خبر از جمعه هایی که بی خبر می روند



جمعه
 ، آخرین روز هفته ایست که همه مان ادعا داریم گذشته است . آقای صفر و نیم می خواهد نشانمان دهد وبلاگ قلدری دارد برای همین همه ی وقت و توانش را گذاشته است برای جمعه . که بگوید به یک اشارت ابروی من هفتاد نفر وبلاگ نویس کار و زندگیشان را ول می کنند و می آیند پارک نهج البلاغه . که کاغذهایشان را موشک کنند و موشکهایشان را هوا . خسته که شدند با کاغذهای دیگرشان قایق بسازند و بیندازند توی آب . آن وقت هرکسی که قایقش بیشتر توی آب شنا کرد یا کسی که موشکش بیشتر توی هوا چرخید و پرواز کرد آقای صفر و نیم یکی از این کاپ های میدان منیره ای را به او می دهد و عکس یادگاری باهاش می اندازد . بعدش هم لینک وبلاگش را می چسباند سر در وبلاگش . آی مردم قهرمان این است ...

 
با این که خیلی وسوسه شده بودم برای رفتن اما اصلا دوست نداشتم که بروم . کجا می خواستم بروم؟ از مسگری فقط قر کمر را یاد گرفته ام؟ بکوبم و بروم میدان پونک میان هفتاد تا وبلاگ نویس چه غلطی بکنم؟ بگویم من هستم ، یا اینکه من آمده ام . اما خوب ، باز هم وسوسه کار خودش را کرد . وسوسه در آدم مثل دست های پنهان در سیاست می ماند . وسوسه به آدم ثابت می کند که قدرت در بدن به دست یک قوه نیست .

حالا این مزخرفات را ول کنم . رفتم . پارک نهج البلاغه . صفر و نیم را قبل تر دیده بودم . مرد زمخت و چارشانه ای است که به خاطر خنده رویی اش دلنشین است کمی . کمی سبزه با یک عینک که وقتی بر می دارد مثل همه ی آدم هایی که زیاد عینک می زنند چشمانش حس غریبی دارد .

کمی توی پارک پرسه زدیم تا پیدایش کردم . چون زیاد رفتنم را جدی نگرفته بودم نمی خواستم بدانم کجای پارک می ایستند . یعنی فقط همین قدر می دانستم که جمعه بوستان نهج البلاغه حوالی ظهر خبرهایی می شود . همین .

مدتی طول می کشد تا آدم با جمعی که ابدا نمی شناسد خو بگیرد و حتی بتواند از هوای همان فضا نفس بکشد . چه برسد به اینکه بخواهد با آن ها هم سفره شود و لقمه هایشان را هم رد نکند . ماکارانی آورده بودند . نمک نداشت . سرد هم بود . سرجمع مزه ی غذاهای سربازی را می داد زمانی که سربازان اعتراض کرده بودند یا اعتصاب غذا کرده بودند . از هر یازده کیلومتر ماکارانی هم یک تکه گوشت جهت سرعت گیر نصب کرده بودند و یک قارچ به عنوان مامور راهنمایی و رانندگی . می گفتند ماکارانی میترا است . همچین می گفتند ماکارانی میترا است که هر که نمی دانست فکر می کرد اولین آشپز اسپاگتی های خفن تهران همین میترا بوده است .  سعی کردم هر عدد ماکارانی را دور چهار نان لواش بپیچم و در آن شرایط ببیلعم و به به و چه چه کنم و لبخند بزنم و قربان دست و پنجه های بلوری اش بروم . یا با تمام وجود در یک تکه نان لواش چند قاشق ماکارانی می تپاندم و من بمیرم تو بمیری به خورد این و آن می دادم . با این حال مجبور شدم نصف بیشتر ماکارانی را به تنهایی سر بکشم .این را هم بگویم در آشپزی به طرز وحشیانه ای حساس هستم تا جایی که بخشی از شخصیت یک آدم در نگاه من نوع آشپزی و سلیقه غذایی و خوردن و آشامیدن اوست . یعنی شما حساب کار دستتان بیاید که آنقدرها هم که گفتم ماکارونی افتضاحی نبود . دستشان درد نکند زحمت کشیده بودند ...

