و اگر از حال ما بپرسی ، همه چیز خوب است!

شبی به وسعت یلدا . پدربزرگم دو سه کیلو آجیل خام گرفته . ما هر سال در خانه او جمع می شویم . خاله ها و دایی ها . آنجا می نشینیم و برای هم حرف می زنیم . از همه چیز و هیچ چیز . هندوانه می خوریم و چقدر خوشحال هستیم در دلمان که در چنین شبی ، ما ایرانی ها رسم داریم که کنار هم باشیم .

شیرینی و شکلات و چای پشت چای . دقایقی را هم با رادیو همراه می شویم . این سنت هر ساله ماست . موقعیتش پیش بیاید حتما می رویم طرفی . و در سرما آتش درست می کنیم و کنار آن تا پاسی از شب خوش می گذرانیم . پدربزرگم روی صندلی زمان تکیه می دهد

                               *                              *                                   *

پدربزرگم سالهاست که مرده است . من که آن موقع ها بچه بودم تنها صحنه ای که از او به خاطر دارم این است که وقتی در حیاط خانه شان مشغول بازی بودم مادرم مرا صدا کرد که بیا با بابابزرگ عکس بگیریم .... بدو بیا دیگه . و من دویدم . همان عکس که رویم هم به طرف بچه های دیگر است که دارند بازی می کنند تنها خاطره ام از پدربزرگم است . پدربزرگ دیگرم ، سیزده سال قبل از تولدم رفته بود . خاطره ای اگر باشد احتمالا برای آن سیزده سال با هم بودن آن طرف است که در دنیا یادم نیست!

شب یلدا مراسمی است که در خانه ما هیچ گاه برگزارش نکرده ایم . خانه ما از آن جاهایی است که اهالی اش حوصله هیچ کاری را ندارند . حتی سفر . حتی یک بیرون رفتن ساده . هرکس که می خواهد برود سعی می کند خودش را در محیط غیر خانوادگی اش قرار دهد . و خلاصه که هر کسی ساز خودش را می زند !

                              *              *            *

از بعد از پدر بزرگم ، ما منزل عموی بزرگم جمع می شویم . او که انسان همیشه کم پیدایی است شب یلدا خودش را به خانه اش می رساند . کنار همه تا دیر وقت می نشیند و از زمستانی که می آید می گوید . خاطراتش را می گوید . جوک می گوید و می شنفد . یک سنت هم خودش به شب یلدا اضافه کرده و آن دادن هدیه است . البته نه هدیه . به کوچکترها . وقتی که به خانه اش می آیند فکر می کند که باید یک چیزی بدهد . یک سال شال گردن . یک سال یک ادکلن کوچک . یا یک کیسه آجیل که به اندازه چندین روز یکسره خوردن دوام بیاورد !

یک پیانو مکانیکی هم در خانه اش دارد . امکان ندارد من بروم آنجا و مدتی درگیر پیانو خانه اش نشوم . قبلا برای یک یهودی بوده که پیش تر در آن خانه بوده . وقتی عمو خانه را خریده چند صباحی بعد از انقلاب بوده . و مرد یهودی نمی دانسته پیانو را چگونه روی کولش بگذارد و از ایران برود . برای همین پیانو در خانه مانده . مانده و مانده تا سالها بعد . که یکی دیگر مبتلایش شده و به آواز موسیقی در آمده .

                                                                                     *                           *                      *

من عمو نداشته ام هیچ وقت . یعنی بعضی وقت ها هوس می کنم که داشته باشم . جای خالی اش را بعضی وقت ها حس می کنم اما ندارم . پدرم برادری نداشته و من هم برادری نداشتم . برادر و خواهر داشتن یا نداشتن صرفا وقتی مزه اش را نشان می دهد که جای خالیشان حس شود . و این خلا بزرگی برای کسی که ندارد به حساب می آید .

