سالی که نکوست

چند روزی است مشغول کاری شده ام در یک شهر بازی ... چند روزی است برای خودم می روم صبح تا شب شهر بازی ! و مفت و مجانی سوار وسایل مختلف می شوم . در شهر بازی بی آنکه دغدغه ای داشته باشم عکس می اندازم و فکر می کنم چقدر روزگار بامزه ای است که بعضی وقت ها پیش می آید وقت بزرگسالی آدم را به یاد خاطرات کودکی اش در شهر بازی بگذرد . بدون هیچ محدودیت زمانی ای .

الان که این سطور را می نگارم ساعت از دو و نیم بامداد هم گذشته است و من بی آنکه وقت دیگری داشته باشم مثل همیشه در وقت اضافه کارهایم را انجام می دهم . فردا روزدیگری است ...

سالی که گذشت پر از روزهای تلخ و شیرین و خوب و بد بود . بعضی زخم ها پوست آدم را کلفت می کند و حواس آدم را جمع . و آدم همیشه تمرین زندگی کردن می کند و از بهتر زندگی کردن لذت می برد . 

انسان برای اوج انتهایی قائل نیست و برای خواسته هایش اتمامی . و هر سال پر از روزهای گذرایی ست که کنار هم چیده می شود . 

اگر بخواهم مختصر و مفید بنویسم این است : عید اومده دوباره شادی و خنده ... 

سال ها ، فرصت ها ، سالانه ها ، آدم ها و خاطره ها ... موقع چشم بستنمان پای سفره هفت سین و یا چشم هایمان موقع سفر ها ... 

صمیمانه و شادمانه عید نوروز را تبریک عرض می کنم و همواره ابتدا برای همه عزیزان سلامتی را آرزو می کنم و سپس امید و شادمانی را . خوشوقت باشید ... عید شما مبارک 

این عکس به زودی در مسابقه عمو نوید و عکاسی هفت سین شرکت داده می شود . نروید به اسم خودتان ثبت کنید ها . دِهه 

پاورقی : برای همه دوستان و همراهان و خوانندگان محترم این وبلاگ و برای تمام ایرانیان در سراسر جهان سال خوبی را آرزو می کنم .

الهی نامه

پروردگارا !

در دنیایی که سراسر پستی ست و سربالایی ، خوب بودن ... سخت است . به وقت گناه و یا خیال تو ... و به وقت نماز ... و ذهن و معمای ذهن بر تو ... بر درک تو ... بر معمای تو ... که تو کیستی . چه می پوشی . چگونه می اندیشی . کدام مقبول تو ست و کدام گناه ؟ حرام زمان چه است ...

و درگیر بر چنین حقیقتی و پر از فراموشی ... روزهایی مبهم و از پی هم . قدم های سرد در خیابان . پر از تنهایی . پر از جستجوی تو ... پر از بهانه آزادی . 
و خیال به پایان رسیدن دنیا . به خیال روزهای سختی که استخوان می شکند و گذر و گذر و گذر .

چگونه است ، که بهایی داده ای بر هرکس و بهانه ای در جستجوی روزگار . چگونه است این ؟ به بندگی تو اند گرسنگان آفریقا و ثروتمندان زیر سقف دنیا .

و سال ... معادله ای ذهنی ست از برای آمدنمان بر دنیا . به دنبال بازی خورشید و زمین و ماه و ستاره ها . و لحظه تحویل که دوباره می خوانیم یا مقلب را . 

و چون قدرت سراغمان آمد ... و چون پول رسید و حس نهایت . و حس ترس . دوباره سراغ توییم . خیالت می کنیم که با مایی یا نه . سکوتت را می شنویم و با آخرین سیگنال های حسمان از بهشت ... گرچه ضعیف ... سعی می کنیم تا به تو وصل شویم و تو می خوانی مان که از رگ گردن نزدیک تری . 

به وقت مشکلات بزرگ ... دست به دامن تو و وقت شادمانی و حس رفع نیاز ... شاکریم تا شادی مان خراب نشود ! و همیشه احتیاج دست های ما را بسته از دست به سوی تو نبردن . دست هایم را بگیر . 

و این چه دنیاییست ؟ که از امتداد جمعیت خسته است . پر رنج و نا به کار . از نطفه هایی که بذر انسانی دیگر بر زمینند . و نطفه های خفه شده تا آدم های نرسیده . و جنسیت . و بهای جنسیت در پیکره انسانیت .

آه ... که چه هذیانی از شب معتدل من خواهد گذشت . ما را نیاز بس . ما را نیاز بس تو را . برای خواندن . و بگذار سختی ها بیایند ... استخوانمان را بشکنند . و ما تنها شویم از احساس همدلی و غریبه . 

باز امید ببندیم ... نگران شویم ... امیدوار شویم ... کمی کار کنیم و نامی روی ناممان بگذاریم . و نانی بخوریم . و دوستی پیدا کنیم در این دنیا . و توفیق خانواده ای پیچ در پیچ و شبیه به هم که هر کدام ، علایق خود را دارند . به هر حال آدمیم دیگر . 

از عشق نگفتم ، که مبتلایمان می کند و سایه ها بر نور ، سوت زنان و آهسته پیاده می روند . و احساس مشترک . و احساس مشارکت بر زندگی . و دوستی . و رفاقت تا پای جان . به عمر . 

کاش لااقل می گفتی که چقدر تا مردن وقت داریم . و چقدر زندگی کردن از برای ماست . و کاش می گفتی از این قصه . و کاش دوباره قرآن می نوشتی ... و کاش دوباره محمدی بود به پیامبری ... و کاش ...

خدای من ؛ اشک ریزان تا آسمان و آسمان اشک ریزان ... راهی تا رسیدن نیست و برای رسیدن ... هنوز که هنوز است فراموش می کنیم مشرق و مغرب کجاست . و شمال و جنوب . و اهدنا صراط المستقیم یعنی چه . 

دیگر این که ... پایانِ نامه ام را این گونه باید گفت که : دلتنگیم مهربان . مهربانترین . و ای که ما را فراموش نمی کنی و ای که ما را دوست داشته ای و ای که ما را خوانده ای که نامت را صدا کنیم ... به نام های جلاله ات ... و باید گفت برای خواندن نامت هنوز کوچکم و کوچکم و کوچک ... 

از آسمان زنجیرهایی آویزان است که تاب می خورد . از آسمانی که حق دارد گاهی ابری باشد و گاهی صاف . و گاهی ببارد . و آفتاب را نگاه دارد . تا روشنایی ...