 اولش خیلی حس خوبی نداشتم . غربت چیز بدیست هوایش که نفست را بگیرد دیگر مهم نیست چه کسی جلویت است . یا چه کسی جلویت بوده . آقای صفر و نیم ، آقای صفر و نیم نبود . نه که آقای صفر و نیم نبود ها . شخصیت واقعی یک آدم هر چقدر هم که نزدیک شخصیت وبلاگی اش باشد باز هم آدم دیگری است . صفر و نیم برای من یک نشانه از پشتکار و تنهایی محسوب می شود . از این مردهای گنده که دل نازکی دارند  شاید . اگر می دانستم اینجا را نمی خواند بهتر کلمات را انتخاب می کردم . اما ...  آن ابتدا هم که رسیدیم راستش می خواستیم از همان راهی که آمده بودیم برگردیم . ما وقتی رسیدیم که موشک ها سقوط کرده بود و کشتی ها غرق شده بود .

فقط یک آلاچیق مانده بود که دورش بنشینند و با هم احساس صمیمیت کنند . خوب من هیچ کدامشان را لااقل نمی شناختم . آنجا چه کار می کردم .

دوباره وسوسه افتاد توی جونم . حالا که آمده ای تا اینجا . مگه بیرون این پارک چه خبره . سعی کن بهت خوش بگذره .

شخصیت مارکوپولو صمیمی و باوقار بود . پیچک و آفام را هم از قبل می شناختم . صمیمی و خودمانی ایم . چند باری هم چایی شده ایم و از این ور و آن ور گفته ایم .

چند ساعتی وسطی بازی کردیم و توپ توی سر و کله هم زدیم . آخرش هم دیدم صفر و نیم دارد آن بالا با بچه ها بازی می کند ! نه یعنی بنده خدا داشت با سه تا بچه که اگه قدهاشونو جمع می زدی نصف صفر و نیم هم نمی شد فوتبال بازی می کرد که دلشون خوش باشه . خودم را به قافله رساندم تا پس از سالها چپولی در فوتبال ، دوباره ارق فوتبال ایرانی ام را به رخ همگان بکشم .

چندتایی هم عکس گرفتیم و فهمیدیم که جمعه بیست و شش فروردین هم گذشته .
بعدش هم مثل بعضی دیگر از غروب های جمعه رفتیم همان جا .
پاورقی : آن چیزی که می خواستم نشد.

ارسباران

صفحه بلاگفا را باز می کنم . خوشم می آید این صفحه همیشه برای تلخ و شیرین نوشتن هایم راهم می دهد . همیشه پاکی اش را به من می سپارد تا سیاهش کنم . تا بنویسم . اما این بار چند خطی هی نوشتم و هی پاک کردم . بدم آمده بود راستش از همه نوشتن هایم . اصلا همین الان هم دستم به دنبال یک فرصت می گردد تا بگذارد روی بک اسلاش و بعد نگه دارد تا همه چیز پاک شود . اما امانش نمی دهم . تند تند روی کلیدهای دیگر می کوبم . چشمانم هم خسته است . نیمه باز چشم می گرداند تا ببیند این آخر شبی چه چیزی توی کلمه .

آن یکی دستم هی خودش را می کشاند روی موس و آهنگ را عوض می کند . هیچ آهنگی دلنشین نیست . یک جاهایی در زندگی هست که هیچ موسیقی ای به کار نمی آید . من شاهکارهای موسیقی دنیا را شنیده ام . هیچ کدامش نشده برایم تکراری نشده باشد . لااقل باید برای مدتی کنارشان گذارم تا حوصله کنم دوباره گوش دهمشان . حالا هر که می خواهند باشند . هرچقدر هم که دفعه اول با احساسم بازی کرده باشند . همه شان باید بروند گم شند . وقتی قرار است اخم هایت را بکشی توی هم و در سکوتت غلت بخوری .

