نیمه ماه کامل است

بعضی وقت ها می خوام یه کار خوب بکنم ولی نمی تونم . ولی وقتی به یه کار خوب فکر می کنم می فهمم که انجام دادنش باور کردن فکر خوبه . راستش من در تضاد اعتقادی میان همه درست ها و غلط ها گیر افتاده ام و قدرت تشخیص ندارم . اصول صرف مادی گرایی در چنین جمله هایی خلاصه می شود :

در دنیایی که مرزها را خودخواهی ها ساخته اند...از خودخواهی رها شویم و ظهور کنیم...چرا که تغییر از تک تک ما میسر است و انتظار کشیدن برای یک نفر که از آسمان نازل شود و همه چیز را سامان دهد بیهوده است...

و معناگرایی بی اندازه بی شک آنقدر دنیا را رها می کند که جایی برای زندگی عادی برای من باقی نماند . این است که یک وقت فکر نکنی من رها کرده ام . من رها شده ام . گر نگیری دست هایم ، رفته ام ...
یبن الحسن

پاورقی : حتی وقتی دنبال عکس های جمکران می گردم هم خیلی از صفحه ها فیلتر است .

شهر در فاضلابه آسوده بخوابید

نمی خواستم با آهنگش برقصم . هوا ی سالن گرم بود و من حوصله هیچکس را نداشتم . چند بار برق رفت . داماد جلوی در ول می چرخید . احتمالا وقتی توی خانوم ها وول می خورد برای یک بار هم که شده چشم چرانی می کرد . هر چند با حفظ سمت . حفظ عاشقی و خیانت پیشگی بی شک آدم را دو شغله می کند تا مدیریت بحران به بحران مدیریت تبدیل شود و صدای همه در بیاید اما کو گوش شنوا . حتی گوگوش بیچاره هم نیست تا برایمان یک دهن بخواند . مرحوم مغفور هایده ی کبیر هم آهنگ هایش تکراری شده . تمام خیانتی که می شود به یک ایرانی کرد این است که ایرانی بودنش را ازش بگیرند . این چیز جدیدی نیست البته اما جای سوخته شده را هر وقت بسوزانی بیشتر می سوزد .

مدرس تقاطع میرداماد جایی است که پله پله های سازمان ثبت شرکت های خصوصی را روزگاری در آن بالا و پائین رفته ام . آنجا هم مثل تمام ادارات دیگر ایرانی جای مزخرفی است . پشت شیشه هایش برای شاه فاتحه می خوانند و به خودشان فحش می دهند . هر روز آدم های زیادی در آن ورزش می کنند . الان تازه خیلی خوب شده . حتی وقتی که دستگاه سردکننده آب هیچ وقت لیوان ندارد اما در عوض باجه های بانک را الکترونیک کرده اند که مردم برای پول دادن مثل قبل توی صف های طولانی و غمگین نمانند .

بلوار کشاورز را که دیدم دلم گرفت . بطری های آب را می اندازند تویش تا نفس آب گرفته شود . صندلی هایش هم پر شده از آدم های نه خیلی عجیب که رویش می خوابند . من مردی را دیدم که پای مصنوعی اش را تکیه داده بود به صندلی اش و روی همان تیکه های آهنی صندلی آرام خوابیده بود . توی درخت ها چراغ رد کرده اند آدم یاد کریسمس می افتد . واقعا دست شهردار محترم منطقه درد نکند که لامپ ها را با دست های قشنگش لای برگ ها کرده تا حسابی نفس بکشند .

راستی استاد داستان همچنان گیر سه پیچی داده تا داستان بنویسیم . هر چه توی دلم می گویم داستان این روزهای من مرگ است کسی باور نمی کند . هیچکس مرگ را به سادگی باور نمی کند . مثل مجید که می گوید زمان دروغ است و توی خانه اش هیچ ساعتی آویزان نمی کند .

آن وقت دیگر سوژه ای برای نوشتن این داستان نیست . توی چشم های من پر از داستان های مرده است . همان مردی که پای  مصنوعی اش را درآورده و روی صندلی بلوار زیر نور خوابیده داستان تمام اینجاهاست . مثل چراغ های خانه هایی که خاموش می شوند .