پاورقی : برای عید ، نوشته دیگری خواهم نوشت . سپاس از همراهیتان . 

شبی که صبح می شود


کودکی ام را با خاطرات کمی به ذهن سپرده ام . خواهر بزرگم دستم را گرفته بود و من مقابل دریا تقلا می کردم . موج می آمد ما می دویدیم عقب . دریا عقب عقب می رفت ما دنبالش می دویدیم . آن موقع حس ترس می کردم و حس نشاط ... و حس تعجب یا دلهره . خواهر بزرگترم می گفت نترس ... موجه موجه بعد صدای موج دریا می آمد که به تنمان می خورد و بر می گشت .
یک شبی از دل درد بیدار شده بودم . و حس می کردم دنیا به پایان رسیده است . ناله می کردم و نمی توانستم صدا کنم . خواهرم بیدار شده بود و فهمیده بود . بعد پدرم را صدا کرد و مرا بردند درمانگاه . ساعت تیک تاک که به دیوار چسبیده بود را ییادم است . شاید چهار . 

آن موقع در چشم کودکی ام خیلی احساس امنیت کردم . و احساس زیادی محبت ! آخرین باری که به دریا رفتیم هم همان موقع کودکی . عروس داشتیم و توفیق اجباری . بعد از آن بیشتر عید ها را تهران می ماندیم و احساس می کردیم چقدر تهرانی هستیم که تعطیلات را در تهران می گذرانیم . و از اینکه همه شهرستانی ها رفته اند به شهرشان خوشحال . البته این یک شوخی میان ما بود . وقتی که تهران خلوت می شد . 

علت این سفر نرفتن ها ، به نظرم این است که دیر به این خانواده رسیده ام . این قدری که با خیال راحت بروم و کارت معافیت دوره خدمت را بستانم و برگردم . و نه دردسرهایی که یک مرضی چیزی در میانمان باشد و یا کلکی ... و بخواهیم کارت معافیت بگیریم . حالا این حکایت معافیت کفالت هم از آن حرف هاست ها . اولش که خوشحال می شوی و فکر می کنی که دو سال از زندگی ات را از دست نداده ای و بعد می فهمی که ممکن است نیاز نباشد مسیر طولانی پادگان را بروی . نیمه شب راه بیفتی و صبح برسی و یا نیاز نیست صبح کله سحر در حیاط پادگان کلاغ پر بروی اما در زندگی راه های زیادی است که باید بروی . 

از یک طرف بدی ای که کارت معافیت کفالت دارد این است که ثابت می کند برادری نداشته ای . وقتی که می فرستن بروی ثبت احوال تا نکند پدرت تخم و ترکه ای جای دیگری داشته باشد و ثبت احوال نامه مهر و موم شده ای می دهد دستت و مستقیم بدون اینکه دستش بزنی می آوری نظام وظیفه . و آنها نگاهش می کنند و وقتی کارت معافیتت را دادند دستت مطمئن می شوی که پدرت تخم و ترکه ای روی کاغذ در جای دیگری نداشته است و تو واقعا برادری در آستین نداری . آن وقت دیگر بی خیال بی خیال ؛ نیازی نیست که بر سر لباس یا معدل کل کل کنید . سایه همدیگر را با تیر بزنید و پشت هم دیگر باشید و همدیگر را دوست داشته باشید . به وقت اعتماد درد و دل های برادرانه ای هم کنید . هر ساعت و هر روز . 

سالهای کودکی ؛ مثل روز اول دبستان که ابتدایی ترین همکلاسی کفشش اندازه اش نبود و من می خواسته ام مرام بگذارم و کفش هایم را بهش بدهم و خودم کفش هایش را بپوشم . و در چشم های کودکانه ام خیلی جدی و مصمم!
از کرامات دیگر هم این بوده که هرکسی را به یک رنگ می دیده ام . نمی دانم چه چیز در نگاه آن زمان کودکی می گذشته که این طور می شده . اهالی و اقوام می آمدند منزل ما و صف می کشیدند و من یکی یکی می گفته ام که چه رنگی هستند . و آنها بر حسب نوع رنگی که من انتخاب می کرده ام می رفتند و بر روی اخلاقیات و معنویات خود کار می کرده اند تا کمرنگ تر و پر رنگ تر شوند و یا رنگ عوض کنند . یکی را صورتی می دیده ام و یکی را زرد . یکی را قهوه ای و دیگری را سفید . و آن وقت تشخیص اینکه رنگ صورتی چه وضعیت معنوی ای در صحرای محشر دارد کمی سخت می شده و باز به من می گفتند دقت کن .

همه این سالهای کودکی کشان کشان تا اینجا . یا وقتی که دست هایم کج شده بود و از جیب مادر و بعد اهالی دیگر منزل "پول" بلند می کرده ام و می رفتم به ویدئو کلوپ و هر چقدر که می خواستم به آرزوهای کودکی ام دست می یافته ام . بعد که قضیه لو می رود کتک مفصلی می خورم که این عادت را ترک کنم . تا همین امروز که مشکلات مالی به قدری هست که گره خورده باشد زندگی . یک وقت هایی و یک جاهایی . و این هشدار برای دزد نبودن . که این از خودمان است! و یا اینکه کفاف خرج های این روزه کیف مادر و جیب پدر نیست . پاک ِ پاک و پر زحمت .

سالهای کودکی کشان کشان تا اینجا . تا همین چند شب پیش که به خواب دیدم رفته ام به سالهای کودکی . رقیقا همان جا ها . و بعد دائما حسی که هشدارم می داد . به این که حالا باید یک کار درست تری کنیم . در خواب امتحان می دادم و قبلش درس نمی خوانده ام و باز خواب مرا برمی گرداند به قبل از امتحان . و دوباره نشانم می داد که سرنوشتی که می گذرد بر نمی گردد . دوباره بر می گشت و همان حس باهام حرف می زد . آخر خواب چیزهای دیگری گفت و این که فرصتهای زندگی که به سرعت می گذرند تکرار نمی شوند . و صحبت از قدر روزها و فرصت و زندگی و تلاش . یا این حرف اثبات شده در خواب : مگر یک انسان در زندگی چند بار گیم اور می شود ...