وقت است فرار کنم و بروم و در سنگر دیگرم پناه بگیرم . مدتی است بی هم سنگر مانده ام . راستش ما یه دفتر دو نفره ایم داریم که هنوز نفهمیدیم صفحه های فردش مال کدوممونه و صفحه های زوجش مال کدوممون . فقط شلخته توش می نویسیم . راستش ما به جز این دفتر یه روزهایی هم داریم که هیچ نمی دونیم فردن یا زوجن . اصلا متوجه اومد و رفتشون نمی شیم ما . فقط می دونیم زمان فرزند زمانه است و ما نباید فکر کنیم که این روزها چه جوری میاد و چه جوری می ره . اصلا نباید توی زمان باشیم . باید بتونیم بپریم . باید با هم بپریم . امروز توی ارسباران میون اون همه آدم که هر کدوم دنبال چیزی می گشتند ... میون اون همه دختر و پسر که به هم لبخند می زدند من با مردی نشسته بودم که از من بیشتر بود . نشسته بودیم و حرف می زدیم . قرار بود شنبه ها و یکشنبه هامو بخره که من براش کار کنم .

اون روز وقتی دعوامون شد خوب یادمه دوم آبان بود . دعوامون شد و من نخواستم که دیگه کار کنم . با خودم عهد بستم که بیام بیرون و آدم بشم . کار مثل یه زندونه که وقت زندانش تموم شده اما نمی تونه بره . مثل یه زندونیه . من یه زندونی ام . می خوام پرواز کنم اما آسمون های این دیوار سیم خاردار داره . بعضی وقت ها می گیره به دل آدم و خراشش می ده . بعضی وقتا دل آدم رو زخم می کنه . بعضی وقت ها دل آدم رو می شکونه . با سیم های خاردارش دل آدم رو می شکونه .

اومدم از زندون بیرون که آدم شم . من توبه کرده بودم که دیگه توبه هام بوی مرگ نده . اما به محض اینکه خیالم راحت شد کارم رو از دست دادم و از زندون خلاص شدم راستش منم یادم رفت یه روز زندونی بودم و یادم رفت یه روز به زندون بر می گردم . فکر کردم تو این برهوت می شه آزادانه دوید . من فراموش کردم زندان آدم وقتی باز میشه که درونش پر از آزادی بشه . حالا هرجا می خواد باشه اون آدم آزاده .

من رفته بودم طبقه دوازدهم اون برج و از اون بالا نگاه می کردم پایینو . بوی ارتفاع می یومد . پاهای آدم سست میشه تو ارتفاع . اگه مست باشه ممکنه بیفتی پایین . مستا مثه اینا راه می رن که پاهاشون شله .

داشت منو هیپنوتیزم می کرد لعنتی . من وسط اون ارتفاع چه جوری می تونستم به ثبات فکر کنم . راستش من بچه که بودم یه دفعه زیر پاهام تو کوه خالی شد و رفتم پایین . داشتم با سرعت از کنار بابام که اون پایین بود رد می شدم . داشتم می رفتم . دستشو انداخت منو محکم گرفت . همونجا آخرین باری بود که بابام بغلم کرد . بغلم که نکرد انقدر با دستاش محکم نگهم داشت که من نیفتم که حس کردم بغلم کرده . حدود ده دوازده سال ازش می گذره .

اون مرد توی کافه جملات سنگینی از زندگی بهم گفت . هرچند می دونم اکثر نابغه های جهان به طرز رقت باری ک.ون گشادند . حق هم دارند . ناخواسته از خیلی از آدم ها جلو افتادند . اون مرد برای من حکم یه همچین آدمی رو داره . هرچند می دونم این راز رو هیچ وقت نباید حتی به خودم هم لو بدم اما می گم . اون به من ثابت کرد که ما خیلی فکرامون از هم دوره اما داریم به یه چیز فکر می کنیم .

آمار دقیقی از تعداد کهکشان ها داد که یکیش کهکشان راه شیریه . و از تعداد بسیاری از ستارگان و سیارات گفت که یکیش زمینه . که یه جاش ایرانه . که یه اتمش این میزی هستیم که من و تو توش جا شدیم . هفت میلیارد مثل تو اند که می خوان باشن و برای بودن می جنگن و می گفت تو این وسط چیکار داری و برای چی ای ...

می گفت توی ایران آدما بسته میشن . همه زور می زنن حجاب یه جسم حفظ شه . زور می زنن که ظاهر آدما درست و موجه باشه . تلاش می کنن که آدما آدمای خوبی باشن . سعی می کنن خدا اون بالا باشه . یعنی خدا شناخته شه . اما روح آدم اینجا بسته میشه . این یعنی به دلیل نامعلومی نمیشه . آدم نمی تونه اوج بگیره . وقتی که ...

