یک ربع مانده

       

ساعت یک ربع به ده است . روزگار مرا مجبور کرده است در یک وبلاگ فرمایشی ، از دل زمستان ، به بهار فکر کنم و بنویسم . همکاران دیگر آقای زرشکی رنگی است به اسم صفر و نیم . ماشالله دختر خانمی است پر حرف با عنوان " حرف هایی که به سختی کلمه می شوند" ! -. آقای مخاطب خاموش بهروز نام دارد و توی تمام پست بیست سی نظر دارد از خاموشی ایشان و مجموعه عرائض آقای بلاگر هم هست که چون ایشان را نمی شناسم شوخی ای هم نمی کنم!

http://www.yek-rob-mande.blogfa.com/

یا علی گفتیم و این وبلاگه آغاز شد . خداوند عاقبت ما را به خیر کند .

پاورقی : با استناد به اینکه عجله کار شیطونه ، الان ساعت یک ربع به ده است . شک نکنید

بعد از تحریر : وبگذر فیلتر شد ؟ ? !

بداهه نویسی

این هم شد زندگی ؟ دیشب تا نیمه های شب یعنی حدود ساعت دو و نیم سه شب با آقای ه . ض نشسته بودیم توی اتاق . میکروفن رو کشیده بودیم روی باند ها و همینطوری می نواختیم برای خودمان . نه یعنی البته او می نواخت و من هم تشویقش می کردم! گاه گاهی صدا ها را تنظیم می کردم و چیزی را کم و زیاد یا برایش یک ملودی می انداختم زیر نواختنش! حس آناتما گرفته بود با گیتار برقی چینی قرمز رنگش . اعتراف می کنم که صدای گیتار برقی ابدا مرا مست نمی کند . قبل تر ها واقعا فکر می کردم گیتار برقی یکی از همین گیتارهای چوبی است که از دمبش یک سیم در می آید و می رود توی =یریز برق!

شما می دانید ÷ کدام است . من اینجا هر چه می گردم روی کیبورد ÷یدایش نمی کنم! همان حرفی را می گویم که یکی از چهار حرف بیشتر فارسی نسبت به عربی است . { × پ ! پیدایش کردم . آخیش داشت نفسم بند می آمد ها . به این هم می گویند سایت دانشگاه ؟ همینطوری که نشسته بودم و برای خودم چیز بلغور می کردم دانشجوی بز آمد کنارم و مثل کارآگاه ها که در حین ارتکاب جرم به مجرم می رسند ... بعد گفت قربانت گردم ، یعنی قربان من ها ... می شود من با سیستم شما شهریه ام را پرداخت کنم؟ سیستم من یک ساعتش تموم شد . چون سایت دانشگاه ما مجانی است اما یک ساعت بیشتر در روز سیستم نمی دهند . تازه همینطوری هیچ وقت هم توی سایت جا نیست . الان هم چراغ اتاق سایت خاموش شد برای تنوع . واقعا در دانشگاه ما همینطوری سورپریزمان می کنند . البته شما اصلا نگران نباشید . اگر ظرف مدت یک ساعت نوشته ام تمام نشود (!) من شماره دانشجویی دیگر رفقا را دارم . می توانم از اکانت آنها استفاده کنم و صدایش را هم در نیاورم . می دانید . چون . پسورد هم نمی خواهد . پنج رقم آخر شماره دانشجویی می شود همان رمز عبور .

داشتم می گفتم . خلاصه حدودای ساعت سه نیمه شب به وقت ایران به خواب عمیقی فرو رفتم . گویی زمین مرا سخت به آغوض گرفته بود . ساعت های حدود هشت یا هشت و نیم صدای زنگ صبحگاهی موبایلم از اتاق کناری به گوش می رسید . لاکردار مثل مسلسل می زد . صدای اهالی خانه بلند شده بود و من دائما بالش را توی سرم فشار می دادم . همین الان هم که ساعت سه بعد از ظهر است در سایت دانشگاه نشسته ام و چیز می نویسم . چیز نه ها . چراغ سایت روشن شد .... الان .

