باز دوباره صبح شد ... من هنوز بیدارم
حالا از آن ازدواج ، از آن زن و مرد که سالها پیش با هم پیمان بودن داشته اند این آدم ها باقی مانده اند . بچه ها و نوه ها و نتیجه ها و ندیده ها ! و هرکدامشان به شکلی و به سویی . گاهی بر اثر زمان آدم دیگری از یک نسل دیگر مابینشان افتاده . به شکل عروسی یا دامادی . و احساس یک خانواده بودن . برای همین پسرخاله ها دخترخاله ها و پسردایی ها و دخترعمه ها و همین طور بر عکس یعنی پسر عمه ها و دختر دایی ها ممکن است شباهت های اندکی داشته باشند اما تفاوت هایشان زیاد است .
دیروز که روز مادر بود ، مادرم برای مادرش سالگرد گرفته بود و آنجا ما شده بودیم شبیه یک خانواده بزرگ در کنار مادربزرگ . و چای و کیک یزدی و آب و میوه و شله زرد . و ابدا ناراحتی ای که باید بر سر قبری باشد . کمی قرآن و چندتایی فاتحه و بگو مگو ها و پیگیری های فامیلی . و شاید شوخی ای و توی سر هم زدنی .
قطعه کناری در شهر خاموشان ... در خانه اموات . من مادربزرگ دیگری دارم و عمه ای . که البته هیچ کدامشان را ندیده ام . هر دو قبل از این که من بیایم رفته بوده اند . می روم آنجا . عکس هایشان را دیده ام و نقل هایشان را شنیده . از آنجایی که تنها وارث نام خانوادگی پدرانم می باشم احتمال می دهم مادربزرگ هم شاید بعضی وقت ها منتظرم باشد که بروم آنجا . عمه ام هم آن موقع ها - آن موقع ها که می گویم حکایت سالهای بیست یا سی است ! - آموزشگاه خیاطی داشته . شوهرش که پسرعمویش هم بوده تازه لیسانس می گیرد . مهندس برق می شود . و این ها پولدار می شوند . خانه ای سه کله در آریاشهر و کلفتی و نوکری و دو اتومبیل بنز . و خلاصه عکس هایی هم زیر برج ایفل . زندگی شان خوب بوده تا این که یک آمپول نمی دانم چی به اشتباه می زنند به عمه ما . چشمتان روز بد نبیند در همان ابتدای میانسالی نصف بدنش فلج می شود و قدرتش را از دست می دهد . و برو بیایش کم می شود . بعد یک سکته ناقص می کند . چند وقت یک سکته ناقص دیگر هم می کند و خلاصه حاضر نمی شود دهه شش ام زندگی اش را به آن وضع بگذراند و سکته آخر و فاتحه . نقل است عمه آب می ریخته توی صورت مهندس نیمه شب ها که درس بخواند و مهندس شود و خودش آن سالها خرج زندگیشان را می داده . با همین خیاطی های این و آن .
اما حالا مهندس اینجا نیست تا ببیند سنگ قبر زنش هنوز شبیه سال های دور است . یک جای نشستن آنجاست برای یکی از خواهر ها و درد و دلی و به یاد سالهای هم خانه بودن خواهر ها و خاطرات .
شاید میان این دو قطعه آنقدری فاصله نباشد . اما این یکی سوت و کور و آرام و آن یکی در تکاپوی یک یادبود و یک سالگرد و یک روز مادر . شاید روز مادر در این میان ... میان قدم های من شکلش عوض شود . شاید از جمع جدا شدنم و چند دقیقه ای را آنجا نشستن همان روز مادر باشد . در کاری ساده و در یک قدرشناسی آرام . برای مادرهایی که تا بوده اند تمام وجودشان را به پای عشقشان به پای فرزندشان گذاشته اند و تا هستند کاری جز فداکاری جز خوبی جز بالاتر از فرشته بودن نداشته باشند . برای مادرهایی که خیلی وقت ها حتی دیده نمی شود کارهایشان . خوبی هایشان .
و عمه قبرش تنها مانده بود . در میان فرزندانش با فاصله ای از ساعت ها ... ساعت های پرواز ... میان ایالت های زیبا و دوری انداز قاره ای دیگر . شاید روز مادر برای آنهایی که هر روز صبح جور دیگری زندگی می کنند تنها اندیشه ای چند دقیقه ای باشد - با خیال اینکه باشد ! -
دیگر این که ... گوشه و کنار این جهان آدم هایی هستند که زنده اند و اما تنها ، فراموش شده اند . آدم هایی که در این هیاهو و در این رفت و آمد گم شده اند و دیده نمی شوند . آدم هایی که روزگاری برای این دنیا نقشی داشته اند و حالا .... نه .
باید گفت اما به پاس این همه مهر ، به پاس باور این از خود گذشتن و لطف ، به پاس سکوت های دوست داشتن ، و حرمت آرامش خانه ... جای قدم هایتان طوطیای چشم هایمان . قلب ما همواره تپیدن را از تولد از شما آموخته . گرچه مشغله ها بسیار است و فرصت کم . و گرچه "روز مادر " انتخابی از فشار زندگی در دنیای ماشینی زمانه ماست ؛ برای فرار . تا یک روز هم برای مادر باشد . اما حقیقت این است که عمری با این عشق باید بود . و اما من ... کمم بی شک برای تبریک . برای سپاس . برای این استدعای پذیرفتن اثبات عشق فرزندی . برای این دست های خالی مقابل هدیه نگاه شما به من . برای روز مادر . که قسمتی از عمر ماست ... سپاس . سپاس از ... آنچه را که نمی توان توصیف کرد ...

نوشتن ، نامه ای از درون به خود است . شاید اگر نوار قلبی و نوار مغزی می توانند نشان دهند که وضعیت جسم یک آدم چگونه است نوشتن بتواند نشان دهد روح یک نویسنده چقدر سالم یا بیمار است . نوشتن نه فراموش کردن است و نه به یاد آوردن . نوشتن فاصله میان این دو کلمه است . نوشتن مثل بستن یک زخم و یا در آوردن یک گلوله است . از نوشتن نمی ترسم . همیشه برای نشان دادن پشت صحنه یک زندگی باید نوشت . و در پشت صحنه هیچ کس ادا در نمی آورد . من نه به عنوان یک نویسنده و نه به عنوان کسی که می نویسد هیچ ادعایی ندارم و نخواهم داشت . تنها در دردی که سالهاست به جان دستانم افتاده دائما تکانش می دهم و بدون اینکه بخواهم کلمات را به کاغذ تزریق می کنم . گاه برای خودم . گاه برای یک اتفاق . گاه برای یک عشق و گاه برای هیچ چیز ...تنها می نویسم حتی اگر کاغذهایم را بسوزانم ، بسوزانند . . .