تا اینجا ، تا این شب . دست هایم خواب رفته ... این متن را یک بار دیگر به شکلی دیگر نوشتم و باز پاک شد و حالا دوباره نوشتمش . حالا دستانم انگشتانم سوزن سوزن می شوند و من گیج گیج خواب می شوم . 
گیج گیج خواب که باشم به همه ساعتهای عمرم فکر خواهم کرد . و آدم هایی که بوده اند و آدم هایی که رفته اند و زمان های شبیه به هم در وقتی دیگر . ساعت های پایانی یک روز در دیروز و امروز و فردا . فکر می کنم و گیج خواب می شوم . شبی که صبح می شود ... آرام و خلوت سپری می شود . خورشید دوباره بر می گردد . آن سر دنیا روز است و دنیا شلوغ . صدای جاروی رفتگر در این ساعت سرد در این جا سکوت را می شکند . مثل هواپیمایی که به آن طرف دنیا می رود و هر چقدر می رود شب است ؛ فهمیدن شب و روزی هم زمان در یک دنیا در یک زمان سخت است . 

+ رفیق بی درد باش ای که حذف می کنی ؛ ایام به کام و زت زیاد
                                                                             
                                                   بازی وبلاگی : همت و مشارکت در یک امر خیر!

مادیات ، معنویات همراه با مخلفات

چنانچه بخواهم به اصطلاح خیلی لری صحبتم را آغاز کنم این گونه می شود که : اگر یکروز صبح آغاز حرکت خود را در میدان راه آهن قرار دهید : در آنجا اندکی پیاده روی کنید و آدم های آنجا را ببینید ... بعد سوار اتوبوس های تجریش شوید ؛ کنار پنجره . و همین طور خیابان را نگاه کنید تا به تجریش برسید . و آنجا پیاده شوید و باز  خیابان را نگاه کنید و آدم ها را ...
حالا که لری آغاز کردیم بگذارید این طور ادامه دهم : بعد دوباره مغازه ها را نگاه کنید و اندکی قیمت بگیرید و دوباره سوار اتوبوس شوید و برگردید به راه آهن و این بار از آن طرف خیابان را نگاه کنید ! وقتی که به راه آهن می رسید یا همان حوالی ...

اما اگر بخواهم لری ننویسم این طور می شود که : البته قبل از آن لازم است به تمام حماسه سازان خرم آباد و لرستان سلام کنم . شی مَنَ روله من مخلص تک تک نیسان سوارای دلیرتونما!... این طور می شود که : کافیست یکبار بالای شهر پایین شهر کنید و یا دو شخصیت و دو جامعه را در نظر بگیرید که یکی شان پولدار است و یکی شان ندار . به جز تفاوت هایی که "پول" برای این دو ساخته مانند نحوه لباس پوشیدن و نحوه ادبیاتشان در صحبت کردن و حتی نحوه نگاه کردن ؛ یک سری تفاوت هایی دارند که "پول" الزاما برایشان تعیین نکرده . 

در نگاه کلی نگرش آدم های پولدار و آدم های کمتردار(!) و یا ندار به طور مشخصی فرق دارد . اغلب خانم هایی که حوالی میدان راه آهن رفت و آمد می کنند چادری به سر کشیده اند و اغلب خانم هایی که حوالی میدان تجریش راه می روند چادری نیستند . مسجدهای پائین شهر به مراتب شلوغ تر از مسجدهای بالای شهر است . 

با توجه به زحمت انتخاب کلمات ترجیح می دهم این بحث را به همان شکل لری ادامه دهم . آیا پول باعث تغئیر زندگی می شود؟ آیا نگرش انسان را نسبت به مادیت نسبت به خدا نسبت به نمازخواندن یا نخواندن ، مش.روب خوردن و نخوردن تغئیر می دهد ؟ 

اگر این طور باشد ، چرا آدم های ندار در حسرت کمی بیشتر داشتن هستند و برای داشتن یک چیزی دق می زنند و آدم های پولدار در حسرت آرامش و آسایش اند . انگار آدمهای پولدار به طور کل پول را نمی فهمند! یعنی فکر می کنند پول نداشتن یک مسئله خیلی ساده است و ارزش های زندگی بالاتر از داشتن پول است .

لازم است اینجا بگویم منظور من از پول داشتن رفاه و آسایش کامل مالی است و از پول نداشتن دغدغه ها و معذوریت های زندگی به خاطر نداشتن پول به وجود می آید . مثل دغدغه شهریه دانشگاه را داشتن . دغدغه خرج یک مهمانی را داشتن . دغدغه پول کافی در بیرون داشتن ...

خلاصه که از نوشتن این متن هدف خاصی نداشتم جز اینکه ذهنم را درگیر این نکته کنم که آیا واقعا خداوند روزی دهنده است؟ آیا من به این باور دارم؟ معیار پول داشتن و نداشتن چیست ؟ پول چرک کف دست است و می آید و می رود ... ؟ پول علف خرس نیست هاااا ... ؟ آیا دیدگاه خداوند بعضی افراد را با نداشتن آزمایش می کند و بعضی افراد را با داشتن صحیح است ؟ چه چیز باعث می شود نحوه نگرش انسان به زندگی به خداوند به مادیات و معنویات در پول داشتن و نداشتن یکی باقی بماند؟  واقعا علم بهتر است یا ثروت؟ البته لازم می دانم یک مشت محکم در دماغ کسی که این پرسش را مطرح کرده بکوبم و بگویم ابله! علم به نحوی ثروت است . بهتر بود می پرسیدی علم بهتر است یا پول . سوالات دیگری هم هست مثل اینکه عقده های مالی دقیقا چیست و دقیقا از کجا به وجود می آید ؟ منظور از عقده های مالی میزان پول نیست : چون افراد خفن مایه داری هستند که عقده های مالی دارند و آدم های خفن مایه نداری هم هستند که ابداً عقده مالی ندارند ! 

پاورقی : مثل خوش آمدگویی لبخندزنان کافی من های کافی شاپ های ایران برایم سخت و آزاردهنده است .
خودنویس : گاهی نوشتن ، فقط شکستن سکوت است حتی با حرف هایی پیوسته و مبهم و بی نظم .

فوران بلوغ سیاسی !

قبل از خواندن این پست ، لازم است بگویم مدتی شده که طولانی می نویسم . شما ببخشید . در ازای اینکه من طولانی می نویسم و شما حوصله ندارید ؛ می توانید نخوانید . من اصلا ناراحت نمی شوم . این حق من است که طولانی بنویسم و این حق شماست که چشمتان را اذیت نکنید و مرا نخوانید .
.............................................................................................................................