واقعا این همت علمی دانشگاه های کشور انسان را به وجد می آورد . مثلا یک ساعت و نیم راه را بکوبید و بیایید دانشگاه بعد در بدو ورود ببینید روی شیشه اعلانات نوشته اند کلاس دکتر ازگلیان امروز تشکیل نمی شود! بعد اگر مثل من امتحانی نداشته باشید و جهت تفنن به دانشگاه آمده باشید همینطوری می آیید و روی صندلی سایت دانشگاه وا می روید و تند تند استفاده غیر علمی می کنید . لااقل این طوری یک مقداری پول برق ضرر زده اید و کیبورد کامپیوترشان را هم مثل خمیر نان سنگک انگشت کوبیده اید و از عمرش اندکی کم کرده اید .

در راه ، داخل مترو خسته ی تهران کرج پیرمرد سر حالی بود که گوش مفت گیر آورده بود . نمی دانم بحث از کجا شروع شد . هان . از این سوال که این قطار سریع السیر هست یا نه . بعد من گفتم نه . قطارهای راس ساعت سریع السیر اند . یک دو سه . بعد پیرمرد با سیبیل های از کنار لب پائین آمده اش ادامه داد البته سریع السیر که نه ... فقط در ایستگاه ها وای نمی ستد ! همین جمله باعث شد بحث برسد به صحرای کربلا . چراغ سایت خاموش شد . یا نمی دانم فیوز پرید .

شما می دانستی که متروی تهران مال زمان پهلوی بوده؟.... آیتم شیشکی بستن برای ندانستن من و زرشک گفتن . د ِ ه ِ ک کی ! این ایستگاهی که بین عباس آباد و میرداماده در زمان پهلوی بوده ... اون موقع قرار بوده اونجا بشه یه شهرکی که تمام ساختمان های مهم پایتخت بیاید آنجا و مترو هم از دور تهران بگذرد . قرار بوده فرانسوی ها بیایند و مترو را راه بیندازند . شما می دانستید فرانسوی ها توی قطار و مترو در دنیا نظیر ندارند . چقدر از وقت یک ساعته ام مانده؟ ... فیوز سایت را می زنند . دوباره سایت روشن می شود .

عرض می کردم . بعد از انقلاب این ها آمدند و به خاطر این که از کره و چین موشک وارد کنند - البته این را هم به شما بگویم که فکر می کنند این موشک ها به دردشان می خورد در صورتی که نمی خورد! خلاصه آمدند مترو را دادند دست چینی ها . لای واگن های مترو هم موشک و بمب و خمپاره وارد می کردند . نتیجه اش می شود این خطوط ت.خمی و در هم مترو که از لای هم رد می شود .

این ها هیچ کاری نکرده اند . کارهایی که بدون مطالعه و علم انجام شود به درد نمی خورد . این ها که اهل علم و مطالعه نیستند . خواستم آتشی به جانش بیندازم ... همینطوری به جهت تفنن و تنوع . گفتم به هر حال اگه شرایط انقدر خوب بوده پس چرا این همه آدم رفتند انقلاب کردند . ... زده بودم توی خال . انگار در ماتحتش آتش کرده باشند مثل موشک روی هوا پرید . آمد تاریخ را کمی عقب تر . شما می دانستید که شیعه گری از عقاید ایران باستان سواستفاده کرده است ؟ ما شانزده شاخه شیعه داریم . یکی از آنها سبانه سب ...الان یادم نیست اسمش چه بود . العیاذبالله فحش می دهند به پ..یا...مبر! می گویند پیامبری حق حضرت علی بوده و محمد بین راه آن را قاپ زده است! شما می دانید محمد خودش یهودی بوده؟

خلاصه همین طوری درهم و بر هم می گفت . تنها کاری که من کرده بودم یک لبخند خفیف بود که پایان جملاتش به عنوان نقطه سر خط تحویلش می دادم . دیگر اینکه عاشورا پیش از شهادت امام حسین سوگ سیاوش بوده و برای همین ملت ایران هر ساله در آن عزاداری می کنند . یعنی بر اساس تاریخ . البته من یک چیزی می گویم . خوب شاید برای شما عجیب است . بروید مطالعه کنید !

