اگر من نباشم
مردم وقتی اعلامیه ام را که با سیریش با لجبازی خاصی به دیوار های محله ی بی کسمان خورده نگاه می کنند می گویند هی روزگار! چقدر جوون می میره این روزا!
شوهرخواهرهایم برای این که پدر و مادرم خلا نداشتن پسرشان را حس نکنند با هم به رقابت خواهند پرداخت. و تلاش می کنند نقش پسر بودن را بهتر بازی کنند .
احتمالا اموالم مصادره خواهد شد . کامپیوترم خیلی زود به یک نفر می رسد . بعد از چهلم چراغ مطالعه ی نازنینم را خواهرم بر می دارد و کمد سه کشویی را هم او . این میز را هم شاید. کتاب هایم هم یتیم می شوند.
گوشی ام خاموش خواهد شد . بعدا هم شوهرخواهرم او را خواهد خرید. دیگران سعی خواهند کرد کمتر درباره ی من جلوی مادرم صحبت کنند. در قبرستان جمعه ها به ملاقاتم می آیند و از هم می پرسند چرا مرد؟ به راستی چرا مرد؟
بعد از مدتی به دنبال عکس های من می آیند و تجسس در کامپیوتر شروع می شود. و بعد می رسند به درایو اف فایل نوشته های شخصی. با سماجت خاصی آن را باز خواهند خواند. احتمالا "شیروانی های سوخته" و "گستاخ نامه" بیشتر از همه مورد توجه قرار خواهد گرفت. و بعد همه ی کسانی که تا دیروز مرا احمق خطاب می کردند امروز به رسم مرده پرستی می گویند کاش فرصت داشت بماند و تلاش کند و خودی نشان دهد.
اینجا به روز نخواهد شد و سه چهار نفری سراغم را می گیرند. بعد کم کم وبلاگ نویس هم به لیست وبلاگ های تا ابد مرده ی بلاگفا خواهد پیوست.
احتمال دارد خبر نبودنم از طریق دوستانم که مرا می شناسند و اینجا را هم می شناسند به گوش دوست های مجازی برسد.
* * *
هیچ نفهمیدم آنچه گذشت چه بود و آنچه می گذرد چیست. تنها این را فهمیدم از لحاظ زنده بودن گیاه هم زنده است و چه بسا از من بیشتر. و این را هم که آمدنم به دست خودم نبود مثل برگشتنم .
* * *
آخرین سنگ لحد را که می گذاشتند ، درست قبل از تاریکی مطلق ، گورکن عوض شد و یک نفر دیگر را دیدم که نگاهی عجیب با یک دنیا اندیشه به من می کرد.
پاورقی : ربطی به من نداشت. منظورم ظاهر من بود
نوشتن ، نامه ای از درون به خود است . شاید اگر نوار قلبی و نوار مغزی می توانند نشان دهند که وضعیت جسم یک آدم چگونه است نوشتن بتواند نشان دهد روح یک نویسنده چقدر سالم یا بیمار است . نوشتن نه فراموش کردن است و نه به یاد آوردن . نوشتن فاصله میان این دو کلمه است . نوشتن مثل بستن یک زخم و یا در آوردن یک گلوله است . از نوشتن نمی ترسم . همیشه برای نشان دادن پشت صحنه یک زندگی باید نوشت . و در پشت صحنه هیچ کس ادا در نمی آورد . من نه به عنوان یک نویسنده و نه به عنوان کسی که می نویسد هیچ ادعایی ندارم و نخواهم داشت . تنها در دردی که سالهاست به جان دستانم افتاده دائما تکانش می دهم و بدون اینکه بخواهم کلمات را به کاغذ تزریق می کنم . گاه برای خودم . گاه برای یک اتفاق . گاه برای یک عشق و گاه برای هیچ چیز ...تنها می نویسم حتی اگر کاغذهایم را بسوزانم ، بسوزانند . . .