temporary peace
صفحه سفید بود . من باز گنگ بودم . هیچ چیز به من نمی ساخت . نه نمی سازد . آهنگ موسیقی دائما عوض می شود . از آن موسیقی های غریبه ای که تا به حال نشنیده ام . دل من گیر است نه دل من گرفته است . کاش می شد فقط برای چند ساعت مرد . صدای گرفته ی من به هیچ کس نخواهد رسید . چه اهمیتی دارد که برسد؟ این جهان پر از آدم هاییست که صدایشان به هیچ جا نمی رسد . خسته که شوم می روم . حوصله ام که سر برود نشانه هایم را پاک می کنم . جای اشک هایم را پاک می کنم و به جاده می زنم .
* * *
انگار آشناست . هرچند برای بار اول صدایش را می شنوم . به زبان من هم حرف نمی زند . نمی شناسمش . شاید برای چند ثانیه . شاید فقط برای یکبار . شاید فقط این بار . ما در این جاده همدیگر را دیده باشیم . اشک توی چشمانم جمع می شود و از کنارش به سرعت رد می شوم تا به راه گمشده ام ادامه دهم . برمی گردد و به سرعت به دنبالم می آید . نگاهم می کند . می دانم نمی تواند به زبان من حرف بزند . می دانم نمی تواند با من هم صدا شود . صدای من برایش سنگین است . ما در کنار هم غریبه ایم . با اشک و اشاره ام به او می فهمانم تنهایم بگذارد . می فهمانم که گروهت منتظرت است . تنها ...
باز نگاهم می کند . اشکانم از اختیارم در آمده و با موسیقی نگاهش می گریم. بی دلیل . نه ، به خاطر ... واقعا به خاطر چه چیز؟ بعضی وقت ها دل آدم قفل می کند نه اینکه بگیرد . حال دو آدمی که همدیگر را هیچ نمی شناسند و از گذشته و آینده ی هم هیچ مختصاتی ندارند . زبان هم را نمی فهمند . نمی دانند برای چه در کنار هم هستند و برای چه به هم نگاه می کنند . فقط به هم نگاه می کنند و با چشمانشان به حرف می آیند . حرف های بی کلام . قصه های نشنیده . قصه ی سرد غربت . آخر سر دوام نیاوردم . دوباره به راه افتادم . با سرعت بیشتری به دنبالم آمد . نمی دانم چرا . همانند یک دوست . نه . همانند یک فرشته به دنبال من افتاده . نه . همانند یک سایه به دنبال من راه افتاده . این بار آخری سعی می کنم ابدا توجهی به حضورش نکنم و به سرعت به مسیرم ادامه دهم . پیراهنم را از پشت می کشد . از جراتش خوشم می آید . برمی گردم و نگاهش می کنم :
ببین من نمی دونم تو چی می خوای . اگه یه خبرنگاری و دنبال سوژه تو این ایران خراب شده می گردی باید بگم من آدم تو نیستم . زبان منو می فهمی؟ هی با تو ام ؟ هی ... می شنوی؟ هی ...
با تعجب و وسوسه خاصی به من نگاه می کند . نگاهش کن ... به چه نگاه می کنی؟ می دانم نمی فهمد چه می گویم . تنها در حال تجزیه و تحلیل ذهنی دکلمه ی من است تا بتواند به زبان خودش جمله ای شکسته بسته برای خودش ترجمه کند .
سری به نشانه تاسف نشان می دهم و باز برمی گردم و ادامه می دهم . می آید . می دود به سمتم . باز جلوی مسیرم را می گیرد و نگاهم می کند. این بار کمی عصبانی تر و در عین حال با غلبه خاصی بر خودم آرام تر و شاید محکم تر می گویم :
ببین ... من نمی دونم چی می خوای تو . تورو حضرت عباس بیا کنار بذار من مسیرمو برم . لامصب بذار به درد خودم بمیرم . د بیا کنار دیگه . تعجبش بیشتر و چشمانش گردتر و سماجتش بیشتر می شود . می گوید :
do you need a glass of water؟
نه ، آب نمی خوام . بیا کنار .
are you hungry?