ما را می گویی . رسیده بودیم به اصل قضیه . خداوند ! برای آن هم گفت نمی دانم فلان فیزیک دانه گفته است که دنیا بر اثر یک انفجار به وجود آمده . بیگ منگ ! ما نمی دانیم در این لحظه چه اتفاقی افتاده . خداوند . عنصر یا هرچیزی . این حرف ها را ذهن ما مشخص می کند! هجده دقیقه از بیست دقیقه ام مانده .

پرسیدم تحت این تفکر شما انسان فناپذیر است . معتقدید که انسان ها فناپذیرند و تمام می شوند ؟ البته! جهان در حال نو شدن است . انسان ها بر می گردند به طبیعت .

لبخندم بیشتر و بیشتر می شد . ناروا بود که حرفی نزنم . گفتم راجع به تورات گفتید ... راجع به انجیل هم گفتید . گفتید که این ها کذب است و به نحوی دست ساز بشر برای سرگرم کردن مردم به وسیله دین . گفتید که مسیح نبوده . دین عیسی به خاطر آنچه که معتقد بوده . که مسیح منجی است . روزانه ده نفر می رفتند و ادعای مسیحیت می کردند . بعد می گرفتند و می کرنشان توی صلیب . رم . یکی از این ها معروف شده . حالا سوال من این است . راجع به قرآن چه می گویید؟

قرآن هم یکی از همین کتاب ها . شما فکر می کنید قرآن را چه کسی جمع کرد... عثمان ! آن زمان شانزده قرآن جمع آوری شد که جذرش را گرفتند و شد چهار تا! الان هم ... حرفش را قطع کردم ، با کمال احترام . در دل قرآن می گوید اگر کسی می تواند یک آیه مثل قرآن بیاورد مشخص است که قرآن از بشر است و نه از خداوند . الان بعد از هزار و چهارصد سال ... حرفم را با عصبانیت قطع کرد . کی می گه که ما قرآن دیگه ای نداریم؟ این همه قرآن . حدودای شانزده تا .... فقط از طرف همین مسلمان ها داریم .

پیرمرد سرحال با صدای آرامش ول کن معامله نبود . پای کورش و خشایار شاه را کشید وسط . دوره رنسانس اسلام در ایران خواهد بود. بعد هم گفت شما " نفهم " هستید! البته شما نه ... شما و امثال شما! یعنی اصلا ما! ما " نفهم" هستیم . همین خود شما یک آدم افراطی ایده آلیست احمق اید!

ما را می گویی ، هر چقدر آدم می آید روشنفکر باشد و به عقاید مردم احترام بگذارد ، بدتر می شود . مشکل این جماعت البته این است که افراطی بودن خودشان را نمی بینند .

از پیرمرد سر حال بدم آمده بود . من محکوم شده بودم به نفهم و افراطی بودن . شما می دانستید عدد هفتاد و دو چرا به عنوان یاران کربلا مطرح می شود . چون این عدد یاران خشایار شاه بوده! و نزد ایرانیان محبوب بوده . این ها یک مشت فلان و فلان و فلان هستند .

