزی بنویسد ، آن دنیا با میخ داغ بر کپلش چیز می نویسند! برادران.. این میز از مبلغ بیت المال تهیه شده لطفا روی آن چیزی ننویسید ."

بچه های ریاضی و مدیریت الاغند که روی این میزها فقط جمع و تفریق کرده اند .

فرهنگ و بدفرهنگی هم برای بچه مثبت هاست . باید روی میز بنویسم...
معنای زندگی چشم های تو بود ...
پاورقی : آه یلدا ، قاتل پائیز ...