اگر من نباشم خانواده ای در حسرت نبودن یک نفر که به بودنش عادت کرده اند برای مدتی ناراحتند. اتوبوس های رجایی شهر هفته ای سه هزار تومان ضرر می کنند. دوستانم در نبودن من مدتی می روند توی فکر . احتمالا به این فکر می کنند که من به چه فکر می کردم. بعد هم فکر می کنند بهتر از همه مرا می شناختند. و لابد به چرا نیست فکر می کنند؟

مردم وقتی اعلامیه ام را که با سیریش با لجبازی خاصی به دیوار های محله ی بی کسمان خورده نگاه می کنند می گویند هی روزگار! چقدر جوون می میره این روزا!

شوهرخواهرهایم برای این که پدر و مادرم خلا نداشتن پسرشان را حس نکنند با هم به رقابت خواهند پرداخت. و تلاش می کنند نقش پسر بودن را بهتر بازی کنند .

احتمالا اموالم مصادره خواهد شد . کامپیوترم خیلی زود به یک نفر می رسد . بعد از چهلم چراغ مطالعه ی نازنینم را خواهرم بر می دارد و کمد سه کشویی را هم او . این میز را هم شاید. کتاب هایم هم یتیم می شوند.

گوشی ام خاموش خواهد شد . بعدا هم شوهرخواهرم او را خواهد خرید. دیگران سعی خواهند کرد کمتر درباره ی من جلوی مادرم صحبت کنند. در قبرستان جمعه ها به ملاقاتم می آیند و از هم می پرسند چرا مرد؟ به راستی چرا مرد؟

بعد از مدتی به دنبال عکس های من می آیند و تجسس در کامپیوتر شروع می شود. و بعد می رسند به درایو اف فایل نوشته های شخصی. با سماجت خاصی آن را باز خواهند خواند. احتمالا "شیروانی های سوخته" و "گستاخ نامه" بیشتر از همه مورد توجه قرار خواهد گرفت. و بعد همه ی کسانی که تا دیروز مرا احمق خطاب می کردند امروز به رسم مرده پرستی می گویند کاش فرصت داشت بماند و تلاش کند و خودی نشان دهد.

اینجا به روز نخواهد شد و  سه چهار نفری سراغم را می گیرند. بعد کم کم وبلاگ نویس هم به لیست وبلاگ های تا ابد مرده ی بلاگفا خواهد پیوست.

احتمال دارد خبر نبودنم از طریق دوستانم که مرا می شناسند و اینجا را هم می شناسند به گوش دوست های مجازی برسد.

                                        *                     *                      *

هیچ نفهمیدم آنچه گذشت چه بود و آنچه می گذرد چیست. تنها این را فهمیدم از لحاظ زنده بودن گیاه هم زنده است و چه بسا از من بیشتر. و این را هم که آمدنم به دست خودم نبود مثل برگشتنم .

                                       *                     *                       *

آخرین سنگ لحد را که می گذاشتند ، درست قبل از تاریکی مطلق ، گورکن عوض شد و یک نفر دیگر را دیدم که نگاهی عجیب با یک دنیا اندیشه به من می کرد.

پاورقی : ربطی به من نداشت. منظورم ظاهر من بود