دموک راسی

تحلیل های سیاسی - مردمی از گوشه و کنار خیابان شنیده می شود : اصلا باید بزنن همه این بیشرفا رو اعدام کنن تا دیگه از این غلطا نکنن . پیرمرد کراواتی لرزان لرزان با عصایش دارد سعی می کند از معرکه عقب نماند . مردم هر یک با فکر و هدفی حرفی می زنند و نتیجه ای می گیرند ... با همه عقیده هایشان . شاید همه کسانی که برای "بودن" آمده اند یک چیز بخواهند . تغئیر . نیروهای ضد شورش که پیشاپیش سیاه پوشیده اند در حد یک حکومت نظامی است . پیاده رو ها پر از ایرانی است که در خیابان های انقلاب در جستجوی آزادی سرگردانند . من که تلاش عجیبی دارم تا نشان ندهم به نشیمنگاهم یک باتوم محکم خورده سعی دارم صاف صاف راه بروم تا یک وقت شک به چیز دیگری نکنند .

جلوی دانشگاه صنعتی شریف نیروهای ضد شورش انتظار دانشجویان را می کشند . صدای الله اکبر از داخل دانشگاه بلند است . انتظامات دانشگاه جلوی درب ایستاده اند و اجازه نمی دهند به این جمعیت کسی اضافه شود . نیروهای ضد شورش حق ندارند وارد دانشگاه شوند . منتهی از آن بیلا.خ هایی که دانشجویان از آن طرف میله ها نشانشان می دهند لجشان در آمده و فقط منتظر یک فرصت اند .

چند سطل آشغال را وسط خیابان آتش زده اند . ماموران بیچاره شهرداری هم در کنار خیابان ایستاده اند تا بلافاصله پس از انجام یک عمل غیرشهروندی وارد حیطه کاری خود شوند .

چشمان ماموران خواب آلود می زند . انگار بی خوابی زیادی کشیده باشند . سوار بی آر تی هستم و از پشت پنجره بی آنکه کار خلاف قانونی انجام دهم دارم خیابان را نگاه می کنم . راه بسته است . درهای اتوبوس باز است تا اگر پلیس به دنبال کسی دوید بتواند سریع وارد اتوبوس شود . جمعیت لحظه به لحظه بیشتر می شود . ماشین ها پشت ترافیک مانده اند . دست می گذارند روی بوق و همین جرقه ی یک اعتراض محسوب می شود . جمعیت مردم در تقاطع نواب آزادی بیشتر است . نیروهای باتوم به دست از پراکندگی جمعیت عذاب می کشند . چرا که در چند نقطه جمعیت متوسطی تجمع کرده که اگر این جمعیت به هم بپیوندند وضعیت از حالت عادی به وضعیت ویژه تبدیل خواهد شد . سنگ جواب گاز اشک آور است . بوق ماشین ها زیاد می شود و همین باعث می شود سربازان با باتوم هایشان به خیابان حمله کنند و جمعیت لابلای ماشین ها را پراکنده  کنند .

اینجاست که همه پا می گذارند به فرار و عده ای هم بی اجازه یا باجازه در ماشین ها را باز می کنند و سوار می شوند! کم کم حساسیت کار بیشتر می شود . ترافیک و تراکم جمعیت بیشتر .... چه می خواهند ؟ آیا اغتشاشگرند؟ کدامشان مزدور اند که برای فریاد زدن در خیابان های شهرشان از بیگانه پول گرفته باشند . این را نمی گویم که از آب گل آلود ماهی نمی گیرند بعضی ها . اما همه این ها که توی خیابان اند از مردم اند . چه نیروهای ضدشورش که پایش بیفتد بی رحمانه هم باتوم می زنند و چه همین مردمی که پایش بیفتند یک سرباز ساده را لت و پار می کنند . همه شان انسان اند . همه شان دارای اندیشه اند ...

اما حیف . وسط دعوا که حلوا خیرات نمی کنند . قد و قامت این ها از مردم بیشتر است . همه شان هیکلی اند . باتوم هم دارند . گاز اشک آور هم می زنند . مردم هم کم نمی آورند . سنگ هم می زنند . دو طرف از یک وطن از یک خانه ، به جان هم افتاده اند تا ثابت کنند ایرانی اند . تا ثابت کنند غیرت دارند ...