آخرین یلدایی که خاطره اش در ذهنم به یادگار مانده یکی از همین یلداهای معمولی است که برای من خاص شد . آن شب هم مثل بقیه شب ها . خانه خبری نبود . و من آن موقع ها خیلی بیشتر هوس طعم زندگی جوانی داشتم . آخر شب که چراغ ها خاموش شد من رفتم و رادیوی اف ام کوچکم را برداشتم و با هدفون شارپ که مثل تلی باریک روی سر می نشست به سراغ رادیو رفتم . موج ها را عوض می کردم که صدای گرم مجری با طعم خندانی گفت خو....ب ا... حالا باید شما حدس بزنید که مهمان این شب یلدایی مان چه کسی است؟... و بعد یک ترانه رضا صادقی پخش شد . بعد صدای هوراااااا و مجری گفت ب....له! مهمان امشب ما رضای صادقی عزیز است و قراره که امشب تا صبح با صدای گرمش برای ما و شنوندگان دوست داشتنیمون برنامه اجرا کنه . خوب سلام و شب به خیر رضا جان...

           *                       *                         *

اتوبان قفل شده بود . من که صندلی سمت چپ در آخرین ردیف اتوبوس لم داده بودم می توانستم عکس زیبایی از نور از چراغ ماشین های رنگارنگ و پیچ جاده ببینم . چون متوجه صدایی جز از هتفون موسیقی ام نبودم برایم لحظه جذابی بود . ترافیک سکوت و صبر !

از آنجا رفتم پیش دیگر دوستان . همان موقع که رسیدم بچه ها چراغ ها را خاموش کرده بودند و چند شمع دور و بر بود . نوایی از سنتور بود به آرامی و چند بیت از حافظ به نیت ایرانی بودنمان .

پاورقی : از این چرخش زمین . از این رفتن و از این بازگشتن
پیشنهاد : شریک چشم های هم می شویم ... خیلی زود .

تا پائیز

چهل و پنج دقیقه تاخیر ، برای بار اولی که می خواهید کسی را ببینید کمی زشت است . اما مثل من یک ربع یک ربع قرار را به تاخیر بیندازید و از ترافیک و خرابی مترو و گشت راه و طولانی شدن کلاس شکایت کنید و مجال ندهید تا طرف مقابل که از سرما کمی به خود پیچیده فرصت اعتراض داشته باشد .

بدتر آن است که جیبتان هم خالی باشد و نتوانید راحت مثل بزرگ زاده ها به رستوران بروید و گارسون بی تاخیر با احترام برای در آوردن کتتان پیش بیاید و  بعد شما با مَنِشی بزرگانه  پایتان را روی آن پا بیندازید تا منوی غذا را بیاورند . و برای خودتان و مهمانتان بی دغدغه سفارش دهید . آن وقت تاخیرتان نشانه پرمشغلگی محسوب خواهد شد و همین که آمده اید به خودی خود کافیست .

اما همیشه دنیا آن شکلی که ما دوست داریم نیست . پس مجبورید با عابربانک زبار در رفته به سراغ یک خودپرداز بروید و از دل بی سیرمونی اش دو عدد اسکناس پنج تومانی بگیرید و به آواچی بروید . دو هات داگ . دو سیب زمینی و دو نوشابه که توی منو نوشته بود کوکا . معلوم بود تولید خودشان است وگرنه مجبور نیستند برایمان توی لیوان های جداگانه ای بریزند . این غذا شاید غذای شاهانه ای نباشد اما بی شک برای شروع بد نیست . مخصوصا که قبل از آمدن به این رستوران در ِسه کافه را باز کرده باشیم و تا گردن از ورودی فرو رفته باشیم و گارسون ها که مثل گربه های لوس و گرسنه دائما برای همه قر و قمیش می آیند بگویند که عذر ، جا نداریم دوستان خوب .

آن وقت آواچی جای چندان بدی هم نیست . درست است که نور مزخرفی دارد و صندلی ها فقط آن قدر مهلت می دهند تا غذایت را بخوری اما خوب . چه می شود کرد .

طرف قرار که از آشفتگی موهایش رنج می برد مرا که دید فهمید که تنها نیست . من هم هستم که حداقل فاصله زمانی آرایشگاه رفتنم سه ماه باشد تا آنجا که اهل منزل برای رفتن آرایشگاهم پول جمع کنند و انعام برگزار کنند .