من توی راه راننده تاکسی جوانی رو دیدم که وقتی صدایی از گوشیش در اومد حواسش پرت شد و نزدیک بود یه عابر رو له کنه . من فهمیدم که اون ور خط حتمن باید یکی از ما دونفر باشه .

حالا هم کجا می تواند این همه درد را التیام ببخشد . کجا می توانم بروم . لابد برای همین است که حجم این همه ذهنیات از توان نوشتن یک دست خارج است . سنگینی کلمات آنقدر هست که دست نتواند برش دارد و بزرگی اش آنقدر هست که از لوله باریک قلم رد نشود .
شبی دیگر ، این ها درگوشی های امشب است. من تو را می بینم که می آیی ... شب ماه بخیر            
  پاورقی : دست می پرسد اجازه هست بک اسلش را نگه داریم

آزادی

آزادی ،

سالهاست عادت داریم

 برای رفتن هایمان به تو نگاه کنیم ...


سالها باید بنشینیم و برخیزیم و بیندیشیم و آخر حسرت می خوریم ، حسرت می خوریم که که هیچ نکرده ایم . هیچ نکرده ایم . آن طور که باید و شاید تو را نپرستیده ایم ...

من می میرم پس هستم!

شوخی نیست . اگرچه باور نکردنی به نظر می آید گاهی مرگ یک نفر . اما شوخی نیست اصلا . به محض اینکه به یک بیمار سرطانی اعلام می شود که نهایتا بتوانی چند سال دوام بیاوری . آن وقت تنها کاری که می تواند بکند اینکه اول خیلی بهت زده و غمگین و افسرده به نظر برسد و بعد فراموش کند که می خواهد بمیرد . یا به روی خودش نیاورد . گرچه می داند ماندنی نیست اما به روی خودش که در لیست انتظار عروجیان قرار گرفته .

مثل پسر خاله ی 46 ساله ی من که به سرطان رفت . سرطان خون . از قبل بهش گفته بودند مدت نهایی که بتوانی در این بیماری دوام بیاوری هشت سال است . سی و هفت سالگی فهمید که سرطانی بدخیم دارد کم کم همه وجودش را فرا می گیرد . ورزشکار بود ، هرکسی هیکلش را می دید توی دلش لابد ایول می گفت و حسودی اش می شد . از این چهارشانه ها که قد بلندی دارند و ابهتشان گاهی آدم را می گیرد . اما همین هیکل داشت از درون داغون می شد .

و حالا یک هفته ای می شود که با این دنیا خداحافظی اش را کرده و رفته . من خودم دیدمش از پشت یک شیشه که تمام هیکلش بی جان شده بود و دیگر حسی نداشت . این روزهای آخری گفته بود دیگر پاهایم توان راه رفتن ندارد . شب ها خون تزریق می کرد و صبح ها از توی دماغش می زد بیرون . نمی دانم گلبول های سفیدش زیاد یا کم بود که دیگر نمی شد کاری هم کرد . فقط می گفتند یک چیز می تواند کمک کند . معجزه . و مثل خیلی از وقت ها معجزه ای هم نشد تا واقعیت روی خودش را نشان دهد و فقط بتوانیم چند روزی فرصت داشته باشیم تا باور کنیم .

حالا ما چه کار می توانستیم بکنیم؟ مثل همه رفتیم و یک مسجدی گرفتیم و یک متری هم از بهشت جنوب شهر تهران را . همانجا گریه هامان را کردیم و اگر پیش آمد خودمان را هم کمی زدیم و نفله کردیم و عددی هم از هوش رفتند و بعد کار تمام شد . همین . آن چیزی که از او نشانمان دادند فقط یک سنگ بود . سنگی بر گوری .

بدی یک سرطان این است که هیچ ظاهر ملموسی ندارد . طرف مثل بقیه آدم ها دارد زندگی اش را می کند . مثل همه روزنامه می خواند و سوار تاکسی می شود و سر کار می رود و تلویزیون هم نگاه می کند اما یکدفعه حالش بد می شود . همان موقع که حالش بد شد پدر پیرش به آغوشش گرفت و پسرش را آرام آرام پله پله آورد پایین و رساندش به بیمارستان . چند ساعت آخر زندگی اش را هم گوشه اتاق بیمارستان خوابید تا چهار صبح . چهار صبح گفتند ببخشید... ما همه تلاشمان را کردیم . به شما تسلیت می گوییم .