حالا من ناامید آرام آرام در کنار جمعیت بسیار زیاد پیاده رو لنگان لنگاه راه خانه را پیش می گیرم تا برای بقای خودم در این چرخه بی رحم دست و پا زده باشم .

پاورقی : می گویند آزادی تعریف محدودیت هاست . 
آه چه کشیده ای زمین ...

حضور نامحسوس برای خود

راستش من هیچ وقت نفهمیده ام که یک نوشته ام را چه جوری باید بنویسم . همیشه یک طرح کلی داشته ام و یک نقطه برای شروع و یک جایی پایان . آن وقت بی اختیار دست بر قلم گرفته ام و اجازه داده ام کلمات هر کدام به صفحه کاغذ من بیایند و حرفشان را بزنند و بروند . مثل الان من که شاید یک جورهایی دارم خودم را لو می دهم که چگونه می نویسم . یا به یک نحو غیر مستقیمی می گویم که نوشته ی من هم با خودم فرق دارد .

خوب . حالا اصلا این ها را می گویم که چه . که یک وقت اشتباه نکنید و فکر کنید که من یک نویسنده ای روشن فکری چیزی هستم . یا طرز نگاه کردنم طوری است که انگار یک چیزهایی حالی ام می شود . نه اتفاقا . رسما در دنیای واقعی دزد به من نخواهند داد .

قصه این است . همین اینجای کار . ظاهر و باطن یک آدم . آن چیزی که می بینیم و آن چیزی که هست . برای همین یکهو می بینی که یک عمر قصه را اشتباهی برای خودت تصور کرده ای . دیده ای ؟ مثلا فکر می کنی فلان زن و شوهره خیلی رفیق فاب هستند و از اونا دیگه خوشبخت تر روی زمین نیست . یا فلانی چقدر آدم خوشبختیه .  اما پایش که بیفتد می بینی که همان زن و شوهر به جان هم افتاده اند و زندگی و عشقشان را به اندازه پشیزی ارزش قائل نیستند . یعنی می خواهم بگویم بعضی از آدم ها اینجوری بازی می کنن با سرنوشتشون . یا اون آدمی که فکر کردی خیلی خوشبخته و توی زندگیش چیزی نیست که نباشه ، وقتی می ری جلو می بینی نه . می بینی این هم یه آدمه معمولیه که زیاد فرقی با دیگران نداره . فقط از دور یه کم خوب به نظر می رسه . می خوام بگم هر آدمی برای خودش نقص داره .

خود آدم هم برای خودش یه ظاهری داره که اونو به همه نشون می ده و یه باطنی . یه باطنی که روایت خوب یا بد واقعیت یه آدمه . بعضی وقت ها ... نه . بیشتر وقت ها آدم ظاهر خودشو به خودش هم نشون می ده . که چنین است و چنان است رفیق . به خودش می گه رفیق . می گه آره تو اینجوری هستی اونجوری هستی .... یا باید اینجوری باشی اونجوری باشی ... باید این کارها رو بکنیم ...

اما یک وقت هایی هم پیش می آید که آدم مجبور است باطن واقعی خودش را نشان خودش بدهد . روزگار غم و غصه یا انتظار . یک وقت هایی زندگی آدم بین زمین و هوا می ماند . یا ترس از آینده به سراغ آدم می آید .

مهم ترین مسئله برای من شاید این باشد که بدانم چیستم و از کجا برای چه به کجا خواهم رفت . اما این هم عین طریقه نوشتنم است . فقط یک طرح کلی و یک نقطه شروع و پایان . آن وقت مشکل اینجاست که من زندگی ام را به بازی روزهای سرنوشت می دهم . این من نیستم که زندگی می کنم بلکه این یک من دیگری است از درون من ! می دانی چه می گویم ؟ یک وقت هایی آدم خودش نیست . شبیه خودش هم نیست . هرچقدر هم که بخواهد برای خودش غریبه نباشد اما غریبه است ... یک غریبه است .

آن وقت مثل یک زخم هرچقدر که به آن نرسی یا بد مدارا کنی بدتر می شود .