همیشه چند دقیقه ای به بطالت می گذرد تا یخ های آدم وا برود و بعد بتواند از این طرف و آن طرف بگوید . همین طور هم شد . من گفتم که شما کمی "خز" هستی! قالب وبلاگت چون "زرشکی" است توی ذوق می زند کمی . آن ارواح سرگردان بالای وبلاگ که تیتر آقای صفر و نیم را چپ و راست می کنند آدم را یاد گرافیک بازی های میکرو یا نهایتا سگا می اندازد . و این پشتکارت در امور زندگی حوصله مرا سر می برد . این که با دوچرخه شاخ به شاخ بی آر تی می ایستی و عکس می گیری و سر در وبلاگت نوشته ای از همه سرد می شوی دوباره مرد می شوی . و دوباره بلند می شوی . دوباره زمین می خوری . دوباره بلند می شوی . و همین طور .

 این ها البته خوب است . اما نه برای جایی که اکثر کوچه هایش بن بست شده باشد . این را که گفتم خودم هم توی فکر رفتم . هرچقدر می خواستم از دریچه جدیدی راهی برای صحبت باز کنم نمی توانستم . و برای همین صرفا به حاشیه می زدم . هر چقدر که زمانم می گذشت با سرعت بیشتری حرف می زدم و باز نمی توانستم . نمی توانستم که به اوج صحبت برسم . یک دیدار وقتی "سرزده" صورت بگیرد میزبان و مهمان کمی برای هم عجیبند .  آن حرف هایی که می زدم صرفا تبرعه ای برای خودم بود . صفر و نیم برده بود . توانسته بود همانطوری که هست شبیه خودش با مسائل برخورد کند . حتی قالب و رنگ وبلاگش . حتی رنگ زندگی اش .

در خیابان سنگ فرش شده ای که نمی دانم نامش چیست و کنار خیابان ولیعصر است ...شاید صبـا . چند دقیقه ای را در ماشین از سرما فرار کردیم . اما همچنان آنقدر سرد بودیم که یخ های صحبتمان کامل باز نشود . 

اولین باری که آقای صفر و نیم را دیده بودم در کافی شاپی حوالی میدان تجریش بود - لینک مطلب . مثل آدم های معمولی که یکهو وقتی بازیگر معروفی را می بینند شوکه می شوند و دست و پایشان را گم می کنند و به پته پته می افتند وقتی او را دیدم جا خوردم . برایم جالب بود که این اولین باری است که کسی را می بینم که قبلا فقط نوشته هایش را خوانده ام . برایم جالب بود که او و همه ما واقعی ایم ! می نویسیم و وجود داریم.

به هر حال . این دیدار اخیر اما ، یک دیدار کاملا خصوصی و یک گپ دو نفره بود . از گفتن دغدغه ها بگیر تا خاطرات خوشایندمان . حرفی که من زدم این بود که همه ما یک ظاهر داریم که نشانگر شخصیت ابتدایی ماست و یک باطن واقعی - که حتی ممکن است از آن خبر نداشته باشیم یا حتی گمش کرده باشیم اما گاه گاهی به آن می رسیم - گفتم در وبلاگ نویسی ما خواسته و ناخواسته درگیر این ظاهر و باطن می شویم . و شخصیتی که می سازیم چیزی واقعی تر از ظاهرمان است .

اما من یک ترس دارم که این شخصیت ها ، این ظاهر ها یک دروغ بزرگ باشد و یک تناقض آشکار . برای همین پرسش چرا معروف نمی شوی آقای صفر و نیم را بی پاسخ گذاشتم . علت آن چیزی نبود که راجع به من فکر می کرد . این که جایی سر نمی زنم یا کسی را نمی شناسم . علت این است که من گریزانم از وارد شدن به این اجتماع . شاید راست می گفت و درست بود که همیشه مرا به شکل یک مرد خسته دیده . بی قرار و چمدان به دست . یک مرد مهاجر که نمی داند کجا باید برود . قصه همین بود . کافه وصال و چای انگلیسی و انار گلاسه تنها برای من یک بازی زمانی و یک صورتحساب تانخورده است . با احترام ...

