نمی دانم چه بنویسم . واقعا نمی دانم چه بنویسم . حس بازیگری را دارم که از تمام کارهایش بدش می آید . می رود توی سینما و کارهایش را می بیند و بدش می آید . دست خودش هم نیست . علتش را هم نمی داند . حالا منم . نوشته ها که بخشی از پیکره زندگی ام هستند طوری است که حوصله ام را سر می برد . بدم می آید ازشان . شاید آنقدرها هم بد نباشند اما درون خودم دنبال یک فصل جدیدم . دائما دنبالش می گردم و پیدایش نمی کنم . می خواهم بنویسم و نمی توانم . خودم هم می دانم زمان می خواهد فاصله می خواهد تا دوباره بودن . اما مثل تیری در پایم و قصه جدا شدنش . می سوزم . و می دانم باید درد بکشم و هیچ چاره ای نیست .

ذهنم پر از سوال و جواب های جدا از هم است...چیزی شبیه یک همچین آدمی .

پاورقی : بگو از کوچ پراکنده