شب است ، پنجره باز و کولر خاموش . توصیفآت فرمایشی سانسور شده و نشده از واقعیت به کنار . پشه ها در پرواز با چراغ های خاموش و بدون برج مراقبت . لطف مادام مستدام . آخرین تجربه منجر به شکست از یک کلاهبرداری کوچک فضای درونی ام را دچار سکوت کرد . و پیگیری ها کم . نه وبلاگ . نه ایمیل . و نه دیگر موبایل و مخلفات ارتباطی . گرچه امتحانات تکرار مکررات است و شب وقتش کشدار . همه چیز طبق همیشه در جریان است و من منتظر اتفاق خاصی نیستم .
آخرین باری که حالم بد شد خواندم : قاتل های حرفه ای طعمه های خود را به درون ون می کشند . اگر کنار خودرو یک ون پارک شده بود ... و یا خواندم چنانچه سوار خودرو شدید و متوجه شدید یک نفر درون خودرو است هرگز به آدرسی که می دهد نروید . این کار یک نوع خودکشی است . ماشین را با سرعت به جایی بکوبانید . و یا اگر درون صندوق عقب حبس شدید چراغ عقب را در بیاورید و به شدت دستتان را که از جای چراغ بیرون آورده اید تکان دهید . این کار شما از دید راننده پنهان می ماند اما ممکن است باعث نجات شما شود .
آخرین باری که حالم خوب شد حس یک آغوش بود . بی دغدغه در امنیت و پر از آرامش . تقریبا اتفاقی و غیر منتظره و اما واقعی . آنقدر واقعی که تا مدتی بعد شک کنی به وجودش .
بعد از آن باز سرگرم شدم تا حالت های خوب و بد گم شود . حالت هایم را در شلوغی گم می کنم . حالت ها و احساسم در شلوغی بازیچه می شوند . فکر می کنم که وقت تنهایی چه کارهایی انجام دهم . برایش برنامه می ریزم . برای زندگی و آینده . و تنهایی صرفا می شود تعویق انداختن خیال و آرزوهایم . و در این جریان خواستن و نخواستن و مرز خوشبختی و بیچارگی آدم هزار ها بار ناامید می شود و دوباره جویای اوضاعی خوب می شود .
دیگر اینکه ... امروز پای پنجره قطار احساس کردم خوشبخت شده ام . چشم هایم خوابیده بود و موسیقی در گوش . و قطار از دل منظره ها فرار می کرد . صدای کودکی را شنیدم . صدای دختر بچه ای را . یادم نیست چه بود و حتی یادم نیست چه گفت . این دو با هم اما ، انگار همان راه زندگی بود . صدای موسیقی برایم شد موسیقی متن و صدای دختر بچه شد دیالوگ و شد راه زندگی . معنای زندگی .
و من چشم هایم را باز کردم . صورت معصوم بچه را دیدم . پدر و مادرش را دیدم و در دل لبخند زدم . بیش از حد شیرین بود . و چشم هایم را بستم . قطار همچنان می رفت و من بی دلیل ، جواب بسیاری از سوال هایم را گرفته بودم . بی آنکه اتفاق خاصی بیفتد و یا مسئله ای رخ دهد .
چند روز پیش بهشت زهرا هم رفتم . فضای تا قسمتی خلوتش و این گذران ، این آمد و رفت مردم بالای سر قبر ها . این آدم های زنده و مرده . با فاصله کم . همین چند متر خاک ، گریبان مرا گرفت برای روزی که مرده باشم . بی دلیل هر آدمی ممکن است فکر کند روزی که مرده باشد چه شکلی است . چه اوضاعی پیش می آید .
برای من این که ؛ عمر بی آن که منتظرت باشد با سرعت می رود ... آدم ها به دنبالش کشیده می شوند . اوضاعشان و اتفاق های زندگیشان هر چقدر بالا و پائین داشته باشد ، بالاخره می گذرد و این گذشتن تا مرگ ادامه دارد . همه اتفاق های خوب و بد انگار تمام می شوند . کمرنگ می شوند و حتی به فراموشی سپرده می شوند . دائما انسان با این گذشتن تنها می ماند . با این خودش . با این تغئیر تدریجی که پررنگ است . هر بار که به آینه می ایستد تصویر تازه ای می بیند . و رفتار ها و عقایدش آرام آرام رنگ عوض می کنند .
گویی که دیدم آدم هایی که باخته اند ، چطور می شوند . زندگی بازی بی تکراریست . پر پیچ و خم و ناشناخته . گرچه می گویند بازی همان است و بازیگر ها عوض می شوند . اما هر آدمی قصه خودش را دارد . قصه خودش را می سازد . و وقتی روی صفحه زندگی آدم ... در ذهن آدم کلمه گیم اور هک می شود .
آدم وقتی تجربه های دیگران می شنود . وقتی زندگی آدم ها را می بیند خوب می فهمد که تمام این دغدغه ها ، عوض شدنی اند . روزی یک چیزی بوده اند و روز دیگر یک چیز دیگری . همه چیز عوض می شود و آن چیزی که می ماند فقط خود آدم است . خود رفتارهای خوب و بد آدم .
و بعد مورچه ها را دیدم که با سرعت در هم می لولیدند . این مورچه های بیابانی که گاز هم می گیرند . دیدمشان . مثل آدم ها در کنار هم بودند و با سرعت از هم می گذشتند . بی آنکه حواسشان پی هم باشد . هر کدام به دنیال کار خودشان . چه با سرعت عمر نمی دانم چند وقته شان را می دوند . و به کجا چنین شتابان .
من اما گمشده ام . بخش دیگری از این عمر از این فرصت رفت . رسالت هر آدمی را خودش در زندگی تعیین می کند . تا جایی که بیشتر کارهای آدم پنهانیست . کسی خبر ندارد که در واقعیت کار چیست . این اعمال شلوغ آدم ها تا جزئی ترین حالت هایش و رفتارهایش .
نوشتن مرا می کاود . روح به انزوا رفته ام را به میدان می آورد تا اعتراف کند . تا حرف های نگفته اش را بگوید . و من چقدر از این اعتراف کردن می ترسم . پیش خودم . چقدر از این اعتراف کردن پیش خودم ترسیده ام و فرار کرده ام . و برای این شروع خودم را به خواب زده ام . گویی عمری نیست که می رود و فرصت ابدیست .
پاورقی : عکس برای کمی بعد . بی ویرایش هم هست . ببخشید .
من هستم اما خسته ام . صدایم نکنید . منتظرم نباشید . گاهی حال آدم ها با بیان درک نمی شود . حال آدم ها را باید فهمید . باید شناخت و باور کرد . تشخیصش خیلی سخت نیست .