رای ما رو دزدیدن ولی ما باز رای می دیم! ( ستاد رای دهندگان از رو نرفته ) . نامزدهای مورد تایید علامه مصباح یزدی در جبهه پایداری . ترس دشمن از رنگ ها : یه روز از لباس سبز سپاه ... یه روز از لباس خاکی بسیج ... یه روز از سرخی خون شهدا ... یه روز از چادر مشکی زن ها ... یه روز از کیک زرد نیروگاه هسته ای ... و جمعه هم از جوهر آبی سبابه ها انشالله . چون منتخب اصلی ما خانه نشسته / تکلیف همان است که در خانه نشینیم .

این ها اس ام اس های ابتدایی برای شروع انتخابات مجلس بود . اولین انتخابات رسمی بعد از اتفاقات 88 . نهمین دوره مجلس .

حوصله نداشتم که بخواهم رای بدهم . وقتی از پله های مترو بالا می آیی گردون قرمز ماشین نیروی انتظامی توی صورتت می افتد و تو باید خیلی عادی راه بروی و فکر کنی که هیچ اتفاقی نیفتاده . یا این ون های سفید و سبز بدقواره که یک خانم چادری کشیک خیابان را می دهد تا به کسی گیر بدهد ، رویش هم نشانه مشمئز کننده ای حک شده . یگان امداد!

این هم شد زندگی ؟ خیابان های کج و کوله مال دوران مغول . ازدحام جمعیت و سراسری و همه جایی مردمانی که همه جا حضور دارند . مردم همیشه در صحنه . که پایش بیفتد یک روز این طرفی اند و روز دیگر آن طرفی . یک روز زنده باد برای مصدق می فرستند و مرگ بر اعلیحضرت و روز دیگر مرگ بر مصدق می فرستند و زنده باد برای شاه! کلا عشق بیرون ریختن اند برایشان هم چندان فرقی نمی کند کدام طرف . بیست و پنج بهمن باشد می آیند بیست و دو بهمن باشد می آیند . انتخابات باشد می آیند . تظاهرات بر ضد انتخابات هم باشد می آیند! کلا مردم عجیب و قریبی هستند! گاها به چشم های خودم شک می کنم . این اظهارنظر های عجیب و قریب داخل مترو و تاکسی و بی آر تی مال همین مردمی است که همواره بصیرت دارند و حماسه ای پرشور می سازند!
در صف ترافیک گیر کرده بودیم و این راننده تاکسیه به آن یکی گفت چی شده این همه بستس؟ ... نیم دونم والا همه دارن می رن خدمت آقا ! بعد تک تک مسافران هم به هم لبخندی می زنند و به راه خود ادامه می دهند ! تا دلتان بخواهد هم آدم هایی هستند مخالف و منتقد که فحش را می کشند به این و آن و خلاصه شاکی ِ شاکی اند! من نمی دانم چرا این ملت غیور و آگاه که همواره در صحنه حضور دارند یک بار نشده در حرف های روزمره و یومیه شان از این نظام و انقلاب حمایت کنند؟

همدلی ای که امروز انتخابات می بینیم چرا روزهای دیگر نیست؟ چرا این تلویزیون خراب شده نمی آید و یک نفر را نشان دهد که بگوید نه خیر آقا من به جهیزیه ننه ام می خندم که رای دهم! خلاصه که همه شاد و آگاه و پشت ِ نظام (!) هستند . و گویا تا ترتیبش را ندهند هم ول کن معامله نیستند!

از آن آدم هایی که همه چیزشان بر اساس یک برنامه ریزی شلخته و به هم ریخته است و به خاطر احساس مثبتشان هیچ وقت کارهایشان خراب نمی شود. از این آدم هایی که وقتی سقف خانه شان چکه می کند به حضرت عباس متوسل می شوند و دعای قطع باران می خوانند . بعد هم برای همه کُری می خوانند که امشب بگذره و این سقف رو سر من و زن بچه ام فرو نیاد فردا یَک پدری از این صابخونه در آرم! فردا هم که در راهرو صاحبخانه شان را می بینند چنان چاق سلامتی می کنند که انگار طبقه گردون برج میلاد را داده اند دستشان آن هم نه با ماهی سیصدمیلیون تومن بلکه سیصد هزار تومن . چقدر صاحب خانه خوبی هستند خلاصه .

این در حالی است که اگر همین اروپایی های پدرسوخته یک سنت ناقابل برود روی اجناسشان چنان پیف پیف می کنند و قهر می کنند و اعتصاب می کنند که چرخ مملکت فلج شود! بعد یک سنت هم از قیمت اولیه اش کمتر می شود آن کالا . حالا اگر این اتفاق در ایران بیفتد از آن بالا روح همه را مورد عنایت می دهند و بعد هم دو بسته می خرند که یک وقت خدایی نکرده گران تر نشود! حکایت زمان رب درست کردن موقعی که گوجه گران می شود .

آدم های بی بخار ، همین هم حقشان است . حق همیشه گرفتنی است . اگر مردمی آگاه نباشند تا حق را از حاکم بستانند تا ابد توسری خور هستند و خواهند بود و این ابدا تقصیر حاکم نیست . اما ایران جایی است که با همدردی و هم دلی همه کلاه خودشان را می چسبند و ت.خمشا.ن هم نیست آن طرف تر چه می شود . اگر کسی بر سر دار تاب خورد این ها حساب کار دستشان می آید و می گویند آخی! خیلی زیاده روی کرده بود . من بهش گفتم نکنه .

تشبیه قشنگی نیست اما از قرآن سر نیزه کردن به دین خود شک نکنید! پیامبر می گوید "علی مع الحق و الحق مع علی" ... بعد همین علی (ع) که مظهر حق است وقتی دم از حق می زنند همه مردم می گویند ما با قرآن نمی جنگیم . قرآن حق است . حق را قرآن تایید می کند . پس هراس نکنید از خشم و منطقتان . از حقتان نگذرید ...

همه ایران سراسر و یکپارچه "آدم های جوگیر" دارد . آدم های جوگیری که سال 1320 می خواهند چادر را از سر مردم بکشند برای پیشرفت و تجدد و مدرن شدن . وقتی که دین را عاملی برای پیشرفت نکردن می دانند و مانع از آزاد بودن . و سال 1360 چادر بر سر مردم می کنند برای پیشرفت و رهیابی معنوی . و دین را عامل اصلی پیشرفت و مظهر آزادی می دانند . این ها همان مردمانند که چادر بر سرشان بکشی جدال می کنند و چادر از سرشان بکشی هم جدال .