آرامش هم یک همچین چیزی است . یک چیزی که وقتی نباشد ذهن آدم زخم می شود و قلب آدم درد می گیرد . این روزها به حکم زندانی ای در آمده ام که از شرایط خوبی برخوردار نیست و مسئولین زندان برای بود و نبودش زیاد ارزشی قائل نیستند . چون او یک "زندانی" است و کسی از روزگار او خبر ندارد . پس بهتر است او را به حال خود رها کرد تا هر چه می خواهد بشود بشود ...

پاورقی اما : نفس می کشی ، نگاه می کنی ، راه می روی ، دستانم را می گیری با تمام وجود حست می کنم! حتی از دور . حتی از صدای نفس هایت . قانونش این است نمی توانی پنهانش کنی . گفته بودم نیامده ام برای روزهای خوش که دلتنگی هم جزئی از زندگیست . غریبه نیستم با تو ، پس غریبه ام ندان . با من غریبگی نکن ...
روزگار غریبیست نازنین ، آی آدم ها ...

آینه بر صحنه تئاتر

روی آخرین صندلی سالن کوچک تئاتر نشستم . چشم دوختم به روی سن . هیچ کس نبود . هیچ چیز هم نبود . بلند شدم رفتم جلو روی سن ، جای خالی صندلی خودم را خوب نگاه کردم . دوباره برگشتم و همانجا نشستم . این بار دستم را به صندلی جلو تکیه دادم و سعی کردم با تمام وجود خودم را تصور کنم که آن بالا روی سن ایستاده ام .

سالن یکصدا سکوت محض است و یکسره خالی . هیچکس نیست که بخواهد نگاهم کند . صدای قدم های خودم را می شنوم و قتی راه می روم . سایه خودم را هم می بینم .

حالا شروع می کنم و می آیم روی هرکدام از این صندلی هایی که دوست دارم می نشینم و خوب نگاه می کنم . صفحه خالی را نگاه می کنم .صحنه خالی را نگاه می کنم . مثل تماشاگری که چشم می دوزد تا کسی از چپ یا راست صحنه بیاید و یک چیزی بگوید و بعد قصه شروع شود . می فهمی؟ قصه شروع شود...

قصه شروع می شود . ماجرا از درون یک آینه شروع می شود . آینه ای که رودرروی صاحبش صاف صاف می ایستد و خیره خیره نگاه می کند . آن وقت صاحبش کمی مدارا می کند و بعد یکهو مثل دیوانه ها با مشت می کوبد توی آینه و دستش را زخم  و زیل می کند .

آینه شکسته شده هنوز هم آینه است . صاحبش باز چشمانش را در آینه می بیند . یک تکه شکسته شده از آینه که شبیه مثلثی است که اصرار دارد یک ضلع بیشتر داشته باشد . می فهمی؟ یعنی به حق خودش قانع که نیست هیچ هر چه مدارا می کنی باز هم توی چشمانت نگاه می کند . این آینه ...

آن تکه کنده شده از آینه به سبب انتقام از پاشیده شدن زندگی اش و جدایی و سفر به سرزمین سیاه سطل آشغال آخر سر روی دست صاحبش را خراش می دهد . خون می آید . صاحبش خونش را نگاه می کند . آن وقت خون می چکد روی آینه و بعد یکهو آینه دیگر چهره ی صاحبش را نشان نمی دهد . هر چه می گیری جلویش یک قطره خون است که لخته بسته .

صاحبش آینه را به حال خودش رها می کند و می رود آن طرف دستانش را با آب می شوید . صاحب شلاخته اش دوباره زندگی اش را بی آینه شروع می کند . بی خبر از آینه و صافی آینه ها . بعد از چند وقت یکهو یاد آینه اش می ایستد . می رود تا خودش را در آن ببیند . تا حقیقت را در آن ببیند . یادش می آید که آینه را شکسته . توی فکر فرو می رود و تکه تکه های آینه را آرام آرام جمع می کند و یکهو همان جایی را می بیند که خون رویش نقش بسته . آن مثلث را . به شکل اعجاب آوری می بیند روی تصویر سرخ رنگ آینه تقریبا همان تصویر کوبیسم مانندی است که آن روز جلوی آینه یادش آمده و باعث شده آینه را بشکند .