پاورقی : می اندیشم تو را . در چشم به چشم این سوال بی جواب . پیدا می کنم تو را 
پی نوشت : فراموش نکردم که قرار است پاورقی ها را به قول تو با قُر زدن تمام نکنم . اندکی صبر . همین یکبار 

این باورهای تاریخی

یک اثر خوب ادبی ، باید فروتن تر از این باشد که بخواهد مستقیم خواننده اش را به عملی دعوت کند یا از آن باز دارد . همیشه یک جمله تاثیرگذار ادبی ، در حقیقت یک بازی روانشناسی با ضمیر ناخودآگاه خواننده است تا شخصیت مستقل و مستقیم او . کاری که می تواند یک نوشته ، یک حرف ، یک شعر را از حالت رقت انگیز و خسته کننده و عفونت زده نصیحت تبدیل کند به یک اثر گذاری لازم و واقعی در تصحیح اخلاق و رفتار .

متاسفانه یا خوشبختانه این مسئله حتی در درون خود آدم وجود دارد . وقتی در درون خود آدم یک دستورالعمل برای انجام کاری به صورت مستقیم صورت می گیرد ممکن است در درون هم "نه" بشنود . حتی اگر این دستور یک رفتار مثبت تلقی شود . نقش رفتارهای مثبت در آدم وجدان نام برده شده و نقش رفتارهای منفی را نفس عماره بازی می کند .

این دو تضاد از درون مستقل آدم در می آید . برای همین می گویند هر آدمی خوبی و بدی داره . آدما خاکستری اند ... اما چرا اجای دستورهای منفی ساده تر ، راحت تر و دم دست تر از رفتارهای مثبت است . چرا مطالعه نکردن خیلی راحت تر از مطالعه کردن است ؟ چرا درست رانندگی نکردن خیلی راحت تر از درست رانندگی کردن است؟
و نتیجه همه این ها ؛ چرا در طول تاریخ انسان هایی که درست رفتار کرده اند خیلی خیلی کمتر از انسان هایی اند که غلط رفتار کرده اند ؟

چرا ظلم ، دروغ ، خیانت ، نیرنگ ، ناسزا ، پارتی بازی آنقدر زیاد است که عدل ، صداقت ، درستی ، دوستی ، ادب و حق محو می گردد .

به نظرم بهتر است هیچ کدام ما ، به فکر پاسخ نباشیم . پاسخ دقیقی وجود ندارد . انسان ها ذاتا کارهایی را می کنند که دوست دارند و از آن لذت می برند . کاری را می کنند که باور دارند . و باورها به سرعت رفتار ها را می سازند . رفتارهای ظاهری و رفتارهای واقعی را .

پاورقی : چشمک زدی دوباره در تاریکی شب هایم و من تو را دیدم و راه را نه .

از اینجا تا آسمان مهاجر شب

دوباره نصفه شب است و من مثل احمق ها در مدار نصف النهار خیابان حافظ روی یکی از آپارتمان های کج و کوله قدیمی در طبقه سوم نشسته ام و سعی می کنم که به روی خودم نیاورم کجای دنیا هستم!

رفیق نارنجی پوشم کنارم خوابیده و برای خودش چشم هایش را این طرف و آن طرف می کند . او هم سعی دارد که فراموش کند در کجای دنیا قرار دارد . در طبقه سوم یک آپارتمان قدیمی ساز در شهر . لب تابش در چنگال من است و او هم سعی دارد از موبایل من حداکثر استفاده را ببرد . و در مقابل این سرقت لب تابی تلافی کند . پتویی که رویش خوابیده برای من است! و بالش هم . در مقابل این که لب تابش مثل خمیر نان وطنی مان زیر دستان من تلپ تلپ انگشت می خورد او دارد اینجا می خوابد ! گرچه رفاقت این حرف ها را بر نمی دارد اما مَزِنه (؟) یک هتل برای یک شب در این شهر چقدر است؟! حتی یک هتل درجه سه .

