دلتنگی برای روزهایی که تو نیستی
قد کشیدنم را به تماشا نشستی . روزی که در کوچه محل زندگیمان با سرعت دویده بودم ... با تمام سرعت کودکی ام ، وقتی که پایم در چاله ای که شرکت گاز با آن دستانم را گاز گرفت . با دست افتادم در خاک . بیشترین سرعت زندگی ام را همان یکبار در کودکی دویده ام و همان یکبار خنده و اشکم را در یک لحظه حس کردم . آموختم که زندگی آدم را پرت می کند . آموختم که چاله های بسیاری است در این دنیا که پای آدم را می گیرد . دستانم غرق در خون شده بود . مچ ها خاکی . نای بلند شدن نداشتم . همان لحظه با تمام وجود ناچیزم گریستم ... گریستم . یادم نمی رود آن لحظه که تو من را به آغوش کشیدی . جای زخم دستم هنوز هست اما زخم غربت زمین خوردنم را درمان کردی . آغوشم کردی ...
یکبار دیگر هم ... چند سالی قبل تر . الان یادم افتاد . آن دفعه که رفته بودم بالای خیابان جشنواره . من و پسر دایی . نقشه کشیده بودیم سرازیری خیابان را یکسره رکاب بزنیم . آن هم دو ترکه . سوار شدیم و خلاصه راه افتادیم . سه چهار سالی او بزرگتر بود. دماغش باد کرده بود و هیکلش از من بزرگتر . او رکاب می زد . رکاب زد . رکاب زد ... تا جایی که رکاب دوچرخه مثل مارگزیده ها به دور خودش می چرخید . غافل از اینکه ترمز دوچرخه قطع شده . القصه خدا را شکر قصر در رفتیم و فقط پیشانی من چهار بخیه خورد . و پای پسردایی هم فقط ضربه دید و نشکست .
در چنین لحظاتی آدم حس مرگ می گیرد . این حس را اولین بار همان جا فهمیدم . انگار که روح آدم جدا می شود و همین حوالی های سرت می چرخد . جمعیت دورم جمع شده بود و از سرم مثل شیر سماور خون می جوشید . بچه سال بودم و بزرگتر ها دست می کشیدند روی سرم و دلداری می دادند به اصطلاح . بعد جمعیت کنار رفت . تو آمدی . فرید تا خانه دویده بود و گفته بود محمد! محمد! و زده بود زیر گریه! این طور بود که سراسیمه بی روسری از خانه دویده بودی بیرون ... مثل این خانه خراب ها . مادر فرید چادر انداخته بود روی سرت و تا آنجا تخته گاز آمده بودید . جمعیت را که دیدی حتمن دلت بارها و بارها افتاده . بعد بالاسرم رسیدی ...
خلاصه که می دانی ، گاهی به دخترها حسودی ام می شود که چطور راحت می توانند بیایند کنار تو . تو را به آغوش بکشند و گریه کنند . می دانی ... وقت هایی که خواب هستی گاهی نگاهت می کنم در دلم قند آب می شود . حس می گیرم با هر نفس کشیدنت زنده می شوم . چشم هایم شور عشقی را به پا می کند در سکوت شبم .
صدای تو را دوست دارم . چشم های تو را دوست دارم . نگاه تو را . لبخند تو را و اخم تو را دوست دارم . می دانی مبتلا شدن یعنی چه .
بانوی بزرگ احساس های غریب من . بانوی بی پناهی های من . بانوی بی قراری های معنوی من . بانوی حامی من در تمام زندگی . مادر ... مادر
خوش به سعادتت . محمد به قربانت ، عازم کربلا می شوی ... شادمانم از خوشدلی ات . از خوش وقتی ات . زیارت کربلا عشق می خواهد . دل می خواهد . تو تجلی اش هستی برای من . تجلی عشق . عشقی مطلق و سرشار از سکوت . همه مادرها .
مراقب خودت باش مهربانم . می سپارمت به خدای حسین . سلام بر حسین . والله خیرحافظ و هو الرحم الراحمین .
پاورقی : اوایل این وبلاگ ، آن بالا نوشته بودم : این وبلاگ شخصی و عمومی است . حالا نگارنده معتقد است این سطور هم چنین حکمی دارد . شخصی و عمومی است .

نوشتن ، نامه ای از درون به خود است . شاید اگر نوار قلبی و نوار مغزی می توانند نشان دهند که وضعیت جسم یک آدم چگونه است نوشتن بتواند نشان دهد روح یک نویسنده چقدر سالم یا بیمار است . نوشتن نه فراموش کردن است و نه به یاد آوردن . نوشتن فاصله میان این دو کلمه است . نوشتن مثل بستن یک زخم و یا در آوردن یک گلوله است . از نوشتن نمی ترسم . همیشه برای نشان دادن پشت صحنه یک زندگی باید نوشت . و در پشت صحنه هیچ کس ادا در نمی آورد . من نه به عنوان یک نویسنده و نه به عنوان کسی که می نویسد هیچ ادعایی ندارم و نخواهم داشت . تنها در دردی که سالهاست به جان دستانم افتاده دائما تکانش می دهم و بدون اینکه بخواهم کلمات را به کاغذ تزریق می کنم . گاه برای خودم . گاه برای یک اتفاق . گاه برای یک عشق و گاه برای هیچ چیز ...تنها می نویسم حتی اگر کاغذهایم را بسوزانم ، بسوزانند . . .