باز دوباره صبح شد ... من هنوز بیدارم

دیروز کمی این طرف و آن طرف ، سالگرد مادربزرگ مرحومم بود که با یکی دو روز اختلاف برایش جمعه سالگرد گرفته بودیم . تقریبا پنج ساله بودم که رفته بود و به گمانم الان شش ساله نباشم ؛ یعنی از این سالگردها قبلاها هم داشته ایم بار ها و بارها . و مادرم می گوید تا من زنده هستم برای مادرم سالگرد می گیرم . یک تکه فیلم هشت میلیمتری چند وقت پیش پیدا کرده بودند . بعد با چه فلاکت و بدبختی ای و چه برو و بیایی در دفترهای سینمایی آن را تبدیل به سی دی کرده بودند . پدربزرگم بود در سالهای آخر . جلوی دوربین گفته بود که همیشَه با هم خوب باشید ... هوای همدیگرو داشته باشید ... نگذارید که کدورت و جدایی ای بینتون باشه و بمونه . پدربزرگم چهارماه قبل از مادربزرگ در گذشته بود و من آن موقع ها بچه بودم و چیز زیادی نمی فهمیدم . شاید مادربزرگ نتوانست بی شوهرش بماند . تنها خاطره آن سالها برای من بازی کودکانه در حیاط خانه پدربزرگ است که مادرم مرا صدا کرد و من دویدم پیششان . کنارشان ایستادم و حواسم پیش بازی بود و بچه ها . سرم آن طرف بود و عکس را انداختند . من و مامان و پدربزرگ و مادربزرگ در یک عکس . و بعد فکر می کنم مادرم گفت دست آقاجونو ببوس و من بوسیدم . و بعد من دوباره دویدم به طرف بازی مان .
دیروز اکثرا جمع شده بودیم بالای سر قبرشان . با چند ردیف اختلاف آنجا هم همسایه هستند . و ما هربار که می رویم چند قدم بر می داریم تا به دیگری برسیم . از این جمع شدن یاد حرف آقاجون افتادم که گفته بود با هم باشید . شله زرد ها را توی سینی می چیدم و این طرف و آن طرف پخش می کردم . آنجا چایی بود و کیک یزدی و شکلات و شله زرد که ما برده بودیم . 

حالا از آن ازدواج ، از آن زن و مرد که سالها پیش با هم پیمان بودن داشته اند این آدم ها باقی مانده اند . بچه ها و نوه ها و نتیجه ها و ندیده ها ! و هرکدامشان به شکلی و به سویی . گاهی بر اثر زمان آدم دیگری از یک نسل دیگر مابینشان افتاده . به شکل عروسی یا دامادی . و احساس یک خانواده بودن . برای همین پسرخاله ها دخترخاله ها و پسردایی ها و دخترعمه ها و همین طور بر عکس یعنی پسر عمه ها و دختر دایی ها ممکن است شباهت های اندکی داشته باشند اما تفاوت هایشان زیاد است . 

دیروز که روز مادر بود ، مادرم برای مادرش سالگرد گرفته بود و آنجا ما شده بودیم شبیه یک خانواده بزرگ در کنار مادربزرگ . و چای و کیک یزدی و آب و میوه و شله زرد . و ابدا ناراحتی ای که باید بر سر قبری باشد . کمی قرآن و چندتایی فاتحه و بگو مگو ها و پیگیری های فامیلی . و شاید شوخی ای و توی سر هم زدنی . 

قطعه کناری در شهر خاموشان ... در خانه اموات . من مادربزرگ دیگری دارم و عمه ای . که البته هیچ کدامشان را ندیده ام . هر دو قبل از این که من بیایم رفته بوده اند . می روم آنجا . عکس هایشان را دیده ام و نقل هایشان را شنیده . از آنجایی که تنها وارث نام خانوادگی پدرانم می باشم احتمال می دهم مادربزرگ هم شاید بعضی وقت ها منتظرم باشد که بروم آنجا . عمه ام هم آن موقع ها - آن موقع ها که می گویم حکایت سالهای بیست یا سی است ! - آموزشگاه خیاطی داشته . شوهرش که پسرعمویش هم بوده تازه لیسانس می گیرد . مهندس برق می شود . و این ها پولدار می شوند . خانه ای سه کله در آریاشهر و کلفتی و نوکری و دو اتومبیل بنز . و خلاصه عکس هایی هم زیر برج ایفل . زندگی شان خوب بوده تا این که یک آمپول نمی دانم چی به اشتباه می زنند به عمه ما . چشمتان روز بد نبیند در همان ابتدای میانسالی نصف بدنش فلج می شود و قدرتش را از دست می دهد . و برو بیایش کم می شود . بعد یک سکته ناقص می کند . چند وقت یک سکته ناقص دیگر هم می کند و خلاصه حاضر نمی شود دهه شش ام زندگی اش را به آن وضع بگذراند و سکته آخر و فاتحه . نقل است عمه آب می ریخته توی صورت مهندس نیمه شب ها که درس بخواند و مهندس شود و خودش آن سالها خرج زندگیشان را می داده . با همین خیاطی های این و آن . 

