خبر از جمعه هایی که بی خبر می روند

جمعه ، آخرین روز هفته ایست که همه مان ادعا داریم گذشته است . آقای صفر و نیم می خواهد نشانمان دهد وبلاگ قلدری دارد برای همین همه ی وقت و توانش را گذاشته است برای جمعه . که بگوید به یک اشارت ابروی من هفتاد نفر وبلاگ نویس کار و زندگیشان را ول می کنند و می آیند پارک نهج البلاغه . که کاغذهایشان را موشک کنند و موشکهایشان را هوا . خسته که شدند با کاغذهای دیگرشان قایق بسازند و بیندازند توی آب . آن وقت هرکسی که قایقش بیشتر توی آب شنا کرد یا کسی که موشکش بیشتر توی هوا چرخید و پرواز کرد آقای صفر و نیم یکی از این کاپ های میدان منیره ای را به او می دهد و عکس یادگاری باهاش می اندازد . بعدش هم لینک وبلاگش را می چسباند سر در وبلاگش . آی مردم قهرمان این است ...
با این که خیلی وسوسه شده بودم برای رفتن اما اصلا دوست نداشتم که بروم . کجا می خواستم بروم؟ از مسگری فقط قر کمر را یاد گرفته ام؟ بکوبم و بروم میدان پونک میان هفتاد تا وبلاگ نویس چه غلطی بکنم؟ بگویم من هستم ، یا اینکه من آمده ام . اما خوب ، باز هم وسوسه کار خودش را کرد . وسوسه در آدم مثل دست های پنهان در سیاست می ماند . وسوسه به آدم ثابت می کند که قدرت در بدن به دست یک قوه نیست .
حالا این مزخرفات را ول کنم . رفتم . پارک نهج البلاغه . صفر و نیم را قبل تر دیده بودم . مرد زمخت و چارشانه ای است که به خاطر خنده رویی اش دلنشین است کمی . کمی سبزه با یک عینک که وقتی بر می دارد مثل همه ی آدم هایی که زیاد عینک می زنند چشمانش حس غریبی دارد .
کمی توی پارک پرسه زدیم تا پیدایش کردم . چون زیاد رفتنم را جدی نگرفته بودم نمی خواستم بدانم کجای پارک می ایستند . یعنی فقط همین قدر می دانستم که جمعه بوستان نهج البلاغه حوالی ظهر خبرهایی می شود . همین .
مدتی طول می کشد تا آدم با جمعی که ابدا نمی شناسد خو بگیرد و حتی بتواند از هوای همان فضا نفس بکشد . چه برسد به اینکه بخواهد با آن ها هم سفره شود و لقمه هایشان را هم رد نکند . ماکارانی آورده بودند . نمک نداشت . سرد هم بود . سرجمع مزه ی غذاهای سربازی را می داد زمانی که سربازان اعتراض کرده بودند یا اعتصاب غذا کرده بودند . از هر یازده کیلومتر ماکارانی هم یک تکه گوشت جهت سرعت گیر نصب کرده بودند و یک قارچ به عنوان مامور راهنمایی و رانندگی . می گفتند ماکارانی میترا است . همچین می گفتند ماکارانی میترا است که هر که نمی دانست فکر می کرد اولین آشپز اسپاگتی های خفن تهران همین میترا بوده است . سعی کردم هر عدد ماکارانی را دور چهار نان لواش بپیچم و در آن شرایط ببیلعم و به به و چه چه کنم و لبخند بزنم و قربان دست و پنجه های بلوری اش بروم . یا با تمام وجود در یک تکه نان لواش چند قاشق ماکارانی می تپاندم و من بمیرم تو بمیری به خورد این و آن می دادم . با این حال مجبور شدم نصف بیشتر ماکارانی را به تنهایی سر بکشم .این را هم بگویم در آشپزی به طرز وحشیانه ای حساس هستم تا جایی که بخشی از شخصیت یک آدم در نگاه من نوع آشپزی و سلیقه غذایی و خوردن و آشامیدن اوست . یعنی شما حساب کار دستتان بیاید که آنقدرها هم که گفتم ماکارونی افتضاحی نبود . دستشان درد نکند زحمت کشیده بودند ...

