حضور نامحسوس برای خود
راستش من هیچ وقت نفهمیده ام که یک نوشته ام را چه جوری باید بنویسم . همیشه یک طرح کلی داشته ام و یک نقطه برای شروع و یک جایی پایان . آن وقت بی اختیار دست بر قلم گرفته ام و اجازه داده ام کلمات هر کدام به صفحه کاغذ من بیایند و حرفشان را بزنند و بروند . مثل الان من که شاید یک جورهایی دارم خودم را لو می دهم که چگونه می نویسم . یا به یک نحو غیر مستقیمی می گویم که نوشته ی من هم با خودم فرق دارد .
خوب . حالا اصلا این ها را می گویم که چه . که یک وقت اشتباه نکنید و فکر کنید که من یک نویسنده ای روشن فکری چیزی هستم . یا طرز نگاه کردنم طوری است که انگار یک چیزهایی حالی ام می شود . نه اتفاقا . رسما در دنیای واقعی دزد به من نخواهند داد .
قصه این است . همین اینجای کار . ظاهر و باطن یک آدم . آن چیزی که می بینیم و آن چیزی که هست . برای همین یکهو می بینی که یک عمر قصه را اشتباهی برای خودت تصور کرده ای . دیده ای ؟ مثلا فکر می کنی فلان زن و شوهره خیلی رفیق فاب هستند و از اونا دیگه خوشبخت تر روی زمین نیست . یا فلانی چقدر آدم خوشبختیه . اما پایش که بیفتد می بینی که همان زن و شوهر به جان هم افتاده اند و زندگی و عشقشان را به اندازه پشیزی ارزش قائل نیستند . یعنی می خواهم بگویم بعضی از آدم ها اینجوری بازی می کنن با سرنوشتشون . یا اون آدمی که فکر کردی خیلی خوشبخته و توی زندگیش چیزی نیست که نباشه ، وقتی می ری جلو می بینی نه . می بینی این هم یه آدمه معمولیه که زیاد فرقی با دیگران نداره . فقط از دور یه کم خوب به نظر می رسه . می خوام بگم هر آدمی برای خودش نقص داره .
خود آدم هم برای خودش یه ظاهری داره که اونو به همه نشون می ده و یه باطنی . یه باطنی که روایت خوب یا بد واقعیت یه آدمه . بعضی وقت ها ... نه . بیشتر وقت ها آدم ظاهر خودشو به خودش هم نشون می ده . که چنین است و چنان است رفیق . به خودش می گه رفیق . می گه آره تو اینجوری هستی اونجوری هستی .... یا باید اینجوری باشی اونجوری باشی ... باید این کارها رو بکنیم ...
اما یک وقت هایی هم پیش می آید که آدم مجبور است باطن واقعی خودش را نشان خودش بدهد . روزگار غم و غصه یا انتظار . یک وقت هایی زندگی آدم بین زمین و هوا می ماند . یا ترس از آینده به سراغ آدم می آید .
مهم ترین مسئله برای من شاید این باشد که بدانم چیستم و از کجا برای چه به کجا خواهم رفت . اما این هم عین طریقه نوشتنم است . فقط یک طرح کلی و یک نقطه شروع و پایان . آن وقت مشکل اینجاست که من زندگی ام را به بازی روزهای سرنوشت می دهم . این من نیستم که زندگی می کنم بلکه این یک من دیگری است از درون من ! می دانی چه می گویم ؟ یک وقت هایی آدم خودش نیست . شبیه خودش هم نیست . هرچقدر هم که بخواهد برای خودش غریبه نباشد اما غریبه است ... یک غریبه است .
آن وقت مثل یک زخم هرچقدر که به آن نرسی یا بد مدارا کنی بدتر می شود .
آرامش هم یک همچین چیزی است . یک چیزی که وقتی نباشد ذهن آدم زخم می شود و قلب آدم درد می گیرد . این روزها به حکم زندانی ای در آمده ام که از شرایط خوبی برخوردار نیست و مسئولین زندان برای بود و نبودش زیاد ارزشی قائل نیستند . چون او یک "زندانی" است و کسی از روزگار او خبر ندارد . پس بهتر است او را به حال خود رها کرد تا هر چه می خواهد بشود بشود ...
پاورقی اما : نفس می کشی ، نگاه می کنی ، راه می روی ، دستانم را می گیری با تمام وجود حست می کنم! حتی از دور . حتی از صدای نفس هایت . قانونش این است نمی توانی پنهانش کنی . گفته بودم نیامده ام برای روزهای خوش که دلتنگی هم جزئی از زندگیست . غریبه نیستم با تو ، پس غریبه ام ندان . با من غریبگی نکن ...
روزگار غریبیست نازنین ، آی آدم ها ...
نوشتن ، نامه ای از درون به خود است . شاید اگر نوار قلبی و نوار مغزی می توانند نشان دهند که وضعیت جسم یک آدم چگونه است نوشتن بتواند نشان دهد روح یک نویسنده چقدر سالم یا بیمار است . نوشتن نه فراموش کردن است و نه به یاد آوردن . نوشتن فاصله میان این دو کلمه است . نوشتن مثل بستن یک زخم و یا در آوردن یک گلوله است . از نوشتن نمی ترسم . همیشه برای نشان دادن پشت صحنه یک زندگی باید نوشت . و در پشت صحنه هیچ کس ادا در نمی آورد . من نه به عنوان یک نویسنده و نه به عنوان کسی که می نویسد هیچ ادعایی ندارم و نخواهم داشت . تنها در دردی که سالهاست به جان دستانم افتاده دائما تکانش می دهم و بدون اینکه بخواهم کلمات را به کاغذ تزریق می کنم . گاه برای خودم . گاه برای یک اتفاق . گاه برای یک عشق و گاه برای هیچ چیز ...تنها می نویسم حتی اگر کاغذهایم را بسوزانم ، بسوزانند . . .