از این آدم هایی که صمیمی اند و ترسی ندارند و محبت می کنند .... از این هایی که مهربانی ذاتشان است ؛ خوشم می آید . در اوج ناتوانی امید و تلاش تنها سرمایه آدم هاست .
حالا اکثر بچه های عمه آمریکا هستند و آقای مهندس هر چه داشت و نداشت اینجا فروخت تا دیگر بر نگردد . و بر نمی گردد . شاید هنوز هم به فاطی فکر کند . به اینکه سه شیفت کار کردن یعنی چه . و پسر باغبان چگونه مهندس می شود . شاید جای خالی همسرش را بار ها و بارها حس کند و زیر پایش خالی شود . 

اما حالا مهندس اینجا نیست تا ببیند سنگ قبر زنش هنوز شبیه سال های دور است . یک جای نشستن آنجاست برای یکی از خواهر ها و درد و دلی و به یاد سالهای هم خانه بودن خواهر ها و خاطرات . 

شاید میان این دو قطعه آنقدری فاصله نباشد . اما این یکی سوت و کور و آرام و آن یکی در تکاپوی یک یادبود و یک سالگرد و یک روز مادر . شاید روز مادر در این میان ... میان قدم های من شکلش عوض شود . شاید از جمع جدا شدنم و چند دقیقه ای را آنجا نشستن همان روز مادر باشد . در کاری ساده و در یک قدرشناسی آرام . برای مادرهایی که تا بوده اند تمام وجودشان را به پای عشقشان به پای فرزندشان گذاشته اند و تا هستند کاری جز فداکاری جز خوبی جز بالاتر از فرشته بودن نداشته باشند . برای مادرهایی که خیلی وقت ها حتی دیده نمی شود کارهایشان . خوبی هایشان . 

و عمه قبرش تنها مانده بود . در میان فرزندانش با فاصله ای از ساعت ها ... ساعت های پرواز ... میان ایالت های زیبا و دوری انداز قاره ای دیگر . شاید روز مادر برای آنهایی که هر روز صبح جور دیگری زندگی می کنند تنها اندیشه ای چند دقیقه ای باشد - با خیال اینکه باشد ! - 

گرچه این محبت های شکسته و در جدال ، سالهای زیادی را دوام نمی آورد . باید به عکس ها نگاهی انداخت . زمان چه زود موی آدم ها را سفید کرده و خانه اموات با چه سرعتی وسعت می یابد . و مگر چند بار دیگر همین نزدیکی هاسایه ای هست از مهر ... از مادر ... از خود گذشتن . 
و مگر چقدر این خانه دوام دارد برای با هم بودنمان . برای با هم بودنمان میان عروس ها و دامادهای تازه که خود خانواده ای تازه را می سازند . و این ریشه را شاخه هایی است بسیار که از هم خبر ندارند . امان از این جدایی .

دیگر این که ... گوشه و کنار این جهان آدم هایی هستند که زنده اند و اما تنها ، فراموش شده اند . آدم هایی که در این هیاهو و در این رفت و آمد گم شده اند و دیده نمی شوند . آدم هایی که روزگاری برای این دنیا نقشی داشته اند و حالا .... نه . 

باید گفت اما به پاس این همه مهر ، به پاس باور این از خود گذشتن و لطف ، به پاس سکوت های دوست داشتن ، و حرمت آرامش خانه ... جای قدم هایتان طوطیای چشم هایمان . قلب ما همواره تپیدن را از تولد از شما آموخته . گرچه مشغله ها بسیار است و فرصت کم . و گرچه "روز مادر " انتخابی از فشار زندگی در دنیای ماشینی زمانه ماست ؛ برای فرار . تا یک روز هم برای مادر باشد . اما حقیقت این است که عمری با این عشق باید بود . و اما من ... کمم بی شک برای تبریک . برای سپاس . برای این استدعای پذیرفتن اثبات عشق فرزندی . برای این دست های خالی مقابل هدیه نگاه شما به من . برای روز مادر . که قسمتی از عمر ماست ... سپاس . سپاس از ... آنچه را که نمی توان توصیف کرد ...

چه کارهایی می شود انجام داد

اتفاقات به روز شده در دنیا ، برای من آنقدر جذابیتی ندارد که بخواهم چیزی برایش بنویسم . مثلا برای من تفاوتی نمی کند که از فردا نمایشگاه کتاب تهران آغاز به کار می کند و یا اینکه برایم چندان اهمیتی ندارد که نشر چشمه تنها ناشر محروم از این نمایشگاه است و از این اتفاق هم تعجبی نمی کنم . از طرف دیگر از بحث داغ خلیج فارس و ادعای سخیف عربها راجع به خلیج عرب هم خوشم نمی آید . روز معلم و هفته معلم هم اتفاق مهمی نیست . آن کشیش ملعونی هم که در فلوریدای آمریکا قرآن آتش زده را دوست ندارم که خفه کنم . نتیجه مذاکرات گروه 5+1 راجع به اقدامات هسته ای هم مرا کنجکاو نمی کند . کاهش قیمت سکه و دلار هم هم متاسفانه یا خوشبختانه باعث ناراحتی و خوشحالی من نشده است . قیمت دوو سیلو مطلوب هم دیگر برایم جذابیتی ندارد . بسته شدن بخش ویزای کانادا هم به ضرر من نمی انجامد . دیگر چه می ماند ؟ آدم های دور و برم . آنها به جز آدم های ثابت زندگی " سهامداران زندگی من " دیگران ... همه دیگران ؛ اینکه چه کار کرده اند و چه کار می کنند ، دیگر برایم مهم نیست .

+ محتوای کامل پست در ادامه مطلب درج گردید .

ادامه نوشته