به جای ماهی دادن ماهیگیری را یادشان بده . راستش من هرگز دوست نداشتم که رای بدهم و در این حرکت عظیم ملت شریک باشم . مدیران سروران مسئولین و مردمان عزیز ، من به عنوان یک شهروند معمولی و عادی از تمام رفتارها و اتفاقات کشورم ناراضی ام . از این که مردم آشغال هایشان را توی سطل نمی ریزند و از اینکه شهرداری آشغال خانه برایم درست کرده . خانه های مکعب شکل بدقواره و هر کدام به یک اندازه . و هزار و یک ...
شهدای عزیز ، من شرمنده شما هستم . قسم یاد می کنم چنانچه در این مملکت جنگی صورت بگیرد با تمام وجود ناچیزم به میدان بیایم و اجازه ندهم خاک کشورم زیر پوتین بیگانه له شود ! من سر می دهم برای ایرانم . برای اسلامم زندگی می کنم . پایش بیفتد همه ما این گونه ایم . همیشه تا آنجا که می توانستیم بوده ایم و کم نگذاشته ایم . شهدای عزیز که جان و عمر خود را گذاشتید ، امنیت را زیر "کلمه مقدسه الله" ساختید ؛ اینک نوبت من و هم نسلان من است تا با تمام وجود درس بخواینم و سعی کنیم برای ایمانمان . برای شعار بزرگ " ما می توانیم " . شهدای عزیز ، چقدر درد و دل ها ماند .

و اینک ... خانه ملت ! خیلی ها به حرمت خون شهدا باز آمدند و انگشتان جوهریشان را به حمایت از شما بالا بردند! با هزار و یک مشکل و یک اعتماد و امید .
خیلی ها می گویند وضعیت همونیه که بوده . فقط می خوایم بدتر نشه .
مدیون شهدا باشید اگر میان این مردم تفرقه بیندازید . دسته بندیشان کنید و عده ای را به جان عده ای بیندازید و بر سر اختلاف عقیده شان اتحادشان را بگیرید . مدیون شهدا باشید اگر آن چنان تلویزیون و اینترنت و آزادی را ببندید که در مقابل فارسی زبان های بیگانه زیاد شوند . رسانه های آن طرفی ای که بخواهند در راه رضای خدا سنگ این مردم را به سینه بزنند . مدیون شهدا باشید اگر حالا که رخت مسئولیت به تن می کنید لحظه ای نقش بازی کنید و جفا کنید . این حق و وظیفه من بود که از شما حمایت کنم ، این حق و و ظیفه شماست که از آرمانهای مردم حمایت کنید .

موقعی که با تردید تمام می رفتم تا یکبار دیگر برگه ای برای انتخابات پر کنم کارگرهای شهرداری با کارتک و آب افتاده بودند به جان دیوارهای شهر که با سیریش پوسترهای وکلای مجلس را در آغوش گرفته بود را پاک کنند . ساعت های آخر بود و شهر به وضعیت قبل بر می گشت . آنچه که می ماند اما ذهن و یاد مردم است ...

پدرم وقتی از حوزه انتخابیه رایش را داده بود و برمی گشت به ماشین ، رادیو روشن بود . می گفت حضور پرافتخار مردم . حماسه حضور . و اینکه فلانی و فلانی و فلانی رای داده اند . گفت قطعش کن لامصبو!

سایه قدم های یک عمر در برف

اگر یکی از این خانه ها داشتم که قدیمی است و سالهاست دارد خاک می خورد ، اگر درش قفل بود یک روز می رفتم درش را باز می کردم . یک صندلی می گرفتم و می گذاشتم آنجا . و می نشستم . 

موقع برگشت ، عصایم را نگاهی می انداختم . شبیه سامورایی ها از وسط دست می گرفتم و چند دوری تاب می دادم این طرف و آن طرف . بعد به زانوهای لرزانم نگاه می انداختم و با عصا راه می افتادم . دوباره در خانه را می بستم و از پیاده رو قدم زنان می رفتم تا جایی که خسته شوم . بعد کنار خیابان می ایستادم و بی قیمت می گفتم دربست .

سالهای عمر من ، مثل آدم های دیگر قصه دارد . غصه هم دارد . شادی هم . و با به یادماندنی هایش . هر قصه ای به قول این کتاب های داستان نویسی مدرن و پیشرفته دارای مقدمه است . داستان ها مقدمه دارند ، تنه دارند و امتداد . اوج . آغاز و پایان . 

داستان از جایی آغاز می شود که عدم تعادلی صورت گیرد ، چیزی باشد که سرجایش نیست . همه زندگی ها هم ، چنین خاصیتی دارند . از آنجایی شنیدنی می شوند که اتفاق هیجان انگیزی صورت گیرد . 

یک حرف دیگر هم دارند این داستان نویس ها . می گویند داستان از چه زاویه دیدی روایت می شود . مثلا دانای کل است یا دانای خل ! بعد یک سری قواعد برای خودشان تعریف کرده اند که چنین داستانی با چنین مشخصاتی دانای کل نام دارد . یعنی از چنین نگاهی روایت می شود . اصلا می دانید دانای کل چیست ؟ دانای کل خدای داستان است . همه آن چه که هست و نیست را می داند . نقطه ای و نکته ای پنهان نیست . بعد از دانای کل دانای محدود است . داستان هایی با دانایی محدود .

به نظرم تمام زندگی ها داستان هایی هستند با روایتی از یک دانای محدود . چرایش این طور است که به هر حال هر زندگی ای برای آدمش یک نقطه پنهان دارد که تا هیچ وقت روشن نمی شود . که چرا چنین شد . یا چرا آن طور نشد .

پدر ِ من تعریف می کند آن موقع ها آب نمی آمده تا لوله های خانه . هر کوچه یا محله یک شیر اصلی داشته و مردم می رفتند از آن پر می کردند و می آوردند خانه . تعریف می کند بچه گی هایش هر روز چند بار و یا چندین بار دو سطل خالی بزرگ بر می داشته و می رفته آنجا پرش می کرده . بعد با دست های کودکانه اش دست می گرفته و می آورده تا خانه . قدم هایی تا آب . از کوچه های راه .

می گوید سر کوچه و محله شان یکی وای میستاده و گردن کلفتی می کرده . هر بچه ای که می خواسته از سر کوچه رد شود باید باج یا زیر سیبیلی بهش می داده . پدرم هر بار از یک راهی می رفته که باج ندهد . اما چاره نداشته شاید گیر می افتاده . یک بار که گیر می افته ؛ می رود جلوی یکی شان تا عوارضی راه را بدهد و رد شود . هی این دست و آن دست می کند و این جیب و آن جیب . بعد دستش را بی هوا می برد عقب و یکهو شپلق می خواباند زیر گوش طرف . چنان سیلی ای که گویا خودش هم تعجب می کند از این شدت . نقل است که آن چنان محکم بوده که پای فرد از زیر تنه اش در می رود و یک وری می شود ! آن وقت پدرم هر چه می توانسته می دود . چند پای دیگر هم قرض می کند برای دویدن . و مدت آنجاها آفتابی نمی شود .