رسیدیم به ایستگاه کرج . متاسفانه او هم پیاده می شد . خِرم را گرفته بود و می کشید تا دم در . راجع به دین افیون ملت هاست هم گفت . و این که دین به خاطر وعده بهشت خیالی می تواند انسان را آرام کند . نتوانستم از داخل ساختمان مترو بروم تا کارت بزنم برای خروج . تا نرخ بر طبق مسیرم مشخص شود . حدود صد و خرده ای تومان بی ارزش ضرر کردم . پیرمرد گفت که از آن طرف می رود . دیگر پیرمرد را نخواهم دید . ابراز شادمانی کردم از این دیدار . سوار ماشین های دانشگاه شدم . از اینکه چقدر کم مطالعه و ابله هستم که هیچ زبان درازی برای جدال با این عقیده را نداشته ام غبطه خوردم . توی ماشین رادیو بود . ملت ایران در سال 88 واکسینه شد . دائما می گویند بحران ایران ... بحران ایران . آخه کدام بحران . به این ها فکر می کردم و باز لبخند می زدم گاهی . به پیرمرد سرحال فکر می کردم . به منافع فکر می کردم برای افراد . و به این که جهان اتفاقی و ساخته شده از انفجار ، چگونه آفریده خالقی یکتاست . تاکسی دست خوش دست اندازهای بی شمار مسیر بود . مترو در ایستگاه آخر خفته بود . من به دانشگاه رسیدم . کلاس تشکیل نمی شد . کسی هم توی دانشگاه نبود . خلوت و آرام . آمدم سایت . این ها را نوشتم . دانشجوهای دیگر یا درگیر سایت های سرگرمی بودند و یا به نمره هایشان نگاه می کردند .

یک ساعتم تمام شد . شماره دانشجویی یکی از رفقا را زدم و این ها را ثبت کردم . آقای صفر و نیم پیام داد که لینک وبلاگ گروهی مان را در وبلاگم درج کنم . یک رب مانده . قرار است در این وبلاگ گروهی بنویسم . روزگار سردیست است که فکر کرده اند من نویسنده هستم . 

به انفجار جهان ، به تمام شدن خورشید ، و به این یک تکه که من در آن زندگی می کنم فکر کردم . سایت تعطیل شده بود ...

پاورقی : چو تو پنهان شوی از من همه تاریکی و کفرم / چو تو پیدا شوی بر من مسلمانم به جان تو
دانلود به جان تو ، علیرضا عصار

ولنتیان ِ گمشده

این همه روزگار که گذرانده ایم ، احساسات متفاوتی از خوبی و بدی است . گاهی شاد بوده ایم و گاهی غمگین . گاهی احساس امنیت کرده ایم از زندگی و گاهی نه . گاهی تنها بوده ایم و گاهی در پیکره یک ارتباط مانده ایم . گاهی هم عاشق شده ایم .

این روزهای متفاوت ، با پستی ها و بلندی هایی که زندگی برایمان می سازد تجربه های تلخ و شیرینی است که یکی یکی چه به ارزانی و چه با قیمتی گران به ما رسیده است . تجربه هایی که گاهی برای داشتنشان سالهای سال سپری کرده ایم . 

غم انگیزانه هایمان و شادمانه هایمان ، درسی از زندگی به ما آموخته ... 

گاهی خواسته ایم تکه ای از زندگی را نگه داریم و گاهی خواسته ایم فراموش کنیم . پازل های فراموش شده و محو شده همچنان هستند ... اما آنها را در جایی که نمی دانیم کجاست مخفی کرده ایم . شاید بعضی وقت ها کودک درونمان یا ضمیرناخودآگاهمان سراغش را بگیرد ... آن وقت مثل شیره مالیدن بر سر کودکی که نمی توان حقیقت را برای او توضیح داد خود را قانع کرده ایم . که نباید .

در این همه احساس که انسان دارد ، عشق نشناخته ترین است . تعریفی غریب دارد و هرکس طوری به آن نگاه می کند . یکی عشق را کنار دوست داشتن می گذارد و یکی عشق را فرای دوست داشتن . یکی عشق را احساسات متقابل دو نفر می داند و یکی عشق را تا ابد نرسیدن می داند . به هر حال آن چیزی که در بین ماست بیش از اندازه کسی را دوست داشتن ، معنی عشق دارد . 