و مثل همین هامون چلغوز که دیگر تخمش هم نیست که توی خیابان بلند بلند آواز بخواند و بگوید ساکت نشستی و من عاشقت شدم . "ف . ن " باید برود . جای شاعر ها همیشه تنگ است وای به حال وقتی که کسی هم نفهمدشان . اینجاست که شاعر فقید مملکت می گه باید بکشد عذاب تنهایی را ... مردی که ز عصر خود فراتر باشد .

سی دی های کپی هم سه هزار تومن است . مخصوصا اگر خیال رد شدن از انقلاب را کرده باشم . هرکسی به نحوی این دزدی آشکار را به لبخند تبدیل می کند و جمله مزخرفی را هم به عنوان ضمیمه ی دزدی اش به اعصاب آدم می فروشد . خیالی نیست . من کتاب های زیادی را هم گرفتم که نویسندگانش در فقر مرده بودند و کتاب فروش هایی که از آنها تعریف های بی شرمانه می کردند پول هایش را خوردند . آره این که شاهکاره . شاه ه ه ها کن عزیزم اون وخته که کار جور شه .

بینوایی این است که پول هم نداشتیم سنگ قبر با کلاسی برای خویش اجاره کنم تا فرد دیگری که می آید بالای قبرم بگوید اوف عجب جای دنجیه ! سنگ قبر باید آنقدر قشنگ باشد که کسی نفهمد خاک سرد است . و یک عکس یادگاری قشنگ با لبخند در سرازیری گور .

خلاصه این قبر اوکازیونه . شما نیگا نکن تو قطعه های جدید بنا بر شرع مقدس سه طبقه سوبلکس بار می کنند به دانه ای هفتصد هزار تومان با خرج مداح و واعظ . اینجا درخت هایش هم در آمده و سایه ی دنجی دارد که وقتی می آیی راحت باشی . پنجشنبه شب ها

اوه . لعنت به من که در تمام طول مستی ام همه ی این دروغ شوم را نوشته ام . اوه خدای من . مرا عفو کن با توطئه استکبار قصد ناامیدی و براندازی نظام را در سر داشتم . مرا ببخش که در واسطه ی این زندگی که نمی دانم خود برای خود یا هیچ چیزی دیگری برای من ساخته است تو را هم از دست داده ام . مرا ببخش که حنجره ام پاره شد و صدای تو را نشیدم . فقط مانده ام گه گاه چرا نگاهم می کنی . فقط مانده ام چرا گه گاه نگاهم می کنی تا دوباره زنده شوم و باز بمیرم .

پاورقی : چون صید به دام تو به هر لحظه شکارم
وقتی تو نباشی من به من مشکوکم

برای همه آنهایی که ساعت چهار و نیم صبح جمعه در راه آهن اند

چهارشنبه بود . نه یک روز قبل از چهارشنبه فهمیدم که سفرمان از سه شنبه شب شروع می شود و چهارشنبه صبح مشهدیم . یکی دو سالی می شد که به مشهد نرفته بودم . اول که کمی نه و نو آوردم و به هوای جمعه که کار حیاتی ای در تهران دارم سفر را حواله دادم به بعد از ظهر جمعه . قرار شد همسفران بروند و من به تنهایی به آنها بپیوندم . اما مادرم دست روی خرم گذاشت و با اسلحه مادرانه اش به هوای اینکه نمی توانند وسایل سفر را جابه جا کنند راهی ام کرد . احساس متضاد و دوگانه ای از این رفتن داشتم . هم خیلی خوشحال بودم و هم یک حس خاصی داشتم .

شب اول فن کولر قطار بیشتر برای سردخانه تعبیه شده بود تا یک کوپه . اول که وارد شدیم هوا گرم بود و بعد آنچنان سرد شد که پتو ها را از روی هم می دزدیدیم . شاید شش یا هفت بار از  زور سرما از خواب پریدم و دوباره پتویم را روی سرم کشیدم و مثل کاغذ مچاله شدم . تا صبح که به خود آمدم و دیدم اگر کاری نکنم حتما یخ خواهم زد . برای همین درب و پنجره را باز کردم و یک سری روزنامه و خرت و پرت روی ورودی فن قطار تپاندم . به مهماندار هم که گفتم این کولر از کجا خاموش میشه گفت از توی کوپه نمی شه سیستمش یه سره اس! خلاصه مکافاتی بود . همسفر ها از سرما نمی توانستند بلند شوند . یکی می گفت آی استخون درد کردم یکی می گفت آی یخ زدم ...

