دروغ از بین بردن صداقت است!

چند وقتی هست پشت دخل مغازه ای لم می دهم و مشتری که می آید وظیفه دارم جنس بفروشم! البته ابتدا گمان نمی کردم بیش از چند هفته ای دوام بیاورم اما رفته رفته هفته ها گذشت و من بر روی صندلی ام جا خوش کردم . محیط بازار را دوست دارم . می روی آنجا با کارگری ای چیزی شروع می کنی جارو می زنی شیشه پاک می کنی و قانونش را یاد می گیری . یاد می گیری چه چیز را چقدر و چه زمان از کجا خرید و چقدر و چه وقت و به چه کسی فروخت! و قانونش را که یاد گرفتی لابد برای خودت کسی می شوی

دروغ لازمه کاسبی در ایران است ! اگر کمی انصاف درت مانده باشد صرفاً می توانی از جنست ندزدی و به دروغ چیزی را نفروشی اما اگر جایی بر سر قیمت به توافق نرسیدید مجبوری دروغ بگویی که فلان قدر خریده ام و اصلا جا ندارد... آهسته آهسته طول می کشد تا به این دروغ ها عادت کنی و دوام کسبت را به تضمین بگذاری . چرا که نمی توانی با صداقت با دروغ بقیه مبارزه کنی .

خب این ها را که همه می دانند . این را صرفا به عنوان مقدمه ای گفتم تا نقش دروغ و انحراف حقیقت و جایگزینی ذهنیت مخاطب را برای خودم تصویر کنم . دروغ ابزار پیشبرد زندگی از راه انحرافیست ؛ گویی وقتی از مسیر درست حرکت نکردی مجبوری به حاشیه راه بزنی و به نحوی خود را به مقصد برسانی . صبح اگر دیر رسیدی بگویی فلان مشکل را داشتم و شب اگر خواستی زود بروی از مشکل دومت پرده برداری .

انسان توانایی انتخاب راه خوب و بد را دارد اما جبر و وسوسه در این راه چه نقشی دارند . تا وقتی می توانی حقیقت را پنهان کنی و راحت تر زندگی کنی چه لزومی دارد از حقایق پرده برداری و کار خودت را سخت کنی؟! انسان تا گیر نیفتد و مجبور نباشد دست به اعتراف نمی زند . اگر ماموری چیزی بیاید بالا سر یک کاسب که زورش بهش نرسد مجبور است که فاکتور خرید و فروشش را نشان بدهد ... خب اینکه چیز مسخره و غیر ممکنی است چرا که کنترل جمعیتی بی شمار با محدودیت مواجه است.

انشا انگار می نویسم . ذهنم از این حرف ها پر است ...

پاورقی : اینستا هستید اگر منم هستم ها @veblagnevis

شهریور پل پائـیز

برای خودم هم جالب است که بعد یک سال و اندی ننوشتن چگونه می خواهم شروع کنم . یک سال و اندی از تصمیم به خسته شدن و رها کردن و رفتن از خودت که در کالبد وبلاگت باشد! اگرچه دیگر آن شور و حال آغازینی که هر وبلاگ نویسی دارد را ندارم و از ما گذشته... و درست است که از ما گذشته. بدو بدو بیایی و ببینی کی برایت کامنت گذاشته و چی نوشته و زیرش سریع یک خط بکشی و جواب ... القصه آدم وقتی سن وسالش بالاتر می رود واقع بین تر می شود و خیلی چیزها را می بیند که نمی دیده.

خب چه کنیم من هم مانند این همه وبلاگ نویس دیگر که دیگر نمی نویسند نمی نویسم! یعنی نمی خواستم بنویسم. نمی خواستم باشم و در چنین اوضاعی بنویسم . کدام اوضاع؟ حتی یادم نیست . راستش امروز داشتم برای یک نفر با کلی انرژی یک چیزی را توضیح می دادم و طرف رفته بود تو بحر حرفام و بعد چند دقیقه برگشت و گفت ممد آقا خودت الان می فهمی چی داری می گی!؟ و من از آن لحظه فهمیدم بعضی وقت ها کسانی با دقت به تو گوش می دهند ولی نمی فهمند چه می گویی . و این خب حق آن هاست که نفهمند حرف تو چیست .

هر آدمی برای خودش فکر می کند که عقل کل است و من هم بعضی وقت ها از این قاعده مستثنا نیستم . اما تجربه به آدم ثابت می کند که خیلی چیزها هست که تو در هر شکلی که هستی ممکن است بلد نباشی و این بلد نبودن را اگر پنهان نکنی می توانی بیشتر یاد بگیری . ولی اگر سر خودت را شیره بمالی و بگویی که انگار من فلان آدم هستم ها و لزومی ندارد حتی پیش خودم اعتراف کنم که نمی دانم فقط ندانستن هایت را پیش خودت تمدید می کنی.

هرچند رسم دیرینه نوشته های من برش های ناگهانی و تغییرات ناگهانی موضوع است اما من این عادت را دوست دارم . راستش یادم نیست چرا از این وبلاگ رفته ام . الان هم نمی خواهم بالای یک سکو بایستم و برای خودم داد بزنم از این به بعد بیشتر می نویسم و بیشتر به اینجا سر می زنم . اگر کسی چنین چیزی بگوید هنوز خودش و وبلاگش را نشناخته! هر آدمی حق دارد که یک روز خسته شود و یک روز دل بکند و گورش را گم کند و بخواهد که فراموش شود اما همان آدم ممکن است گاهی دلش پر بزند برای گذشته اش . برای روزهایی که یک روز پیش رویش بوده و حالا پشت سرش است.

اگر از حال ما بپرسید اسپیکر کامپیوترمان از بیخ خراب است و خیلی وقت است دلمان می خواهد صدایی از عمق هارد کامپیوتر بشنویم و نمی توانیم . اگر از حال ما بپرسید این نام veblagnevis را بر داشته ایم و با خودمان کلی جا برده ایم وبی آنکه وبلاگ نویس باشیم هی اکانت ساخته ایم به نام وبلاگ نویس!

امروز من با دیروز من تنها یک تفاوت دارد : من تا دیروز اعتقاد به معجزه امید در زندگی نداشتم و امروز برای امید در زندگی ام می جنگم . هرکسی هرچیزی که می خواهد باشد تنها آدم وقتی می میرد که امیدش بمیرد. 

هر چند این روزها این همه تکنولوژی پیشرفت کرده و این همه چیز جدید آمده و گوشی و دوربین و فلان وفلان و شبکه های اجتماعی و کسی کارش به وبلاگ نمی خورد اما آمدم دنبال گذشته ام . دنبال دوستانم . دنبال بچه ها و دلم می خواهد باشم . باشم و حال کنم با همین کیبورد مکانیکی و ویندوز نفتی کامپیوترم . باشم و لااقل مجازاً حقیقتی را جستجو کنم...

+سرفه نویسنده از گرد و خاک اینجا:)
و سپاس بیکران از آنهایی که گاهی یادی از ما کردند.