به من می گوید خوشی زده است زیر دلم و قدر عافیت را نمی دانم . نمی دانم که سختی چیست و بیچارگی چیست . مقایسه می کند اتاق شخصی ام را با اتاق هایی که تویش خانواده زندگی می کرده اند . مقایسه می کند فلک نشدن های مدرسه ام را . مقایسه می کند که چطور ممکن بوده یک بیماری مجال چند روز را هم ندهد به کسی . مقایسه می کند با راه رفتن های بی امانش را تا کار . شش و نیم صبح . و برگشت هایش را هشت نه شب و خواب رفتن در پاگرد خانه وقتی که مادرش به زور قاشق غذا در دهانش می کرده . 

حالا ، تکیه به عمری می دهم که می گذرد . چنین و چنان است و تاریخ روزگاری که زندگی ام آن را می سازد و روزگاری که زندگی ام را می سازد . چه جریان مقتدرانه ای برای تسلیم آدم ها . 

و آدم هایی که نشناخته ام . و آدم هایی که پای درد و دلشان نشسته ام . یا موقع به یادشان بودن نتوانسته ام بگویم . و آدم هایی که به قدر سکوتم سراغشان رفته ام . و دوستانی که گم کرده ام در این جریان عمر . در این جریان زندگی . و آدم هایی که بی سر و صدا نگاهشان کرده ام .

آینه ، عمر است . فقط چشم ها آشنا می مانند . الباقی با سرعت فراوانی رو به سوی تغئیر می برند . مثل مغازه ها ی سال ها قبل و حال . مثل ماشین های سال ها قبل و حال . مثل لباس های سالها قبل و حال . و مثل آدم های سال ها قبل و حال ...

این زندگی هر چه که هست ؛ لحظه هایی دارد از توقف دل . دل که هر چه می کَنی اش همراهت نمی آید و نمی گوید که چه اش است . دل شاید همان کودک درون ماست و یا آن غریبه دیر آشنای چشم هایمان در آینه . دل ، گویی که همه چیز را می داند . از همه گذشته ها و آینده ها . و زمان های دور . و فاصله ها . دل گویی احساس می کند و حقیقت را می فهمد . اما بی مروت همیشه ساکت است . دل می شکند و ساکت . می خندد و ساکت . گویی کودک لالی که هر چه دلبری بخواهی برایت می کند و اما حرف نمی زند . تا ابد حرف نمی زند . 

من که دستم را بر عصایم تکیه دادم و صورتم را بر دستم ؛ از پنجره خیابان را نگاه می کردم . از مقابل خانه ام رد شد . نگاه کردم . رفتم به سالهای دور . سال هایی که برای من بود و سال هایی که نیست . نگاه کردم به خاطرات دیر یا زود تلخ و شیرین . نگاه کردم به کودکی که دست بر دست پدرش می رفت . نگاه کردم بر پرواز دسته جمعی پرندگان بر آسمان . نگاه کردم بر خنده های کودکانه جلوی دبستان دخترانه . نگاه کردم بر شوت کردن قوتی روی زمین توسط کودک مدرسه ای در راه برگشت . نگاه کردم بر صف مقابل سفارت . در آرزوی پرواز . نگاه کردم بر تمام طول این تنهایی که با همراهی کم و زیاد آدم ها کم شد . نگاه کردم بر تنهایی . بر عاشقانه . بر گل فروش سر چهارراه که با لبخند و گردن کجی خواست به من گل بفروشد و من دلم سوخت . نگاه کردم به ساعتم . و دستبند دانه قهوه ای با یک دانه سفید و دو دایره قهوه ای در درونش . و این همه راه که کنارش کشیده و این دو دایره که تا همه این سالها به پای هم مانده اند . هربار که پیچیده اند مانده اند . در ذهن می خوانم . در دایره قسمت ما نقطه تسلیمیم ، لطف آنچه تو اندیشی ... حکم آن چه تو فرمایی . 

رویه ای که در پیش است

پیش از این ، چندین بار یک صفحه سفید را با چندین خط آغاز کردم و ادامه دادم . بعد ، دست گذاشتم روی بک اسلش و برگشتم . یک نگاهی به لیست وبلاگ های به روز شده انداختم . دوستان هر کدام قسمتی از کار را به عهده گرفته بودند و اتفاقات روزمره ای که می شود با زبان فارسی بیان کرد را ادامه دادند . از انتخابات مجلس نوشته بودند تا اسکار اصغر فرهادی . خارج از این مسائل عمومی یکسری هم اتفاقات شخصی افتاده بود . نظیر دل گرفتگی ها ، غم و غصه ها و یا شادمانی ها . برخی هم رفته بودند سراغ تاریخ یا مسائل دیگر . و یا معرفی یک رویداد ، کتاب و یا یک شخصیت .

در میان شخصیت های مختلف با سطح فهم و شعور متفاوت و سطح تحصیلات مختلف ، عقاید متفاوتی هم وجود دارد . چه برداشتی از یک رویداد خواهد شد ؟ و چرا . و نظرات چگونه است . دلایل برای رسیدن به نتیجه چیست .

این عقاید مختلف آدمی را وا می دارد تا برای حمایت شدن و احساس امنیت اجتماعی به سمت دسته و گروهی برود . عده ای را بپذیرد و عده ای را نه .

جمعه ای که می آید روز انتخابات مجلس است . بی تردید در مقابل مردمی که رای می دهند مردمی هم رای نمی دهند . هریک هم برای خود دلیلی دارند . آیا شما در انتخابات شرکت می کنید ؟

رفتار سیاسی یک شهروند در جمهوری اسلامی ایران بر نحوه زندگی کردن او تاثیر گذار است . به عنوان مثال در کنار مدیرانی که روز به روز وضعشان و رابطه شان بیشتر و بهتر می شود و به مقام بالاتری دست می یابند عده ای هم در گوشه زندان ها بابت مخالفتشان محبوس هستند . 