نه تشنمه . نه گرسنمه . نه چیزی می خوام . ببین من می دونم تو می خوای کمک کنی . اما نمی خوام . دستت درد نکنه .
are you lost here?
سعی می کنم خودم را کنترل کنم . یخه اش را می چسبم . فشار می دهم . چشمانم را می بندم . چشمانم را باز می کنم . نگاهش می کنم . یخه اش را رها می کنم و بعد مرتب می کنم . گم نشدم ...
what happen in your city? … can i help you?
لبخند می زنم . no .
حالا انگار دیگر به دنبالم نمی آید . نمی دانم باید خوشحال باشم یا ناراحت . چند متری که دور شدم برمی گردم تا ببینم او چه می کند . سر جایش ایستاده و خیره به من نگاه می کند . برمی گردم . جلویش می ایستم . نگاهش می کنم و می گویم :
if a day be lost in your room , in your city, if a day be lost near of your friends , near of trees
if a day in sunset be alone , that time you can't be On yourself
that time maybe you can help me
maybe you can see me
* * *
صفحه شب سیاه است . من در کنار غریبه هایی که انگار به من کمک کرده اند به درختم تکیه داده ام . و نگاهشان می کنم . گاه گاه لبخندی تحویل هم می دهیم و چیزکی ناچیز می گوییم و می خندیم . نمی دانم باید خوشحال باشم یا ناراحت . یکروز دیگر هم انگار تمام شده . صدای دریا می آید . همین نزدیکی هاست . زمان بدون انتظار کسی به سرعت به حرکت خود ادامه می دهد . تنها زمان است که بدون هیچ ترسی به دل شب می زند تا آن را صبح کند . با اینکه باز می داند حتما شب دیگری پشت روز است . زمان می رود . باد . آب . خورشید و ماه . کم کم همه خیره به آسمان خوابمان می برد . توریست ها هم عالمی دارند ها . کاش می توانستم بگویم اینجا خانه من است . اتاق من است . شهر من است . شما دوستان من هستید . شاید برای لحظه ای احساس غربت نمی کنم . شاید درختان زیبا هستند . آسمان را نگاه می کنم . چیزی تا صبح نمانده . هرچند شب دیگری منتظر است . هر چند زمان خود را به خواب زده و ساعت در این تاریکی معلوم نیست . هر چند چهره دوستانم در شب پیدا نیست . هر چند صدای خدا در این سکوت هم نمی آید . هر چند باران هیچ وقت به سراغ خواب من نمی آید . فردا به دریا می زنم . فردا هم مسیر موج می شوم . فردا که بیاید رفته ام...
تشکر نوشت : ممنون از شکلاتی به خاطر کمک در ترجمه این سیاهه.
پاورقی : عنوان این یادداشت به معنای آرامش موقتی یا لحظه ای است . که اثر آناتما است .
نوشتن ، نامه ای از درون به خود است . شاید اگر نوار قلبی و نوار مغزی می توانند نشان دهند که وضعیت جسم یک آدم چگونه است نوشتن بتواند نشان دهد روح یک نویسنده چقدر سالم یا بیمار است . نوشتن نه فراموش کردن است و نه به یاد آوردن . نوشتن فاصله میان این دو کلمه است . نوشتن مثل بستن یک زخم و یا در آوردن یک گلوله است . از نوشتن نمی ترسم . همیشه برای نشان دادن پشت صحنه یک زندگی باید نوشت . و در پشت صحنه هیچ کس ادا در نمی آورد . من نه به عنوان یک نویسنده و نه به عنوان کسی که می نویسد هیچ ادعایی ندارم و نخواهم داشت . تنها در دردی که سالهاست به جان دستانم افتاده دائما تکانش می دهم و بدون اینکه بخواهم کلمات را به کاغذ تزریق می کنم . گاه برای خودم . گاه برای یک اتفاق . گاه برای یک عشق و گاه برای هیچ چیز ...تنها می نویسم حتی اگر کاغذهایم را بسوزانم ، بسوزانند . . .