بعد از اینکه دور و بری هایش باورشان شد خودشان را با خاطراتش تنها می بینند . تازه یادشان می افتد که کجاها چه کارهایی از او دیده اند . چاره ای ندارند می نشینند و به چشمانش توی عکس زل می زنند و بی کلام یا با کلام شروع می کنند به درد و دل کردن . آن وقت حرف هایشان را می زنند و هر چقدر منتظر می مانند جوابی نمی شوند . اگر چه حس می کنند همه حرف هایشان شنیده شده اما بدی اش این است که از وقتی تمام شد دیگر تمام شده . آخرین خاطره ای که از او برایمان می ماند خاطره ی مردن اوست ...

شوک ، هر چقدر قوی یا ضعیف مدتی زیاد یا کم همراه ماست و بعد دوباره جریان زندگی برایمان عادی می شود . اگر چه با سختی و کمبود . اما همه به حسرت اذعان می کنیم که فردا روز دیگری است .
حالا کمی بهتر می فهمم آن روز در گوشم چه می گفتی.
پاورقی : روزی که با صدای گریه بلند می شویم .

پی نوشت : از من نخواهید خودم نباشم تا شاید شما بپسندید
 

جدایی نادر از سیمین

جدایی نادر از سیمین .

یادم می آید آن موقع ها که آقا محمد وزیر ارشاد جوازنامه ساخت فیلم اصغر فرهادی را باطل کرد در مصاحبه اش اول خبر را تایید کرد و بعد در توضیح گفت که کارگردانی که دارد ابراز امیدواری می کند که ضد انقلاب ها دوباره بتوانند در سینمای جمهوری اسلامی فیلم بسازند... آدمی که دارد از جنبش مرده سبز حمایت می کند ... آدم هایی که روسری سبز به سر می کنند یا شال سبز می بندند... آن وقت اصغر فرهادی فقط در جواب گفت در این مقطع زمانی من فقط به فیلم فکر می کنم . به جدایی نادر از سیمین .

بعد سوال خبرنگاران را این گونه جواب داد که من حرف از هنر می زنم نه از سیاست . وقتی که گفتم به امید روزی که جعفر پناهی و محسن مخملباف هم بتواند همینجا فیلم بسازند یا وقتی می گویم که کاش گلشیفته فراهانی بتواند در ایران بازی کند حرفی از سیاست نزده ام . حرف من از هنر است از فرهنگ است از مردم است نه از سیاست . این ها را همان موقع که پیگیر سرنوشت اصغر فرهادی سینمای ایران و فیلمش بودم می خواندم . یعنی این را همین جا بگویم که اگر کلمه ای را پس و پیش ، زیاد و کم می گویم نقل به مضمون است . حرف هایی است که از همان موقع توی ذهنم جا خوش کرد و دیگر حاضر نشد بیرون برود . حاضر نشدم فراموش کنم . فراموش کنم که ...


اما اصغر فرهادی به نظرم راست می گفت که حرفی از سیاست نزده . آخر اگر هدف او سیاسی بود و حرفی را به قصد زده بود موقع لغو پروانه ساخت فرصت خوبی برای برداشت محصولش بود . او به محض این که فیلمش امتیاز ساخت را از دست داد زیر ذره بین سیاسی های دو طرف قرار گرفت . همه آنهایی که می خواستند ببینند که اصغر فرهادی کدام طرفی است . چه رنگی است . می خواستند ببینند ... او هم می توانست مثل خیلی ها میدان را خالی کند و برود در یک جایی دیگر با امکانات بهتر بنشیند و در کمال آرامش فیلمش را بسازد و مخاطبش را هم بیشتر کند و معروف تر هم بشود و پول بیشتری هم به جیب بزند .


وقتی جدایی نادر از سیمین را دیدم همان ابتدا که سیمین می گوید نمی خوام بچم تو این شرایط بزرگ شه و بعد نادر داد می زند آخه کدوم شرایط ، نمی دانم چرا یکهو به یاد خود اصغر فرهادی می افتم . به یاد همان یک ذره ای که از او می دانم که چقدر بزرگ است .