بی شعور همین الان پشتش را به من کرد و لابد کپه اش را هم گذاشت . من چمی دانم اگر در این میان گ.وزی چیزی هم نداده باشد . از کجا معلوم . من که سرم توی کار خودم است و هدستش را هم گذاشته ام و روی گوشم و سعی می کنم از یک موسیقی ناب دیگر لذت ببرم . از کجا معلوم ...

حالا دوباره رویش را به من کرده و دوباره سرش را برگرداند . معلوم است با این تق و توق من و نور زیاد بخاری برقی "ایرانی " مان خوابش نمی برد . بیچاره گفت که راضی به زحمت نیست و حاضر است با همین یک پتو هم از خجالت سرما در بیاید اما من زیر بار نرفتم و من بمیرم تو بمیری نور بخاری برقی بی بخار را انداختم توی صورتش .

همین حالا ساعت دو و بیست و سه دقیقه نیمه شب است . فردا جمعه است . هزار کار داریم!  به هر حال خانم بچه ها را یک طرفی ببریم . نمی شود که . ناراحت می شوند . مردم چه می گویند ...

از طرفی شب جمعه است . آدم که نباید انقدر زود سر به بالین بگذارد . فک و فامیل گوشی شان را داده اند تا از ترافیک رایگان اینترنت برایشان یک چیزی بگیرم . اصلا من که نمی توانم به این سادگی فرصت ها را از دست دهم و فراموش کنم که کجا هستم . یعنی کجای اینجای خیابان حافظ هستم روی زمین به آسمان رفته ی یک آپارتمان قدیمی ساز .

سهم من از زندگی شبیه همین چند دقیقه ای است که کناری ام خوابید و من نگاهش کردم .
خفته خبر ندارد سر در کنار جانان - کین شب دراز باشد در چشم پاسبانان ُ سعدی .

روبروم دیواری از مه دیواری از ترس!

نمی دانم چه بنویسم . واقعا نمی دانم چه بنویسم . حس بازیگری را دارم که از تمام کارهایش بدش می آید . می رود توی سینما و کارهایش را می بیند و بدش می آید . دست خودش هم نیست . علتش را هم نمی داند . حالا منم . نوشته ها که بخشی از پیکره زندگی ام هستند طوری است که حوصله ام را سر می برد . بدم می آید ازشان . شاید آنقدرها هم بد نباشند اما درون خودم دنبال یک فصل جدیدم . دائما دنبالش می گردم و پیدایش نمی کنم . می خواهم بنویسم و نمی توانم . خودم هم می دانم زمان می خواهد فاصله می خواهد تا دوباره بودن . اما مثل تیری در پایم و قصه جدا شدنش . می سوزم . و می دانم باید درد بکشم و هیچ چاره ای نیست .

ذهنم پر از سوال و جواب های جدا از هم است...چیزی شبیه یک همچین آدمی .

پاورقی : بگو از کوچ پراکنده

پرس و جو از تاریخ آینده

اوضاع کشورم ایران در بزنگاه تاریخی است . این جمله را نوشتم تا با خود بجنگم از نوشتن حاشیه ها . پیش تر دوستی داشتم ، یک وقت توی کافه نشسته بودیم و برای هم از زندگی می گفتیم ، یکهو هوس کردیم برود سه تارش را از خانه اش بیاورد . خانه اش نزدیک کافه بود . وقتی آمد دست هایش سرد شده بود و درست نمی توانست بزند . یعنی دستش اجازه نمی داد . بعد که سه تارش تمام شد شروع کرد از خاطرات موسیقیایی اش گفتن . می گفت چند سال قبل هر بار می رفتم کلاس پیانو نمی توانستم بزنم . زمستان بود و هوا سرد . خیلی سرد آن قدر که دست هایم مجال برای حرکت و همراهی ندهد . خیلی طول می کشید تا همه آنچه را که می دانستم بنوازم . استادم این را می فهمید و لبخند می زد . بیشتر فرصت می داد تا دستم گرم تر شود و پیانو بزنم.

حالا حکایت من است ، آنقدر ننوشته ام دستم سرد است و به راحتی نمی تواند کمکم کند .