تردید من از آنجا آغاز می شود که آدم هایی که یک روز عاشق هم بوده اند ، روزی دیگر از هم فارق اند . جدا زندگی می کنند و به روی خودشان نمی آورند که اصلا چنین کسی بوده . چنین حرفی را اگر چه شاید بتوان  توجیه کرد که اصلا عشقی نبوده ؛ اما این همه رفتار عاشقانه از کجاست ؟ چطور می شود جریان ازدواجی به اصطلاح "عاشقانه" به جدایی و طلاق می رسد ؟ چطور می شود این همه دوست که روزی برای هم حاضر بوده اند جانشان را هم بدهند حالا همدیگر را ...شان هم حساب نمی کنند؟

این جدایی دروغ است یا آن عشق . کدام سوءتفاهم حل می شود . کدام آغاز . کدام پایان .

حرف دیگر من ، این رفتارهای محافظه کارانه ی جمعیت به اصطلاح عشاق است . این بلاتکلیفی ها و این محافظه کاری ها . عقده هایی که بسیاری از کسانی که در یک رابطه خیلی نزدیک هستند را وادار می کند تا کمبودهایشان را پنهان کنند و حرفی نزنند . و یا در مرحله بدتر از آن هنگامی که در وسط رابطه اند ، نیازهایشان را در آدم دیگری جستجو کنند . در مرحله بدتر از آن نیازهایشان را با آدم دیگری برطرف کنند !

این رفتارها اگر چه به سادگی دیده نمی شود اما وجود دارد . رابطه های پنهانی ای که وقتی به آنها فکر می کنی ممکن است حالت از تمام آدم ها به هم بخورد و شرمسار شوی از اینکه یک آدمی!

مشکل کار کمبودهای بعضی آدم هاست و این سوال که چه کسی موظف است این کمبودها را برطرف کند؟ کسی که در رابطه ای قرار دارد ، "قدرت این را ندارد تا وظیفه اش را انجام دهد" .
کمبود داشتن و ساکن و ساکت نشستن آدم را به مرز "هرز بودن" می کشاند . تا دلتان هم بخواهد عقاید و وجدان داریم . عقاید و وجدان های به بازی گرفته شده . خسته و بی روح . وجدان آدم های بی روح .

رابطه ها ، بیمه نیستند . چه زندگی ها که یک شبه از هم پاشیده می شوند . چه عشق ها که روزه تمام می شوند . و چه آدم ها که قید همه چیز را می زنند .


این ها را نمی دانم برای چه گفتم . وسط روز عشق جای این حرف ها نیست . عشق مقدس است . عاشق مقدس است . عشق فریاد یک احساس مطلق است . رفتار یک آدم معلق .

روز عشق ، حرف خنده داری است . عشق حرفی نیست که بشود با یک روز و یک هفته آن را گرامی داشت . روزی را برایش نام گذاشت . عشق یک عمر است و یک زمان گم شده . من دیده ام ولنتاین های به تاریخ نپیوسته را که در تنهایی عاشق ها پیدا می شوند . آهسته و آرام و بی صدا . 

عشق های به تاریخ پیوسته و نامعلوم . تنهایی عاشق با خاطراتش . و سکوت یک عاشق ، در کلام ولنتاین نمی گنجد . هیچکس در روز ولنتاین یادی از عشق های شکست خورده نمی کند . کسی سراغی هم از کشتی های به گل نشسته ی آدم هایی که دریای عشق را می رفتند هم نمی گیرد . حتی کسی به روی خودش هم نمی آورد . برای همین ولنتاین من گمشده است . 

ولنتاین اگرچه روز مقدسی است . شادی است و دوستی و به یاد دوستان بودن ... اما ولنتاین هم یک روز معمولی است . من هم چنان آواز خوان شعرهای سهراب خواهم ماند . خانه دوست کجاست . و عشق صدای فاصله هاست . فریاد ساکت عاشق ها را در یک روز نمی توان جای داد .

