چهارشنبه بود . نه یک روز قبل از چهارشنبه فهمیدم که سفرمان از سه شنبه شب شروع می شود و چهارشنبه صبح مشهدیم . یکی دو سالی می شد که به مشهد نرفته بودم . اول که کمی نه و نو آوردم و به هوای جمعه که کار حیاتی ای در تهران دارم سفر را حواله دادم به بعد از ظهر جمعه . قرار شد همسفران بروند و من به تنهایی به آنها بپیوندم . اما مادرم دست روی خرم گذاشت و با اسلحه مادرانه اش به هوای اینکه نمی توانند وسایل سفر را جابه جا کنند راهی ام کرد . احساس متضاد و دوگانه ای از این رفتن داشتم . هم خیلی خوشحال بودم و هم یک حس خاصی داشتم .
شب اول فن کولر قطار بیشتر برای سردخانه تعبیه شده بود تا یک کوپه . اول که وارد شدیم هوا گرم بود و بعد آنچنان سرد شد که پتو ها را از روی هم می دزدیدیم . شاید شش یا هفت بار از زور سرما از خواب پریدم و دوباره پتویم را روی سرم کشیدم و مثل کاغذ مچاله شدم . تا صبح که به خود آمدم و دیدم اگر کاری نکنم حتما یخ خواهم زد . برای همین درب و پنجره را باز کردم و یک سری روزنامه و خرت و پرت روی ورودی فن قطار تپاندم . به مهماندار هم که گفتم این کولر از کجا خاموش میشه گفت از توی کوپه نمی شه سیستمش یه سره اس! خلاصه مکافاتی بود . همسفر ها از سرما نمی توانستند بلند شوند . یکی می گفت آی استخون درد کردم یکی می گفت آی یخ زدم ...
برنامه مشهد طبق همه سالها برای من فقط به حرم خلاصه شد . هرچند که تعارف های شابدالعظیمی شاندیز و کوه سنگی و خواجه اباصلت و طوس و مقبره عطار نیشابوری ... اما بیست و چند ساعت در مشهد ماندن ارزش این را ندارد که آدم بخواهد قید حرم را بزند . شب اول و روز دوم . هر دوبار هم دستم به ضریح رسید و تمام قدرتم را برای چنگ زدن به این ریسمان الهی به کار بستم : آآآآآ آآآ ی! این صدا هر چند وقت یکبار از قسمت بانوان می آمد . آنجا گویا تمایلات به امام رضا بیشتر است! هر بار که این صدا می آمد مرد ها صلوات بلندی می فرستادند برای یک موضوعی . و بعد دوباره زن ها ساکت می شدند و بعد دوباره ناله شان در می آمد . ما .... مة ... اآآآآ ن منو بکش بیرون اوب آه خفه شدم ...
از طرف مرد ها هم که تا نروید و خودتان را در فشار جمعیت قرار ندهید نمی فهمید چه می گویم : مگم برو کنار بزار مو برم . او آقا زیارتتو کردی برو . حررررررررررررررکت کن! اوهوی با تونوم . هی مگه نمی بینی امام رضا اینجیه . آوهو...
یک چیز دیگر هم که فهمیدم و مو به تنم سیخ شد این بود که بر طبق آزمایشات از چند متری ضریح تا خود ضریح هیچگونه میکروبی پیدا نشده و فضا با این سیل جمعیت پاک و مطهر می ماند .
بالاخره بعد از مذاکرات مفصل قرار شد که جمعه صبح به تهران بیایم . بلیت قطار نبود که . هر چقدر می گشتم کمتر به نتیجه می رسیدم . هواپیما هم برای شنبه بلیط داشت . وقتی داشتم ناامید از در آژانس بیرون می آمدم رفتم به گوشه ی سالن یک لیوان آب بخورم توی همین فاصله یک نفر بلیطش را کنسل کرده بود و موقع بیرون رففتن گفتند که بلیط پیدا شده .
همسفرهایم در قطار بازگشت یک پیرمرد شصت و شش ساله بود ، یک مرد سی و شش ساله و یک پیرزن پنجاه شصت ساله که به خاطر این که اسلام در خطر نیفتد رییس قطار جایش را عوض کرد . البته به اجبار نه . در آن طرف قطار هم پیرمردی با خانم ها همسفر افتاده بود . که جای این دو را عوض کردند و پیرمرد هفتادهشتاد ساله ای به جای او آمد .
از همان اول مرد شصت و شش ساله جو را سیاسی کرد و شروع کرد به اصطلاح پته ی این و اون را روی آب ریختن . یک سری حرف هایش درست بود و یک سری چرند می گفت . یعنی از توی خشتکش حرف در می آورد . بعد از یک ساعتی فهمیدم یک زمین ۲۲۰۰ متری در مشهد داره که نمی دانم سازمان فلان امام آن را برداشته و گفته من صاحبشم سندش هم هست . این بنده خدا هم یازده سالی است که آمریکا را ول کرده و آمده این ۲۲۰۰ متر حقش را بگیرد . می گفت همین الان سه میلیارد می ارزد.
بیش از اندازه حرف می زد . یک ریز مخمان را خورد . چون سنش هم بالا بود چندان خوشایند نبود روی تلخی از خود نشان دهیم . به هر حال تاثیری که این آدم روی من در این سفر گذاشت این بود که تناقضات سیاسی ام را دو چندان کرد .
مرد سی و شش هفت ساله کرد بود . خنده رو بود و موقر . در بحث ها نه چندان مرید بود و نه چندان مخالف . یک حرفی که زد این بود که در شهرهایی مثل کردستان که جمعیت سنی اش بیشتر از شیعه هاست حتی یک مدیر ، یک فرماندار ، یک استاندارش هم سنی نیست . دائما یک چشمش توی کتاب قطور انگلیسی اش بود که عکس اعضای بدن آدم را هم تویش کشیده بود و یک گوشش هم به آقای شصت و شش ساله که مبادا تحلیل های سیاسی اش را از دست بدهد .
چند ساعتی که گذشت بیشتر با هم گرم گرفتیم . فضای کوچک چند ساعت همسفری در قطار به ما تحمل نظر مخالف را می داد . آخرهای شب مرد جوان رو کرد که فوق تخصص پزشکی می خواند . برای همین می گفت که دکتر نیست و دانشجوست !
خلاصه قطار دو ساعت و نیم دیرتر از موعد مقرر به تهران رسید . ساعت چهار و نیم صبح بود . هیچ وقت خیابان ولیعصر را در ساعت چهار و نیم صبح جمعه ندیده بودم که پرنده تویش پر نزند . آخر سر از هم خداحافظی کردیم و هرکسی مسیر خودش را رفت و قرار شد روی حرف های هم فکر کنیم .
پاورقی : اندیشه ها عوض نمی شوند بلکه از باوری به باور دیگر سفر می کنند .
*اسکوبرت گوش می دهم آن هم از نوع لارک آن که آدم را می برد به یک شهر بی پایان کلاسیک
اگر می شد نوشته ها را نقاشی کرد بی شک یادداشت من چشم هایم بود مقابل او