آن وقت حول می شود . می ترسد . یکهو از ترس تکه شکسته شده را به طرفی پرتاب می کند . به طرف یکی از صندلی های این سالن که من روی آن نشسته ام !

حالا من روی تک تک این صندلی ها می نشینم و دائما با شنیدن صدای قدم هایم به روی سن می روم و تماشاگران این تئاتر خالی را نگاه می کنم . اصلا نمی فهمم چگونه قرار است حقیقت به کسی که آینه را پرتاب می کند ثابت شود .

مثل بسیاری از کارهایی که آدم در زندگی می خواهد و نمی شود این تئاتر هم نمی شود . چون نمایشنامه اش ناتمام مانده . چون بازیگر ثابتی ندارد . بسیاری از آدم ها وقتی در مقابل حقیقتشان قرار می گیرند آن را به طرف دیگری پرتاب می کنند . من فقط آمده ام اینجا چندباری جای کسی که می زند و می خورد بنشینم و صحنه را بازسازی کنم . و بفهمم که نمی توانم بفهمم چه می شود و چه قرار است بشود .

پاورقی : امضا ، برو . در دوران مرخصی ات به جایت کار می کنم اما با جای خالی ات چه کنم .
وقتی آینه صدایم می زند و نگاهم می کنی...

باران درخت موسیقی

زیر باران ایستاده ام . قطعه غریبه ای از آلبوم موسیقی ام انتخاب می کنم . پیاده گز می کنم خیابان های شهر را . پائین و بالا . جنوب و شمال . هوا تاریک است . بوی شب می دهد . احتمالا باید سیگار بچسبد خیلی . منتهی نه توی جیبم جایی پنهانش کرده ام و نه حس خریدنش را دارم ...

تقریبا تمام هیکلم خیس شده و موسیقی اجازه نمی دهد این را متوجه شوم و زیر سقفی جایی پناه بگیرم . فاصله میان دو موسیقی ام اجازه می دهد صدای باران را خوب بشنوم . صدای آب را ...

باران تمام اخ تف هایی که تا دیروز مردم کوچه و خیابان بر صورت زمین انداخته اند را می شوید . هوا پاک می شود . آسمان رنگ عوض می کند . آبی خاکستری سرخ ... سرد نیست . اگر چه شاید سرد هم باشد . می خواهم بگویم چندان سرما را حس نمی کنم زیر باران .

حالا باد می آید . مثل سشوآر سرد بعد از حمام بوی غربت آدم را بر روی زمین به عمق وجود می کشاند . حس داشتن یک کسی که هوایت را داشته باشد . پتویی به دورت بپیچد یا مرد غریبه ای که در سرما به آتشش دعوتت کند . یا کسی که بگوید عجب هوای سردیست . اگر ستاد فیلترینگ اجازه دهد می خواهم بگویم که یا کسی که بگوید وای یخ زدی که و بعد محکم بغلت کند و بوسه ای هم !

آن وقت حس خوبی دست می دهد هر چند تا این حس را از دست ندهی نمی فهمی که چه نعمت بزرگی بوده و نیست . اما من تنها زیر باران و در میانه ی زمین به راهم راهم ادامه می دهم . نه کسی پتویی به دورم پیچیده و نه غریبه ای به آتشش دعوتم کرده تا دستانم را جلویش بگیرم . می دانی که در باران کسی آتش روشن نمی کند مگر این که ... مگر اینکه دلش بخواهد . فقط اگر دلش بخواهد می تواند زیر باران آتش روشن کند . و نه کسی در باران محکم بغلم کرده ...

موسیقی غریبه ام بد جور فریاد آشنایی سر می دهد . انگار خیلی وقت است همدیگر را می شناسیم . مرا ببرد به سفر خیال . به هوای خنک تنهایی . می دانی موسیقی تنها چیزیست که تنهایی ات را می فهمد و می پذیرد اما در عین تنهایی ات رهایت نمی کند . تنهایت نمی گذارد . نجوایش را توی گوشت آرام زمزمه می کند و تو باز فکر می کنی تنهایی اما موسیقی شبیه عروسکی که با بچه بازی می کند و نیست اما هست و عروسکی که در خیال کودکی ات روح دارد ، به تو جان می دهد و با تو زندگی می کند .