برنامه مشهد طبق همه سالها برای من فقط به حرم خلاصه شد . هرچند که تعارف های شابدالعظیمی شاندیز و کوه سنگی و خواجه اباصلت و طوس و مقبره عطار نیشابوری ... اما بیست و چند ساعت در مشهد ماندن ارزش این را ندارد که آدم بخواهد قید حرم را بزند . شب اول و روز دوم . هر دوبار هم دستم به ضریح رسید و تمام قدرتم را برای چنگ زدن به این ریسمان الهی به کار بستم : آآآآآ آآآ ی! این صدا هر چند وقت یکبار از قسمت بانوان می آمد . آنجا گویا تمایلات به امام رضا بیشتر است! هر بار که این صدا می آمد مرد ها صلوات بلندی می فرستادند برای یک موضوعی . و بعد دوباره زن ها ساکت می شدند و بعد دوباره ناله شان در می آمد . ما .... مة ... اآآآآ ن منو بکش بیرون اوب آه خفه شدم ...

از طرف مرد ها هم که تا نروید و خودتان را در فشار جمعیت قرار ندهید نمی فهمید چه می گویم : مگم برو کنار بزار مو برم . او آقا زیارتتو کردی برو . حررررررررررررررکت کن! اوهوی با تونوم . هی مگه نمی بینی امام رضا اینجیه . آوهو...

یک چیز دیگر هم که فهمیدم و مو به تنم سیخ شد این بود که بر طبق آزمایشات از چند متری ضریح تا خود ضریح هیچگونه میکروبی پیدا نشده و فضا با این سیل جمعیت پاک و مطهر می ماند .

بالاخره بعد از مذاکرات مفصل قرار شد که جمعه صبح به تهران بیایم . بلیت قطار نبود که . هر چقدر می گشتم کمتر به نتیجه می رسیدم . هواپیما هم برای شنبه بلیط داشت . وقتی داشتم ناامید از در آژانس بیرون می آمدم رفتم به گوشه ی سالن یک لیوان آب بخورم توی همین فاصله یک نفر بلیطش را کنسل کرده بود و موقع بیرون رففتن گفتند که بلیط پیدا شده .

همسفرهایم در قطار بازگشت یک پیرمرد شصت و شش ساله بود ، یک مرد سی و شش ساله و یک پیرزن پنجاه شصت ساله که به خاطر این که اسلام در خطر نیفتد رییس قطار جایش را عوض کرد . البته به اجبار نه . در آن طرف قطار هم پیرمردی با خانم ها همسفر افتاده بود . که جای این دو را عوض کردند و پیرمرد هفتادهشتاد ساله ای به جای او آمد .

از همان اول مرد شصت و شش ساله جو را سیاسی کرد و شروع کرد به اصطلاح پته ی این و اون را روی آب ریختن . یک سری حرف هایش درست بود و یک سری چرند می گفت . یعنی از توی خشتکش حرف در می آورد . بعد از یک ساعتی فهمیدم یک زمین ۲۲۰۰ متری در مشهد داره که نمی دانم سازمان فلان امام آن را برداشته و گفته من صاحبشم سندش هم هست . این بنده خدا هم یازده سالی است که آمریکا را ول کرده و آمده این ۲۲۰۰ متر حقش را بگیرد . می گفت همین الان سه میلیارد می ارزد.

بیش از اندازه حرف می زد . یک ریز مخمان را خورد . چون سنش هم بالا بود چندان خوشایند نبود روی تلخی از خود نشان دهیم . به هر حال تاثیری که این آدم روی من در این سفر گذاشت این بود که تناقضات سیاسی ام را دو چندان کرد .

