سالهای کودکی ام را در آغوش تو بوده ام . پناهگاهم به وقت زمین خوردن و گریه کردن هم بوده ای . و هستی هم . در آن معنای کودکی و در این بی معنایی یک آدم به ظاهر بزرگ . به وقت غربت من در یک جمع ، پناه گاهم نگاه تو بوده . من با اشک و لبخند تو زندگی کرده ام و سالهاست دوستت دارم . دوستت دارم ... این بی اغراق ترین هویتی است که دارم . سالهای کودکی من در کنار تو رنگ گرفته . دانه دانه عکس های من در آغوش تو است . هنگامه بی موقع نیمه شب بیدار شدن هایم ... تو چشم گشوده ای . بی منت . تمام خودخواهی کودکی ام را به آغوش گرفتی . با چشم هایت مرا عاشقانه "یکبار دیگر" جستجو کردی .

قد کشیدنم را به تماشا نشستی . روزی که در کوچه محل زندگیمان با سرعت دویده بودم ... با تمام سرعت کودکی ام ، وقتی که پایم در چاله ای که شرکت گاز با آن دستانم را گاز گرفت . با دست افتادم در خاک . بیشترین سرعت زندگی ام را همان یکبار در کودکی دویده ام و همان یکبار خنده و اشکم را در یک لحظه حس کردم . آموختم که زندگی آدم را پرت می کند . آموختم که چاله های بسیاری است در این دنیا که پای آدم را می گیرد . دستانم غرق در خون شده بود . مچ ها خاکی . نای بلند شدن نداشتم . همان لحظه با تمام وجود ناچیزم گریستم ... گریستم . یادم نمی رود آن لحظه که تو من را به آغوش کشیدی . جای زخم دستم هنوز هست اما زخم غربت زمین خوردنم را درمان کردی . آغوشم کردی ...

بار دیگر سال های نوجوانی را با دوچرخه کوهستان بر روی آسفالت های تهران می پیمودم . زیرگذر حسن آباد را در یکی از شب های گرم تابستانی با آستین کوتاه می رفتم ... سرازیری را برای ارضای روح سالهای نوجوانی ام ، برای یک رقابت دوستانه و یک رفاقت رقیبانه هرآنچه می توانستم رکاب زدم . سرازیری زیرگذر که تمام شد فرمان دوچرخه ام بازی در آورد ... یک لحظه ... پیچید و پرتم کرد . بی شوخی پرتم کرد وسط زیرگذر . آرنج دستم تا پائین با آسفالت رنده شد ... یک لحظه ... یک لحظه نیرویی در همان حال مثل فیلم های اکشن مرا از زمین بلند کرد به کنار زیرگذر کشید . صدای ترمز ممتد ماشین عقبی دوچرخه ام را با خودش چند متری جلو برد و قطع شد . بعد صدای بوق دنباله دار کامیون خاور آمد که با سرعت زیادی گذشت خودش را از کنار پیکان کنار کشید ... من در چشمانی تار نظاره گر ماجرایی بودم که در کل یک لحظه بود . از بعد از لحظه ای که فرمان دوچرخه ام پیچید .
لحظه بعد پیراهنم را در حمام در آورده بودم و انداخته بودم روی صورتم . پیراهنم را گاز می گرفتم از سوختن . هر دو می سوختیم . دست های من می سوخت و دل تو بیشتر . صورتت را برگردانده بودی و بتادین را آرام آرام می ریختی . زیر لب می گفتی یه کم تحمل کن ... و باز دلت بیشتر از دست های من می سوخت . یا به قول خودت ریش ریش می شد!

یکبار دیگر هم ... چند سالی قبل تر . الان یادم افتاد . آن دفعه که رفته بودم بالای خیابان جشنواره . من و پسر دایی . نقشه کشیده بودیم سرازیری خیابان را یکسره رکاب بزنیم . آن هم دو ترکه . سوار شدیم و خلاصه راه افتادیم . سه چهار سالی او بزرگتر بود. دماغش باد کرده بود و هیکلش از من بزرگتر . او رکاب می زد . رکاب زد . رکاب زد ... تا جایی که رکاب دوچرخه مثل مارگزیده ها به دور خودش می چرخید . غافل از اینکه ترمز دوچرخه قطع شده . القصه خدا را شکر قصر در رفتیم و فقط پیشانی من چهار بخیه خورد . و پای پسردایی هم فقط ضربه دید و نشکست .

در چنین لحظاتی آدم حس مرگ می گیرد . این حس را اولین بار همان جا فهمیدم . انگار که روح آدم جدا می شود و همین حوالی های سرت می چرخد . جمعیت دورم جمع شده بود و از سرم مثل شیر سماور خون می جوشید . بچه سال بودم و بزرگتر ها دست می کشیدند روی سرم و دلداری می دادند به اصطلاح . بعد جمعیت کنار رفت . تو آمدی . فرید تا خانه دویده بود و گفته بود محمد! محمد! و زده بود زیر گریه! این طور بود که سراسیمه بی روسری از خانه دویده بودی بیرون ... مثل این خانه خراب ها . مادر فرید چادر انداخته بود روی سرت و تا آنجا تخته گاز آمده بودید . جمعیت را که دیدی حتمن دلت بارها و بارها افتاده . بعد بالاسرم رسیدی ... 

پناه بلاها ، محبت ها و عشق ها ... ایثار
کدامش را بگویم . 

خلاصه که می دانی ، گاهی به دخترها حسودی ام می شود که چطور راحت می توانند بیایند کنار تو . تو را به آغوش بکشند و گریه کنند . می دانی ... وقت هایی که خواب هستی گاهی نگاهت می کنم در دلم قند آب می شود . حس می گیرم با هر نفس کشیدنت زنده می شوم . چشم هایم شور عشقی را به پا می کند در سکوت شبم . 

صدای تو را دوست دارم . چشم های تو را دوست دارم . نگاه تو را . لبخند تو را و اخم تو را دوست دارم . می دانی مبتلا شدن یعنی چه .

بانوی بزرگ احساس های غریب من . بانوی بی پناهی های من . بانوی بی قراری های معنوی من . بانوی حامی من در تمام زندگی . مادر ... مادر 

خوش به سعادتت . محمد به قربانت ، عازم کربلا می شوی ... شادمانم از خوشدلی ات . از خوش وقتی ات . زیارت کربلا عشق می خواهد . دل می خواهد . تو تجلی اش هستی برای من . تجلی عشق . عشقی مطلق و سرشار از سکوت . همه مادرها .

مراقب خودت باش مهربانم . می سپارمت به خدای حسین . سلام بر حسین . والله خیرحافظ و هو الرحم الراحمین . 

پاورقی :  اوایل این وبلاگ ، آن بالا نوشته بودم : این وبلاگ شخصی و عمومی است . حالا نگارنده معتقد است این سطور هم چنین حکمی دارد . شخصی و عمومی است .