آرام آرام درگیر مسئله جدایی نادر از سیمین می شوم و هر چقدر می گذرد درگیرتر . درگیر دیالوگ های عالی فیلم  : تو دروغ گفتی؟ ... اگر بخواهیم سود ببریم ... جدایی نادر از سیمین شاید روایتی تلخ است از جدال انسانیت میان ما . شاید روایتی از حق داشتن یا نداشتن است .

فرهادی از آن کارگردان هایی است ، از آن آدم هایی است سعی می کند فقط روی یک مسئله در زمان تمرکز کند و بعد در نتیجه به همه مسائل دقت کرده باشد . در نگاه اصلی داستانی فیلم سرنوشت یک زن و مرد و بچه است . در کل سرنوشت همه شخصیت های فیلم است . اما در واقع سرنوشت ، تصمیم و قضاوت میان همه آدم هاست . همان چیزی است که انگار اصغر فرهادی در تمام فیلم هایش می خواهد .

سینماهای دونفره مان را عشق است .
پاورقی : جدایی نادر از سیمین تماما روایت قصه ای است که سیمین می خواهد از نادر جدا شود نه نادر از سیمین ، اما نام فیلم کاملا به جا و درست انتخاب شده . به نظرم این قشنگ ترین جای فیلم است .
لینک های مرتبط : سایت جدایی نادر از سیمین ، واکنش اصغر فرهادی

سرمه

اگر یک جای دنجی را بلد باشید که بهتان آرامش می دهد ، می روید نشان همه بدهید و بگویید که اینجا هست که به آدم آرامش می دهد ؟ معمولا یک جاهایی یک چیزهایی یک آدم هایی هستند که به دلیل نامعلومی در پیوند با روح آدم جواب مثبت می دهند . به اصطلاح با گروه خونی آدم جور در می آید .

نشسته بودیم توی اتوبوس ، با هم . همین طوری که زل زده بود به راه گفت دوست دارم این اتوبوس تا ابد برود ... گفت دلم می خواهد همین طوری جاده را نگاه کنم فقط .

یا : هر هفته کارش شده بود این که برود بالا سر یک سنگ و های های گریه کند . گریه که نه . من اسمش را نمی گذارم گریه . همه این اشک ها هر کدام یک دنیا کلمه اند که چون زبان از عهده بیانش عاجز است چشم ها شروع می کنند...  شروع می کنند به حرف زدن . شروع می کنند به گریه کردن . نجوا کردن . و بعدش کمی آرام می شوند .

یک بار دیگر ، یک جای دیگر ، یک آدم دیگر همین طوری که داشتیم باهم زیر باران راه می رفتیم گفت همیشه دوست دارم اول تا آخر باران را راه بروم . گفت دوست دارم دستانم را توی جیب کنم و وقتش که شد . سیگارم را از غلاف در بیاورم . زیر باران . بعضی وقت ها هم فقط می خواهم موقع باران میان درخت ها راه بروم . یا : من دیده ام خیلی از دور و بری هایم را که توی کیفشان عکسی را گذاشته اند و هربار که نگاهشان بهش می افتد با همان نگاه کلی حرف می زنند . می خندند یا گلایه می کنند . با همان یک عکس . همانی که دوستش دارند و بعد آرام می شوند .

بعضی وقت ها که پیدایش نمی شد ، حتی شب دیر وقت . آن موقع فقط من می دانستم که کجاست . می رفت یک گوشه ی دنج پیدا می کرد روی چمن ها یا روی یکی از همین صندلی های چوبی پارک می نشست و ساز می زد . شاید دورش هم جمع می شدند اما خیالش نبود ، ساز زدن آرامش قشنگی برایش داشت .