اولش خیلی حس خوبی نداشتم . غربت چیز بدیست هوایش که نفست را بگیرد دیگر مهم نیست چه کسی جلویت است . یا چه کسی جلویت بوده . آقای صفر و نیم ، آقای صفر و نیم نبود . نه که آقای صفر و نیم نبود ها . شخصیت واقعی یک آدم هر چقدر هم که نزدیک شخصیت وبلاگی اش باشد باز هم آدم دیگری است . صفر و نیم برای من یک نشانه از پشتکار و تنهایی محسوب می شود . از این مردهای گنده که دل نازکی دارند شاید . اگر می دانستم اینجا را نمی خواند بهتر کلمات را انتخاب می کردم . اما ... آن ابتدا هم که رسیدیم راستش می خواستیم از همان راهی که آمده بودیم برگردیم . ما وقتی رسیدیم که موشک ها سقوط کرده بود و کشتی ها غرق شده بود .
فقط یک آلاچیق مانده بود که دورش بنشینند و با هم احساس صمیمیت کنند . خوب من هیچ کدامشان را لااقل نمی شناختم . آنجا چه کار می کردم .
دوباره وسوسه افتاد توی جونم . حالا که آمده ای تا اینجا . مگه بیرون این پارک چه خبره . سعی کن بهت خوش بگذره .
شخصیت مارکوپولو صمیمی و باوقار بود . پیچک و آفام را هم از قبل می شناختم . صمیمی و خودمانی ایم . چند باری هم چایی شده ایم و از این ور و آن ور گفته ایم .

چند ساعتی وسطی بازی کردیم و توپ توی سر و کله هم زدیم . آخرش هم دیدم صفر و نیم دارد آن بالا با بچه ها بازی می کند ! نه یعنی بنده خدا داشت با سه تا بچه که اگه قدهاشونو جمع می زدی نصف صفر و نیم هم نمی شد فوتبال بازی می کرد که دلشون خوش باشه . خودم را به قافله رساندم تا پس از سالها چپولی در فوتبال ، دوباره ارق فوتبال ایرانی ام را به رخ همگان بکشم .
چندتایی هم عکس گرفتیم و فهمیدیم که جمعه بیست و شش فروردین هم گذشته .
بعدش هم مثل بعضی دیگر از غروب های جمعه رفتیم همان جا .
پاورقی : آن چیزی که می خواستم نشد.



نوشتن ، نامه ای از درون به خود است . شاید اگر نوار قلبی و نوار مغزی می توانند نشان دهند که وضعیت جسم یک آدم چگونه است نوشتن بتواند نشان دهد روح یک نویسنده چقدر سالم یا بیمار است . نوشتن نه فراموش کردن است و نه به یاد آوردن . نوشتن فاصله میان این دو کلمه است . نوشتن مثل بستن یک زخم و یا در آوردن یک گلوله است . از نوشتن نمی ترسم . همیشه برای نشان دادن پشت صحنه یک زندگی باید نوشت . و در پشت صحنه هیچ کس ادا در نمی آورد . من نه به عنوان یک نویسنده و نه به عنوان کسی که می نویسد هیچ ادعایی ندارم و نخواهم داشت . تنها در دردی که سالهاست به جان دستانم افتاده دائما تکانش می دهم و بدون اینکه بخواهم کلمات را به کاغذ تزریق می کنم . گاه برای خودم . گاه برای یک اتفاق . گاه برای یک عشق و گاه برای هیچ چیز ...تنها می نویسم حتی اگر کاغذهایم را بسوزانم ، بسوزانند . . .