مرد سی و شش هفت ساله کرد بود . خنده رو بود و موقر . در بحث ها نه چندان مرید بود و نه چندان مخالف . یک حرفی که زد این بود که در شهرهایی مثل کردستان که جمعیت سنی اش بیشتر از شیعه هاست حتی یک مدیر ، یک فرماندار ، یک استاندارش هم سنی نیست . دائما یک چشمش توی کتاب قطور انگلیسی اش بود که عکس اعضای بدن آدم را هم تویش کشیده بود و یک گوشش هم به آقای شصت و شش ساله که مبادا تحلیل های سیاسی اش را از دست بدهد .

چند ساعتی که گذشت بیشتر با هم گرم گرفتیم . فضای کوچک چند ساعت همسفری در قطار به ما تحمل نظر مخالف را می داد . آخرهای شب مرد جوان رو کرد که فوق تخصص پزشکی می خواند . برای همین می گفت که دکتر نیست و دانشجوست !

خلاصه قطار دو ساعت و نیم دیرتر از موعد مقرر به تهران رسید . ساعت چهار و نیم صبح بود . هیچ وقت خیابان ولیعصر را در ساعت چهار و نیم صبح جمعه ندیده بودم که پرنده تویش پر نزند . آخر سر از هم خداحافظی کردیم و هرکسی مسیر خودش را رفت و قرار شد روی حرف های هم فکر کنیم .

پاورقی : اندیشه ها عوض نمی شوند بلکه از باوری به باور دیگر سفر می کنند .

*اسکوبرت گوش می دهم آن هم از نوع لارک آن که آدم را می برد به یک شهر بی پایان کلاسیک
اگر می شد نوشته ها را نقاشی کرد بی شک یادداشت من چشم هایم بود مقابل او

کافه نوستالوژی

در هر وقتی ، خاطره ای هست که گم می شود بر گذر زمان ها و شب و روز زمانه .
شاید وقت هایی هست که هیچ آدمی توقع تکرار شدنش را ندارد . تصویرهایی هست صداهایی هست آدم هایی هست احساس هایی هست که از زمانه کمرنگ و محو می شوند .

قصه  یک هارد قدیمی بود که ناخواسته جلوی چشمم قرار گرفته بود و یکهو مرا برده بود به چند سال قبل . شاید ده سال قبل . عکس ها و صداها و روزگار آن روز .

حس خاصی است . یک شوک قوی و عجیب و قریب . من احساس می کردم مرده ام و فیلم زندگی ام را نگاه می کنم . همه آدم های دیروز و امروز که چقدر فرق کرده اند . بعضی ها قد کشیده اند و بعضی ها خمیده شده اند . می ماند مسافران ... که رفته اند .

دوست دارم به هر ترتیبی که هست تمام لحظه های زندگی ام را در گوشه ذهنم حفظ کنم . لحظه به لحظه اش را ثبت کنم . روحی پر از آرامش و اطمینان برای پرواز زمان لازم است . چشم هایت را ببندی و ذهنت را سوق دهی به آنجایی که می خواهی . به میهمانی آنهایی که دوستشان داری . به همه زمان ها . به همه لحظه ها . مثل اینکه می گویند وقت کیمیاست . از طلا هم باارزش تر است . همواره نایاب است و تا بخواهی نگهش داری رفته است . رفته است . انگار سالهاست رفته است ...

مثل کافه زمانه . که باید ساخته شود و مهمان همه لحظه ها باشد . یک میز خاص . یک ساعت خاص . یک فصل خاص . یک حرف هایی که می ماند . آنجا باید بیست و چند ساعتی باشد . آنجا باید پر از امنیت باشد و ملاک کافه بودنش فراتر از پول باشد! اما حیف . اینجا ایران است . . . و شاید بهتر است بگویم اینجا ایران نیست . مسئله فراتر از نحوه حکومت و دولت است . ایران از گذر زمانه ای سخت می گذرد . ایران دختر من باید برای شب های امنیت گریه کند . ایران باید دعا بخواند تا خدا بهش رحم کند . ایران باید درست بزرگ شود . من نگرانت هستم آه ایرانم .

