اگر یک جای دنجی را بلد باشید که بهتان آرامش می دهد ، می روید نشان همه بدهید و بگویید که اینجا هست که به آدم آرامش می دهد ؟ معمولا یک جاهایی یک چیزهایی یک آدم هایی هستند که به دلیل نامعلومی در پیوند با روح آدم جواب مثبت می دهند . به اصطلاح با گروه خونی آدم جور در می آید .

نشسته بودیم توی اتوبوس ، با هم . همین طوری که زل زده بود به راه گفت دوست دارم این اتوبوس تا ابد برود ... گفت دلم می خواهد همین طوری جاده را نگاه کنم فقط .

یا : هر هفته کارش شده بود این که برود بالا سر یک سنگ و های های گریه کند . گریه که نه . من اسمش را نمی گذارم گریه . همه این اشک ها هر کدام یک دنیا کلمه اند که چون زبان از عهده بیانش عاجز است چشم ها شروع می کنند...  شروع می کنند به حرف زدن . شروع می کنند به گریه کردن . نجوا کردن . و بعدش کمی آرام می شوند .

یک بار دیگر ، یک جای دیگر ، یک آدم دیگر همین طوری که داشتیم باهم زیر باران راه می رفتیم گفت همیشه دوست دارم اول تا آخر باران را راه بروم . گفت دوست دارم دستانم را توی جیب کنم و وقتش که شد . سیگارم را از غلاف در بیاورم . زیر باران . بعضی وقت ها هم فقط می خواهم موقع باران میان درخت ها راه بروم . یا : من دیده ام خیلی از دور و بری هایم را که توی کیفشان عکسی را گذاشته اند و هربار که نگاهشان بهش می افتد با همان نگاه کلی حرف می زنند . می خندند یا گلایه می کنند . با همان یک عکس . همانی که دوستش دارند و بعد آرام می شوند .

بعضی وقت ها که پیدایش نمی شد ، حتی شب دیر وقت . آن موقع فقط من می دانستم که کجاست . می رفت یک گوشه ی دنج پیدا می کرد روی چمن ها یا روی یکی از همین صندلی های چوبی پارک می نشست و ساز می زد . شاید دورش هم جمع می شدند اما خیالش نبود ، ساز زدن آرامش قشنگی برایش داشت .


یک نشانه ، یک موضوع در زمین برای آدم است که بهش آرامش می دهد . هرکسی هم برای خودش یک چیزی دارد که فقط برای خود اوست .  انگار آرامش تنها چیزیست که به میراث نمی رسد . یعنی فقط یک چیزیست که خود آدم باید آن را پیدا کند و وقتی پیدا کرد دیگر نباید ولش کند . حتی می خواهم بگویم دیگر حتی نباید گمش کند . آن آرامش اگر گم شود کم چیزی گم نشده که . وقتی من و تو کلاهمان رفت توی هم که دیگر مثل دیروز نیستیم که سلام و علیکی داشتیم . و راستش را بخواهی دیگر هیچ وقت مثل دیروز نمی شویم . حداقل من یکی که اینطور هستم . من به همه چیز اعتماد دارم ، همه چیز را سفید می بینم مگر اینکه خلافش بهم ثابت شود . و وقتی ثابت شد دنیا بیاید و بگوید که این سفید است خیلی که به خودم سخت بگیرم می توانم خاکستری ببینمش . خاکستری .


آرامش قشنگ است . به سختی به دست می آید و به سادگی می تواند از دست برود . آدم این همه زحمت می کشد و بعد یکهو یک مسئله کوچک آرام آرام مثل یک غده سرطانی بدخیم می شود یک معضلی که به هیچ وجه نمی شود جلویش را گرفت .


آرامش در واقع بزرگ ترین نیاز بشر است . آن طور که اگر نباشد هیچ چیز دیگری در کنارش نمی تواند جایش را پر کند و اگر باشد می تواند جای خیلی از مسائل را پر کند . به این شکل که آرامش یک نیروی محض است که آدم حاضر نیست با هیچ چیز عوضش کند و حتی بهشت و جهنم عاقبت آرامش یا هیاهو و تشویش است . 


زجرآورترین شکل جهنم تفرقه و انزجار است . آنجایی که باید در دنیایی زندگی شود که حتی یک دوست هم پیدا نمی شود . و بهشت ، بهترین شکلش این است که همیشه امکان این وجود دارد آدم همه را ببیند و به همه جا سر بزند . وقت وجود ندارد و زمان بی معنیست چون آرامشی که باید باشد یک آرامش محض است . یک آرامش مطلق . حالا تمام این طومار را به ناخواست نوشتم تا همان یک خط اول را از خودم بپرسم . یعنی از همان اولش می خواستم هی بنویسم و هی بنویسم تا به همان یک سوالم پاسخ دهم . خواستم بدانم که آرامش را می توان قسمت کرد ؟ می توان هدیه داد یا نه . اما هرچه بیشتر فکر می کنم بیشتر هم توی گل فرو می روم .
باختن من از ضعف من نیست از قدرت توست . اگر چه باختن من بردن تو نیست .
پاورقی : بیشتر آن چیزی که باور نداریم حقیقت می شود هر چند که می گویند آن چیزی که باور می کنیم حقیقت است.