بگذارید از جدال قدرت فاصله بگیرم . اینکه چه کسانی به خاطر چه منافعی امروز مخالف یا موافق هستند چندان تاثیری برای ما نخواهد داشت . همه ما شهروندانی هستیم عادی که زندگی روزمره ساده ای داریم . اگر مخالفیم "سود و بهره ای " از مخالفتمان نمی بریم . و اگر موافقیم باز هم به "مقام و قدرتی" نمی رسیم . آن چه که مردمان را مخالف یا موافق چنین وضعیتی می کند : اعتقادات ، طرز فکر و بینش آنهاست . همان مسئله ای که آن بالا نوشتم : چه کسی چگونه فکر می کند و چرا !

من شخصا به عنوان یک شهروند عادی نظری راجع به انتخابات نمی دهم . از طرفی نه می توانم بگویم که اعتقادت و نحوه فکر کردنم مانند کسانیست که سنگ این نحوه حکومت اسلامی را به سینه می زنند . و نه می توانم خودم را در دسته مخالفین قرار دهم . چرا که مخالفین هم چاره ای جز جدال "احساسی" بر سر مسائل کشور ندارند . عددی از مخالفین را ندیده ام که بگوید فلان کار این ها خوب بوده . همه کسانی که لباس مخالفت به تن کرده اند معتقدند که این ها کشور را به سوی نابودی کشانده اند . وضعیت خراب است و این ها نمی گذارند کسی کاری انجام دهد . یک کدامشان نیستند عقلانی بگویند فلان کار درست بوده . یا راه حل در آن مسئله این است . تنها چیزی که هست نگرشی مخالف از یک بغض خفه شده سیاسی است . از طرفی موافقین این نحوه حکومت رفتاری شبیه به مخالفین دارند . با این تفاوت که آنها با نگرشی "شدیدا احساسی" می گویند که رفتارهای این حکومت کاملا درست است . حاضر نیستند هیچ انتقادی را قبول کنند و تحمل هیچ مخالفتی را هم ندارند . مسئله بدتر از این ها این است که موافقین ، اصولگرایان و ولایت مدارهای افراطی چندان قدرتی هم برای اثبات حقانیت ادعاهایشان ندارند . حرف نزده ای هم ندارند .

این دیدگاه ها عقلانی نیست . قرآن هم بارها و بارها فرموده "اکثرهم لایعقلون"

به هر حال ، اصغر فرهادی با گرفتن جایزه اسکارش به من فهماند که هرکسی در هرجایی که هست می تواند نام ایران را زنده کند . هنر این است که در همین سختی ها و فشارها افرادی بتوانند "فکر کردن" را جا بیندازند . و این را ثابت کنند که فکر کردن فراتر از عبادت کردن است . اصغر فرهادی سیاسی نیست . سیاسی نشد . همان لحظه ای که آقای وزیر ارشاد توقیف فیلمش را تایید کرد . وقتی که فرهادی نقل به مضمون گفته بود به امید روزی که آزادانه تر باشیم . همان فیلم هم امروز نام سینمای ایران ، نام سینمایی که تابعیت جمهوری اسلامی ایران را دارد در معتبرترین جشنواره فیلم جهان بالا برد . آن روزهایی که هنوز این فیلم ساخته نشده بود در همان روزهای توقف تولید اصغر فرهادی گفت حرف من سیاسی نبود . در جواب حرف های آقای وزیر : آدم هایی که شال سبز به گردن می اندازند و از جنبش مرده سبز دم می زنند .

آن روز فرهادی می توانست فریاد مخالفت کند . برود آن طرف دنیا مثل خیلی ها " آزادانه " فیلم بسازد . روزی هم که او محکوم شد به سیاه نمایی می توانست قهر کند . مخالفت کند و برود . این ها برچسب زدن است به این و آن . فرهادی گفت اولین بار خبر مهاجرتم را پشت چراغ قرمز میدان هفت تیر شنیدم . حالا هم که آن بالا رسیده جلوی دوربین ها جایی که راحت می توانست هرچه می خواهد بگوید فقط این جایزه را تقدیم به مردم ایران کرد . آرزو کرد که سیاست تمدنمان را لگدمال نکند . نگفت سیاست ِ جمهوری اسلامی . فقط گفت سیاست .

بگذارید کمی به عقب تر برگردیم . محسن مخملباف هم کارگردانی است که روزگاری سنگ این حکومت را به سینه زده و حالا از آن طرف قش کرده . کسی که می گوید اگر بلایی بر سر من و خانواده ام بیاید از حکومت جمهوری اسلامی است یک روزی با امتیازهایی که این حکومت به او داد در  فیلم سازی مطرح شد .

نمی دانم چرا فرهادی را با مخملباف مقایسه کردم . شاید مقایسه فرهادی و مخملباف یک مقایسه میان مخالفت و میانه روی باشد . میانه روی هم معنی مخالفت نکردن و لال بودن نیست . اسلام همگان را به بندگی خدا دعوت کرده و کسی را بر کسی ارجحیت نمی دهد . مشکل آن دسته از افراد که امروزه به ظاهر سنگ اسلام را به سینه می زنند همین است . این که فکر کنند عده ای بالاتر از عده ای هستند . به خداوند نزدیک تر هستند . اولویت دارند و خودی تر هستند . من دردی ندارم . بغض سیاسی ای ندارم . آن چه که من می شناسم رفتار حکومت ها برای قدرت است . برای منافعشان .

پاورقی : فرهادی عزیز  برای تفکر ، برای تلاشت و برای مقاومتت ... تبریک می گویم . اسکار فقط بهانه خوبی برای تبریک گفتن است . 

پی نوشت : جدایی نادر از سیمین حکایت قصه ایست که سیمین از نادر جدا می شود و نه نادر از سیمین . سیمین دادخواست طلاق می دهد . سیمین می خواهد برود خارج . اما نام فیلم جدایی نادر از سیمین است و نه سیمین از نادر! به نظرم نادر نماد طبقه سنتی جامعه ایران است که در نپذیرفتن بسیاری از حقایق زندگی پافشاری می کند . معتقد است اما مجبور می شود دروغ بگوید . بر دروغش می ماند و تا مرز نابودی کشیده می شود . اما نمی پذیرد . بنابراین واقعیت ظاهر قصه نیست . واقعا نادر می خواهد از سیمین جدا شود .