تقصیر من هم نیست . اوضاع و شرایط طوری نیست که آدم با خیال راحت زندگی کند . زندگی یعنی آرامش . یعنی رفتار و فرهنگ . اما زندگی در این روزها صرفا شده است سیاست . اینکه الان چه اتفاقی افتاده . کجا منفجر شده . مواضع غرب چیست . اسرائیل چه می گوید . آمریکا چه کار می خواهد بکند ؟ قضیه جنگ به کجا خواهد کشید . چرا ما اینطوری هستیم ... 

همه چیز شده همین . تیتر همه روزنامه ها سیاسی است . و نه حرف دیگری . مردم هنوز آنقدر داغ نشده اند که روزنامه ها محافظه کارانه رفتار نکنند . بنابراین اخباری شبیه به هم را می خوانیم با ادبیاتی مختلف . حرف ها یکی است اما نگارش مختلف . آخر یک جمله نقطه است و آخر یک جمله علامت تعجب .!

و هرکسی در این وادی سرگرم خود است . یک لایه پایین تر از این شهر یکی نان می خورد و یکی گوشت و یکی هوا برایش تنگ است . دیگرانی هم هستند که مشغول زندگی آشغالی خود با ظاهری تمیز اند .

در این وادی ، تکلیف من ِ جوان چه می تواند باشد ؟! کارت معافیت نظام وظیفه ام را نگاه کنم و در دل به پدرم آفرین بگویم که کفیلش هستم! و معاف از جنگ . یا نگران جنگ و سربازی باشم و یا نگران ویرانه وطنم .

دو سه سالی هست به شکل تهوع آوری پلیس توی چشم است . جایی که باید باشد نیست و جایی که نباید باشد هست . جلوی در مترو هست و یک سرکار خانم به سلیقه اش نمره منفی و مثبت به حجاب دیگران می دهد و وقت مردم را می گیرد . آن وقت دزدی در خیابان های کنار راست راست راه می رود . چند قتل در روز اتفاق می افتد . و این همه اعدام .

در دل پایتخت که باشی تنه ات که به تنه کسی بگیرد به جای یک لبخند و عذرخواهی گاها ممکن است کار به فحش های ناموسی و زد و خورد بینجامد . یا یک ترافیک بی دلیل و مردمانی که مانند مورچه در دل هم می لولند و کسی خبر ازشان ندارد . یک آسفالت معیوب . یک جا بوی گند . یک جا فیلتر های بی دلیل . یک جا پاس کاری های اداری مزخرف . و بی نتیجگی یک روز دیگر .

هر روز که می گذرد دل این مردم از همدیگر ... از هموطنانشان ، از سیاسیون و نماینده های مجلس و قضات و وکیل و وزیر و شهرداری ... دورتر می شود و بیگانه بر این ویرانه حریص تر . آن وقت توقع دارید من از کدام دلیل برای سکوت بنویسم . اوضاع کشورم ایران در بزنگاه تاریخی است ... خداوندا ... ایاک نعبد و ایاک نستعین .

پاورقی : از گربه له شده ای که در جوی کوچه ام خفته . دست و پا شکسته و بی خاک .

دنیای مجازی : خیلی دور خیلی نزدیک

نمی دانم قسمتم هست بنویسم یا نه . الان چند روزی هست با "هوس نوشتن" ام جنگیده ام و سعی کرده ام با کم نوشتن خودم را راضی کنم . تا این نصفه شب . که دوام نیاورده ام و کورکورانه مثل آدم های مریض در تاریکی محض جلوی کامپیوتر نشسته ام و نوشته ام . خانه مجردی که نیست! آدم بتواند یک آهنگ هم کنارش بیندازد و خدا را چه دیدی چراغ را هم روشن کند! باز دوباره صبح شد ... من هنوز بیدارم...کاش می خوابیدم...تورو خواب می دیدم!

قبل از این که بروم در دستشویی خلوت کنم پر از نوشته های رنگارنگ بودم اما چه فایده الان دیگر آن حس سنگینی اولیه را ندارم . 

پاورقی : خودنویس - این نوع شیوه نوشتنه خودنویس است که نگارنده سطور با عرض پوزش درج نظراتش را غیر فعال می کند