عجیب هم نیست زیاد . اوج تلاش روحانی یک موسیقیدان در لحظه های تنهایی اش در فکر کردن هایش در گوشت نجوا می کند . آن وقت انگار رفته ای به اتاق آن موسیقی دان و همان لحظه ای که تمرکز می کند برای نواختن بی آن که خودت را نشان بدهی یا تمرکزش و تنهایی اش را به هم بزنی آرام و عاشقانه نگاهش کرده ای .

                         *                            *                               *

حالا آنقدر راه رفته ام که به یک طراوت سبزی رسیده ام . به چند درختی . چند سالی هست اینجا در زیر خاک فرو می روند تا بزرگتر شوند . آدم های زیادی به تنه شان تکیه داده اند در خستگی یا غم . و آدم های دیگری هم بوده اند که تن این درختان بیچاره را با میخ زخمی کرده اند و در دو حالت درختان فریاد بلندشان را در سکوت خلاصه کرده اند . اما آدم ها که از کنارشان رفته اند هر دو فراموششان کرده اند . آدم خسته یا غمگینی که بر درخت تکیه داده فراموشش کرده و آدمی هم که با میخ یا کلید بر تنه ی درخت را زخمی کرده تا شکلکی چیزی رویش در بیاورد هم نتوانسته به آرامش درونی برسد و اصلا یادش هم نیست چه ظلمی به این درختان بیچاره کرده .

به هر حال من آدمی دیگر هستم که به مهمانی این درختان می روم . درختانی که با تصمیم شهرداری منطقه شان گاهی از بالای مچ قطع می شوند و میز و صندلی آدم ها می شوند یا گاهی کاغذی برای نوشتنشان . اما خوب درخت زنده است همیشه . مثل من . و من به دیدار یک موجود زنده می رفتم و از این بابت خوشحال . درختی که هوایم را تکمیل می کند .

چند دقیقه ای که در میهمانی درختان می نشینم و خوب نگاهشان می کنم حالا باز می خواهم زیر نم نم بارانی که هنوز می بارد باز هم راه بروم و راهی که رفته ام را برگردم . نگاهی به این طرف و آن طرف می اندازم ، کسی نیست . برای همین به طرف یکی از درختان می روم و محکم  در آغوشش می گیرم و یک بوسه ای هم به تنه زمختش می چسبانم . مطمئنم که درخت از این کار من خوشنود است . چرا که او هم درک دارد و زنده است و هر دو از خاک به وجود آمده ایم . در آغوشم سفت فشارش می دهم و از این که بی صدا بر روی زمین درختی اش را می کند کمال تشکر را دارم . اوه درخت قشنگ من ...

چند دقیقه ای بعد دوباره به راه می افتم و همین طوری که می روم برمی گردم و درختان را نگاه می کنم .

کاغذی که بر رویش می نویسم علی رغم تلاش هایم دیگر خیس شده و اگر شکنجه اش را ادامه دهم قربانی میشود . باران دیگر حرفی برای گفتن ندارد و بیش از این حاضر نیست قطره هایش را دانه دانه بر زمین بریزد . از اینکه زمین باز پاک شده و هوایش صاف خوشنود و خرسندم . حالا از عمق وجود آرزو می کنم دیگر کسی بر صورت اسفالت شده زمین تف نکند . غرق در همین خیالات مرد بی نزاکتی در مقابلم سبز می شود و بی توجه به افکار من از عمق صورتش مایه ی لیز زرد رنگی را را بر زمین فین می کند .

آه زمین باز کثیف شد . باران هم ناامید از شستن دوباره . باد می وزد و باز سردم می شود . باید به خانه بازگردم ...
هوا صاف شده اما من می دانم باز باران می بارد...
مرا ببخش که از چهل روز تنهایی و تازیانه خوردن های کودکانت نتوانستم بنویسم ...

پاورقی : موسیقی وبلاگ به صورت میهمان برای این پست انتخاب شده است .