یک نشانه ، یک موضوع در زمین برای آدم است که بهش آرامش می دهد . هرکسی هم برای خودش یک چیزی دارد که فقط برای خود اوست .  انگار آرامش تنها چیزیست که به میراث نمی رسد . یعنی فقط یک چیزیست که خود آدم باید آن را پیدا کند و وقتی پیدا کرد دیگر نباید ولش کند . حتی می خواهم بگویم دیگر حتی نباید گمش کند . آن آرامش اگر گم شود کم چیزی گم نشده که . وقتی من و تو کلاهمان رفت توی هم که دیگر مثل دیروز نیستیم که سلام و علیکی داشتیم . و راستش را بخواهی دیگر هیچ وقت مثل دیروز نمی شویم . حداقل من یکی که اینطور هستم . من به همه چیز اعتماد دارم ، همه چیز را سفید می بینم مگر اینکه خلافش بهم ثابت شود . و وقتی ثابت شد دنیا بیاید و بگوید که این سفید است خیلی که به خودم سخت بگیرم می توانم خاکستری ببینمش . خاکستری .


آرامش قشنگ است . به سختی به دست می آید و به سادگی می تواند از دست برود . آدم این همه زحمت می کشد و بعد یکهو یک مسئله کوچک آرام آرام مثل یک غده سرطانی بدخیم می شود یک معضلی که به هیچ وجه نمی شود جلویش را گرفت .


آرامش در واقع بزرگ ترین نیاز بشر است . آن طور که اگر نباشد هیچ چیز دیگری در کنارش نمی تواند جایش را پر کند و اگر باشد می تواند جای خیلی از مسائل را پر کند . به این شکل که آرامش یک نیروی محض است که آدم حاضر نیست با هیچ چیز عوضش کند و حتی بهشت و جهنم عاقبت آرامش یا هیاهو و تشویش است . 


زجرآورترین شکل جهنم تفرقه و انزجار است . آنجایی که باید در دنیایی زندگی شود که حتی یک دوست هم پیدا نمی شود . و بهشت ، بهترین شکلش این است که همیشه امکان این وجود دارد آدم همه را ببیند و به همه جا سر بزند . وقت وجود ندارد و زمان بی معنیست چون آرامشی که باید باشد یک آرامش محض است . یک آرامش مطلق . حالا تمام این طومار را به ناخواست نوشتم تا همان یک خط اول را از خودم بپرسم . یعنی از همان اولش می خواستم هی بنویسم و هی بنویسم تا به همان یک سوالم پاسخ دهم . خواستم بدانم که آرامش را می توان قسمت کرد ؟ می توان هدیه داد یا نه . اما هرچه بیشتر فکر می کنم بیشتر هم توی گل فرو می روم .
باختن من از ضعف من نیست از قدرت توست . اگر چه باختن من بردن تو نیست .
پاورقی : بیشتر آن چیزی که باور نداریم حقیقت می شود هر چند که می گویند آن چیزی که باور می کنیم حقیقت است.

بازجویی از ضمیر ناخودآگاه

 لطفا ضمیر ناخودآگاه خود را با ادامه دادن این متن ارزیابی کنید . در مورد اون چیزی که دستتون می نویسه فکر و تردید نکنید . خودتون رو بسپارید به قلم ...

دیروز که نه ، همان نیمه های شب ؛ ساعتی بعد از سال تحویل زنگ زد و گفت حالا وقتشه ... بیا بریم . برایم عجیب بود اما مجبور بودم باور کنم . برای همین وقتی روبروی خودم ایستادم اصلا به آینه بهت زده نگاه نکردم . مثل بچه ی آدم لباس هایم را سریع پوشیدم و راه افتادم .

چراغ های ماشین را روشن و خاموش کرد تا تشخیص دهم از میان ماشین های به خواب رفته کوچه داخل کدام ماشین دارد چرت می زند . به طرف ماشین راه افتادم چند قدمی که مانده بود تا برسم برایم لبخند زد و دست تکان داد . سوار شدم و سلام کردم . گفتم : فکر نمی کردم الان بیای فکر کردم بزاری هوا روشن شه بعد بیای . جواب داد که اولا عیدت مبارک دوما خودت بهش بگو ... هرچی بهش می گم صبح بریم می گه هی اصرار می کنه که زودتر ببیندت . می گم به کی بگم مگه جز تو هم کسی می خواد منو ببینه ؟ می گه به دلم بگو دیگه . آهان ...                    

وقتی توی نوشتن شکست خوردم با خود گفتم که چرا اسب حیوان نجیبیست ... و مگر می شود پای حیوان در چمن نباشد؟! اسب باید بچرد ...
پاورقی : پیشنهاد می کنم قبل از نوشتن نظرات دیگران را نخوانید تا در متنتان تاثیر نگذارد .