روبروم دیواری از مه دیواری از ترس!
نمی دانم چه بنویسم . واقعا نمی دانم چه بنویسم . حس بازیگری را دارم که از تمام کارهایش بدش می آید . می رود توی سینما و کارهایش را می بیند و بدش می آید . دست خودش هم نیست . علتش را هم نمی داند . حالا منم . نوشته ها که بخشی از پیکره زندگی ام هستند طوری است که حوصله ام را سر می برد . بدم می آید ازشان . شاید آنقدرها هم بد نباشند اما درون خودم دنبال یک فصل جدیدم . دائما دنبالش می گردم و پیدایش نمی کنم . می خواهم بنویسم و نمی توانم . خودم هم می دانم زمان می خواهد فاصله می خواهد تا دوباره بودن . اما مثل تیری در پایم و قصه جدا شدنش . می سوزم . و می دانم باید درد بکشم و هیچ چاره ای نیست .
ذهنم پر از سوال و جواب های جدا از هم است...چیزی شبیه یک همچین آدمی .
پاورقی : بگو از کوچ پراکنده
+ نوشته شده در چهارشنبه شانزدهم آذر ۱۳۹۰ ساعت 1 توسط حروف چین
|
نوشتن ، نامه ای از درون به خود است . شاید اگر نوار قلبی و نوار مغزی می توانند نشان دهند که وضعیت جسم یک آدم چگونه است نوشتن بتواند نشان دهد روح یک نویسنده چقدر سالم یا بیمار است . نوشتن نه فراموش کردن است و نه به یاد آوردن . نوشتن فاصله میان این دو کلمه است . نوشتن مثل بستن یک زخم و یا در آوردن یک گلوله است . از نوشتن نمی ترسم . همیشه برای نشان دادن پشت صحنه یک زندگی باید نوشت . و در پشت صحنه هیچ کس ادا در نمی آورد . من نه به عنوان یک نویسنده و نه به عنوان کسی که می نویسد هیچ ادعایی ندارم و نخواهم داشت . تنها در دردی که سالهاست به جان دستانم افتاده دائما تکانش می دهم و بدون اینکه بخواهم کلمات را به کاغذ تزریق می کنم . گاه برای خودم . گاه برای یک اتفاق . گاه برای یک عشق و گاه برای هیچ چیز ...تنها می نویسم حتی اگر کاغذهایم را بسوزانم ، بسوزانند . . .