می گویند لحظه آخر عمر همه لحظه های زنده بودن به خاطر آدم بر می گردد . به شخصه دوبار این مسئله را تجربه کرده ام . وقتی در کودکی ام از روی دوچرخه پایین افتادم و سرم خونریزی کرد و همه مردم یکهو دورم جمع شدند و من در آن دوران کودکی خون و اشکم یکی شده بود و یک حس خاصی بود . حس پرواز . حس معلق بودن . حس گیج و منگ بودن و حس کاری در دنیا نداشتن .

یکبار دیگر همین چند سال قبل که با سرعت توی زیرگذر حسن آباد رکاب می زدم و یکهو نفهمیدم چه شد که فرمان چرخید و من یک طرف رفتم و دوچرخه یک طرف ! هنوز صدای ترمز ماشین عقبی توی گوشم است . که با سرعت به طرفم می آمد و باز نفهمیدم چه شد و چه نیرویی مرا از زمین بلند کرد و کنار خیابان پرت کرد که ماشین به من نخورد .

من یادم است ... گذشته هایی را که تنهایم گذاشته اند و رفته اند . و هر جا که خاطره ای هست به اندازه تلخی و شیرینی همه زمان ها پس حتما همه خاطره ها می مانند و همه زمان ها جاویدند حتی اگر سالها گمشده بمانند .

شب غریبی بود . فردا این شهر را دوست ندارم . فردا که برخیزم از تو دورم
پاورقی : فردا که بیاید رفته ام ... خدایا در این لحظه چشم هایم را می بندم و بی واسطه تو را صدا می زنم . قبول کن تاوان یک سیب دنیای به این پستی نیست . برای همه سیب های گاز زده و نخورده . برای همه قهرهایی که نکردی با من . برای همه لحظه هایی که هیچکس نبود و فقط تو بودی . هر آدمی که می آمد بوی تو را می داد . من می دیدم من می شنیدم من حس می کردم . چشم هایم را می بندم و به آسمانت پر می گشایم . وقتی در آغوش تو ام تمام ساعت ها را از کار بینداز .

دو سال به این سالها

شلوغی از آن چیزهایی است که وقتی درون آدم باشد به ستوه می آورد . نوار پردازش ذهنی من هر روز موسیقی غریبی پخش می کند که تمام افراد زندگی ام به آن عادت کرده اند . اینجا شلوغ است . همهمه است . در درون من . حرفی از جدال نیست اما شلوغی گاهی وقت ها روی اعصاب آدم راه می رود . حتی اگر کسی به کسی کاری نداشته باشد . برای همین به دنبال یک تنهایی خاص می گشتم . تنهایی آنجایی است که آدم نیازی نداشته باشد به نقش بازی کردن . می دانی ، بعضی وقت ها خود آدم با خودش غریب می شود و هرچقدر دنبال تنهایی اش می گردد باز یک چیزی در وجود آدم هست که نمی گذارد تنها باشد .

اینجا شلوغ است اما نه به اندازه ذهن من . تلفن جان می کند و به قول مرحوم پدربزرگم عقربه هه می افته و می افته و می افته . عادت داشت وقتی از سلامت جسمی طرف مقابلش پشت تلفن آگاه می شد تلفن را قطع می کرد . آن قدر دوست دارم بک اسلش را نگه دارم و برگردم و برگردم و برگردم .

فردا سالروز تاسیس این وبلاگ است . وبلاگ نویس دات بلاگفا که مهمان چند روزی از زندگی نویسنده اش بوده و هنوز هم هست . حالا که دوساله شده . اما مثل همه خرابه هایی که روزی خانه ای بوده اند کسی از آن خبر ندارد . خوبی کار اینجاست که در طرح شهرداری نیست ! خوبی اش این است که هنوز هست . مثل خیلی از آدم های آش و لاش که برای زندگی کردن محکوم به زنده ماندن شده اند .

گاهی آدم هرچقدر که می خواهد بنویسد ، نمی تواند ... یا اصلا حرفی نیست یا آنقدر حرف است که نمی شود گفت .

حالا حکایت ماست آنقدر اینجا شلوغ است که به اندازه ی تنهایی من هم جا ندارد.