زمان بی رحمانه می تازد . چشم به هم می گذارم و یک روز دیگر گذشته و دوباره چشم از هم بر می دارم که روز دیگری آغاز شده است . تنها این ها نیست . زمان نیست . مکان نیست . خود من هستم که از خودم برای چندمین باری که نمی دانم چند است ، خسته ام . خسته ام . این روند روزها دارد چیزی را به من تحمیل می کند به اسم سرنوشت . هر چه می خواهم زیر بار سرنوشت نروم و یک جوری از آن خلاص شوم باز هم مسائلی است که نمی توانم کاری اش کنم . فاصله خواستن تا توانستن زیاد نیست اما این روزها خواستن سخت تر از توانستن است .

تقصیر هیچکس هم جز من نیست . این من هستم که شرایط فعلی را بر خود تحمیل می کنم . و باز این من هستم که در جدال من بودن و چه بودن له می شوم . زندگی از نگاه هرکسی یک رنگ است که به خودش مربوط است . چه سیاه چه سفید . در این میان من مانده ام . دوباره . سیاه . سفید . ... در روزگاری که پول به عنوان یک ارزش مطرح می شود سخت است فراتر از ارزش ها زندگی کردن . از طرفی فکر می کنم که مگر من چقدر قرار است که زنده بمانم . چقدر می توانم زندگی کنم ؟ شصت سال ... هفتاد سال هشتاد سال چقدر؟ گیرم که آنقدر پول داشته باشم که ندانم چه کارش کنم . تا به حال کسی توانسته به واسطه پولش بهترین پزشک را به خدمت در آید و از مرگ خودش جلوگیری کند؟

خط پایان همه مان همان پارچه سفید است به همراه چند شب مراسم عزاداری کمتر و بیشتر . و بعدش هم همه دیگران مجبورند به زندگی شان ادامه دهند و کسی که از این سرنوشت جدا شده و فراتر رفته ، به جایی می رود که هنوز کسی از آن خبری نیاورده .

آن وقت من پول می خواهم کجایم کنم؟ از طرفی هر کاری که می خواهم بکنم پول می خواهد . این کاغذ سحرآمیز فاصله میان توانایی و ناتوانی را مشخص می کند . حالا به هر قیمتی .

من هم در دنیایی زندگی می کنم که استثمار و استعمار حرف تازه ای نیست . من در دولتی زندگی می کنم که باطن من به اندازه پشیزی پیشش ارزشی ندارد . من حتی برای مردن هم به پول احتیاج دارم . من در ایرانی زندگی می کنم که آواز امیدواری در آن به آواز ناچاری بدل شده و اعتماد و باور جای خود را به دروغ داده . دروغ بگو تا دوام آوری .

آن وقت کار من چیست ؟ نقش من در گردونه ی این هستی که در آن هویتی نداشته باشم چیست . مثل قطاری می ماند که به زور خود را در آن تپانده باشم تا در بیابان نمانم اما نه در این قطار جایی دارم و نه می دانم مقصدش کجاست .

آن وقت باید هم نوع هایم هم وطنانم هم شهری هایم احساس غربت کنم . با همه هم پیاله هایم . حتی با خودم هم احساس غربت کنم .

سخت است . انسان بودن سخت است . آن هم در مفهومی مبهم . مفهوم من . که "من" که "من" .
دارم چشمی گریان به رهش دیده شد نگران