پاورقی : تشکر ویژه ای می کنم از ستاد فیلترینگ بابت فیلتر کردن سرچ ولنتاین در گوگل . خداوند شما عزیزان را مورد "عنایت ویژه ای" قرار دهد !
موسیقی : سیاوش قمیشی - دانلود دو دلی

جای شما خالی


                 


                         

                                  
گفتم حیف شد صبح که آفتاب نبود عکس نگرفتیم ، نمی دانم چرا حدودای ساعت دوازده ظهر ... آفتاب رفت ، هوا ابری شد و وقت اذان باران گرفت . باران هنگامه کرده بود . دلم آواز می خواند . گمان نمی کردم جمعه ای را پیش تو باشم . در هوای ابری ، همه چیز دست به دست هم دهد و من بی اختیار ، مبتلا شوم . خوش تر از ایام ...

پاورقی : بوی نوروز با صدای ایرج بسطامی - لینک دانلود
پی نوشت : ادامه مطلب سفرنامه ای از همین سفر است به زبان طنز ، صرفا جهت یادگازی برای نویسنده این سطور درج شده و ارزش دیگری ندارد .

ادامه نوشته

احساس می کنم

احساس می کنم که

دنیا یک شوخی است که هر چقدر جنبه ات بالاتر باشد ، بزرگ تر می شود .

احساس می کنم که 

دنیا یک تکرار است که هر بار با فراموشی ما تازه می شود.

احساس می کنم که

عیار آدم ها در سختی سنجیده می شود ، ممکن است سختی آنقدر بالا برود که آدم بشکند . وقتی که عیار بالایی داشته باشد .

احساس می کنم که 

قضاوت تنها "حق" خداوند است و حق برای آدم "قضاوت خود" است .

احساس می کنم که 

رفتار ما هر چه باشد ، پاسخ همه چیز " در زمانی گم شده " داده خواهد شد . پس انتظار مسئله ای زمانی نیست .

شـوخی


پاورقی : اونی که هستیو نمی گن ، اونیو می گن که نیستی ...

ادامه نوشته

آفتاب - مهتاب سالانه

وقتی که در باران بی خبر این روزها گرفتار شدم ، چاله چوله های شهر پر شده بود از آب . آب های خاکستری . موقع رد شدن خیابان باید دقت می کردی ، گاهی ماشین ها بی مهابا می آیند . چنین هنری در ایران دست فرمان نام دارد . دست فرمان ِ عابری که از خیابان می گذرد و دست فرمان ِ راننده ای که او را رد می کند . به هر حال وقتی که از خیابان از روی خط عابر پیاده رد می شدم خیس شدم . با گذشتن خودروی کناری من از آب جمع شده در خیابان .

پیاده رو بعضی وقت ها میدانی برای پرش از مانع می شد و یا راه رفتن روی آب . مردم با نوک پا ، پا روی زمین می گذاشتند و از اندک جاهای خشک پیاده رو رد می شدند . همه این اقبال در صورتی بود که موتوری ای مثل مگس صدای گاز پشت عابرها ندهد . چندمتری جلوتر از این پیاده رو بسته است . پیاده رو نصف شده و کمی هم کمتر . مصالح ساختمانی خیس شده و همه جا را به گند کشانده . سوار بر تاکسی می شوم و دست بر قضا کنار پنجره سمت چپ . داخل ایستگاه های بی آر تی پر است از آدم . یک چتر و دو چتر آن میان است و این همه گردن کج که کله ها را تا حدودی زیر چتر کرده . اتوبوس شلوغ می آید . با پیس در باز خواهد شد و حجم هجوم مردم به سمت داخل . و اندکی لبخند از این حرکت . حالا فشار فشار فشار! بعد دوباره پیس که در بسته می شود و مابقی مردمی که وسط اتوبان چمران منتظر اتوبوس بی آر تی بعدی خواهند بود . نگاهم از اتوبوس و ایستگاه جدا و به ادامه راه دوخته می شود .