دلتنگی برای روزهایی که تو نیستی

سالهای کودکی ام را در آغوش تو بوده ام . پناهگاهم به وقت زمین خوردن و گریه کردن هم بوده ای . و هستی هم . در آن معنای کودکی و در این بی معنایی یک آدم به ظاهر بزرگ . به وقت غربت من در یک جمع ، پناه گاهم نگاه تو بوده . من با اشک و لبخند تو زندگی کرده ام و سالهاست دوستت دارم . دوستت دارم ... این بی اغراق ترین هویتی است که دارم . سالهای کودکی من در کنار تو رنگ گرفته . دانه دانه عکس های من در آغوش تو است . هنگامه بی موقع نیمه شب بیدار شدن هایم ... تو چشم گشوده ای . بی منت . تمام خودخواهی کودکی ام را به آغوش گرفتی . با چشم هایت مرا عاشقانه "یکبار دیگر" جستجو کردی .

قد کشیدنم را به تماشا نشستی . روزی که در کوچه محل زندگیمان با سرعت دویده بودم ... با تمام سرعت کودکی ام ، وقتی که پایم در چاله ای که شرکت گاز با آن دستانم را گاز گرفت . با دست افتادم در خاک . بیشترین سرعت زندگی ام را همان یکبار در کودکی دویده ام و همان یکبار خنده و اشکم را در یک لحظه حس کردم . آموختم که زندگی آدم را پرت می کند . آموختم که چاله های بسیاری است در این دنیا که پای آدم را می گیرد . دستانم غرق در خون شده بود . مچ ها خاکی . نای بلند شدن نداشتم . همان لحظه با تمام وجود ناچیزم گریستم ... گریستم . یادم نمی رود آن لحظه که تو من را به آغوش کشیدی . جای زخم دستم هنوز هست اما زخم غربت زمین خوردنم را درمان کردی . آغوشم کردی ...

بار دیگر سال های نوجوانی را با دوچرخه کوهستان بر روی آسفالت های تهران می پیمودم . زیرگذر حسن آباد را در یکی از شب های گرم تابستانی با آستین کوتاه می رفتم ... سرازیری را برای ارضای روح سالهای نوجوانی ام ، برای یک رقابت دوستانه و یک رفاقت رقیبانه هرآنچه می توانستم رکاب زدم . سرازیری زیرگذر که تمام شد فرمان دوچرخه ام بازی در آورد ... یک لحظه ... پیچید و پرتم کرد . بی شوخی پرتم کرد وسط زیرگذر . آرنج دستم تا پائین با آسفالت رنده شد ... یک لحظه ... یک لحظه نیرویی در همان حال مثل فیلم های اکشن مرا از زمین بلند کرد به کنار زیرگذر کشید . صدای ترمز ممتد ماشین عقبی دوچرخه ام را با خودش چند متری جلو برد و قطع شد . بعد صدای بوق دنباله دار کامیون خاور آمد که با سرعت زیادی گذشت خودش را از کنار پیکان کنار کشید ... من در چشمانی تار نظاره گر ماجرایی بودم که در کل یک لحظه بود . از بعد از لحظه ای که فرمان دوچرخه ام پیچید .
لحظه بعد پیراهنم را در حمام در آورده بودم و انداخته بودم روی صورتم . پیراهنم را گاز می گرفتم از سوختن . هر دو می سوختیم . دست های من می سوخت و دل تو بیشتر . صورتت را برگردانده بودی و بتادین را آرام آرام می ریختی . زیر لب می گفتی یه کم تحمل کن ... و باز دلت بیشتر از دست های من می سوخت . یا به قول خودت ریش ریش می شد!

یکبار دیگر هم ... چند سالی قبل تر . الان یادم افتاد . آن دفعه که رفته بودم بالای خیابان جشنواره . من و پسر دایی . نقشه کشیده بودیم سرازیری خیابان را یکسره رکاب بزنیم . آن هم دو ترکه . سوار شدیم و خلاصه راه افتادیم . سه چهار سالی او بزرگتر بود. دماغش باد کرده بود و هیکلش از من بزرگتر . او رکاب می زد . رکاب زد . رکاب زد ... تا جایی که رکاب دوچرخه مثل مارگزیده ها به دور خودش می چرخید . غافل از اینکه ترمز دوچرخه قطع شده . القصه خدا را شکر قصر در رفتیم و فقط پیشانی من چهار بخیه خورد . و پای پسردایی هم فقط ضربه دید و نشکست .

در چنین لحظاتی آدم حس مرگ می گیرد . این حس را اولین بار همان جا فهمیدم . انگار که روح آدم جدا می شود و همین حوالی های سرت می چرخد . جمعیت دورم جمع شده بود و از سرم مثل شیر سماور خون می جوشید . بچه سال بودم و بزرگتر ها دست می کشیدند روی سرم و دلداری می دادند به اصطلاح . بعد جمعیت کنار رفت . تو آمدی . فرید تا خانه دویده بود و گفته بود محمد! محمد! و زده بود زیر گریه! این طور بود که سراسیمه بی روسری از خانه دویده بودی بیرون ... مثل این خانه خراب ها . مادر فرید چادر انداخته بود روی سرت و تا آنجا تخته گاز آمده بودید . جمعیت را که دیدی حتمن دلت بارها و بارها افتاده . بعد بالاسرم رسیدی ... 

پناه بلاها ، محبت ها و عشق ها ... ایثار
کدامش را بگویم . 

خلاصه که می دانی ، گاهی به دخترها حسودی ام می شود که چطور راحت می توانند بیایند کنار تو . تو را به آغوش بکشند و گریه کنند . می دانی ... وقت هایی که خواب هستی گاهی نگاهت می کنم در دلم قند آب می شود . حس می گیرم با هر نفس کشیدنت زنده می شوم . چشم هایم شور عشقی را به پا می کند در سکوت شبم . 

صدای تو را دوست دارم . چشم های تو را دوست دارم . نگاه تو را . لبخند تو را و اخم تو را دوست دارم . می دانی مبتلا شدن یعنی چه .

بانوی بزرگ احساس های غریب من . بانوی بی پناهی های من . بانوی بی قراری های معنوی من . بانوی حامی من در تمام زندگی . مادر ... مادر 

خوش به سعادتت . محمد به قربانت ، عازم کربلا می شوی ... شادمانم از خوشدلی ات . از خوش وقتی ات . زیارت کربلا عشق می خواهد . دل می خواهد . تو تجلی اش هستی برای من . تجلی عشق . عشقی مطلق و سرشار از سکوت . همه مادرها .

مراقب خودت باش مهربانم . می سپارمت به خدای حسین . سلام بر حسین . والله خیرحافظ و هو الرحم الراحمین . 

پاورقی :  اوایل این وبلاگ ، آن بالا نوشته بودم : این وبلاگ شخصی و عمومی است . حالا نگارنده معتقد است این سطور هم چنین حکمی دارد . شخصی و عمومی است .