دوباره در پیاده رو هستم ، این بار باران آرام تر می بارد . چترهای باران زده اکثرا به خواب رفته اند . مثل کسانی که از باران به خانه می آیند ، گوشه ای کنار گرما مچاله می شوند تا خشک شوند . به این فکر می کنم که چرا باید پیاده رو ها و جوب ها چنین آب زده و بی درمان و ماتم زده باشند که ناگهبان مردی چند متر آن طرف تر اخ تفی از عمق وجودش در باغچه به خواب رفته زمستانی می اندازد . هنوز حال تعادل مزاج پیدا نکرده ام که مرد بازاریاب عطر فروش یک کاغذ تست عطر به دستم می دهد و تا می گیرم درست مثل سربازهایی که زندانی می گیرند ؛ مچ دستم را می چسبد که شما دستتونم بیار یه تست عطر داشته باش . به خود می آیم . من با نگاه به اخ تف در تعارف عطر زیبای مردی قرار گرفته ام که تشنه پول من است . پولی هم که نیست . زهی خیال باطل . به کاهدون زده ای مرد . با فلاکت و من بمیرم تو بمیری از چنگالش خلاص می شوم .

چند متری جلوتر مرد علیلی خودش را روی زمین بساط کرده و و دستش را همچون کاسه ای به جلو گرفته و سرش را در گریبان پنهان کرده . توی دستش هیچ نیست . باران دوباره خیال تند شدن دارد . سردم می شود . دوباره به خط عابر پیاده می رسم . پرایدی و جوانکی کنار خیابان ایستاده و فریاد می زند مدیریت! مدیریت ... دو نفر . به این طرف که می رسم هنوز صدایش می آید ... مدیری ات مدیر ایت یه نفر شیــــــــــ باران! به این طرف می رسم . مرد دیگری حدود چهار پنج چتر را همزمان روی کله اش گرفته . آن هم به زوایا و رنگ های مختلف . سه چهار چتر باز هم جلویش است با یک ساک . داد می زند چتر چتــــــــر . 

همزمان با این ها "مهتاب سالانه حسین علیزاده" در یک گوشم است . دوباره از این کاغذهای تبلیغاتی . این بار نیمی اش جای قطره قطره های باران گرفته . آموزش ِ ... . حالا یکی دیگر آیا بیکار هستید؟ رمق باران کم می شود . دوباره پلیس راهنمایی سوت می زند و مثل داورهای فوتبال که خطای طرفی را می گیرند دستش را به سمتی دراز می کند . ماشین ها هم چون ماشین های رالی با سوت حرکت می کنند و دوباره جلوتر در هم گره می خورند و قفل می شوند .

بر می گردم . سر کوچه ای که منزل ماست . یک ساختمان هست برای شهرداری . ستاد مدیریت بحران شهرداری . یا یک همچین چیزی . تمام کوچه ما یا انبار است و یا اداره . صبح که می آمدم نگهبان ساختمان شهرداری پارچه رنگی ای آویزان می کرد . دهه فجر مبارک . یکی دو سه تای دیگر هم . و دقیقا جلوی درب اصلیشان یک پلاکارد با عکس مقام معظم رهبری . و حاوی بیاناتی . وقتی راه می افتادم هنوز پارچه کامل نصب نشده بود . سه چهار نفری این طرف و آن طرفش بودند و بالا و پائینش می کردند . صرفا برای صاف و صوف بودن . وقتی هم که بر می گشتم باز هم قابل خواندن نبود . باد و باران چند باری این تلاش را دستمالی کرده بود و سه چهار بار پارچه در هم گره خورده بود و خیس آب . 

بعد از رد شدن چشم هایم را دوختم به تابلو اصلی اداره . ستاد مدیریت بحران . به خانه رسیدم . قبل از آن چراغ مطالعه ام را تحویل گرفتم . لامپش عوض شده و یک نور ملایم و آرامی دارد . 

تلفنم زنگ می خورد . می گوید جای افتتاحیه عوض شد . احمدی نژاد گفته خودم باید افتتاح کنم . احتمالا جا کم بیاریم ...

تلویزیون یکسره روشن است . قصه های انقلاب اسلامی . و چی شد که این طوری شد . چه خوب شد . سریال ها و خانوم بازی های محمدرضا شاه پهلوی . این سند فروش ایرانه به دولت انگلستان! اخبار . بازرسان آژانس با بر و بچس دو و سه اسفند می آیند تهران . ستاد دهه فجر . امسال در دهه فجر انقدر چیزو افتتاح می کنیم . بیداری اسلامی . 

به سراغ اینترنت می آیم . بی بی دی (!) فارسی : هشدار صادق آملی لاریجانی درباره اعدام برای اخلالگران بازار ارز ...

ساعت ده و سی و هفت دقیقه شب صدای مهیبی از یکی از خیابان های اطراف شنیده می شود . مادرم می گوید چی شد؟ پدرم می گوید فکر کنم از این نورا زدن تو هوا . دوباره بوم . این بار نزدیک تر . همه می دویم سمت پنجره . بومب! کسی حمله نکرده . نورافشانی است و از این طور شوخی ها . حالا منتظریم که هر چند ثانیه از این طرف و آن طرفمان صدای بومبی بیاید و ما به یاد دهه فجر بیفتیم . دوازدهمین روز بهمن ماه . بهمن ماهی که حضرت امام وارد ایران شدند . ده روزی که که مردم انقلاب کردند . در تاریخ خاطره ها . در تاریخ مردم . در تاریخ ایران . 

دوباره فردا خواهد آمد . فردایی که پیاده روهای شلوغ و بی توجه از کنارمان بگذرد . هر روز به جدال تازه ای بیندیشیم و چنگ بر جناحی زنیم و روبروی هم بایستیم . دوباره سال تمام خواهد شد . جهاد اقتصادی هم تمام می شود . سال نو هم می آید . ما همگی به دنبال حقیقت خواهیم گشت . حتی اگر حقیقت از کنارمان بگذرد . ما کنار پیاده روهای به گل نشسته سکوت خواهیم کرد . سکوتی سرد . هم چون زمستانمان . شاید که دنیا دار مکافات است . اینقدر ارزش ندارد که درگیرش شویم . شاید تمام این ها به خاطر رفاه است . قدر عافیت را نمی دانیم حتما باید بیگانه بالای سرمان باشد و توی سرمان بزند . شاید هم که خودمان بیگانه شده ایم . شاید که ... مقدم امامتتان گلباران حضرت موعود







پاورقی : رو سر بنه به بالین تنها مرا رها کن  ترک من خراب شبگرد مبتلا کن... ترک من خراب شبگرد مبتلا کن
مقدم امامتتان گلباران حضرت موعود ، اشکباران عشق

آوای ماندگار می پیشکش به آسمانتان ، هر کجا که هستید

زمانه


شاید پیش بیاید مدتی نتوانید چیزی بنویسید یا حرف خاصی بزنید . حوصله کاری را نداشته باشید ، یا وقت نکنید کاری کنید . در چنین وضعیتی که یا حوصله کاری را ندارید و یا وقتش را ، مسلما دنبال فرصتی می گردید تا بتوانید کار مد نظرتون رو انجام بدید . 
کار مد نظر شما می تونه یه کار مشخص باشه و یا یک وضعیت ایده آل که در خیالتون نقش بسته و در واقعیت هنوز نقش معلومی نداره ! به دیگر سخن می دانید که یک چیزی می خواهید و آن چیز ِ خوبی است اما نمی دانید چه می خواهید!

حسرت و آرزو همیشه یک حرف مشترک دارند و آن هم نداشتن است . حسرت به نظرم وقتی است که از داشتن یک امتیاز گذشته اید و آن را ندارید و این نداشتن تغئیری نمی کند ، آرزو وقتی است که یک امتیاز را ندارید و داشتن آن به قدری برای شما خوب و مهم است که نمی توانید باور کنید که آن را دارید و یا داشته باشید . آرزو مفهومی ایده آل و شاید آرمانی در زمان حال و آینده است و حسرت امتیازی بوده که حالا آن را ندارید !

                       - ----- - -- -- - --  -- - - -- - -- -- -- -- - -- -- --- --- -- - -- - -

در عمر انسان ، فرصت های زیادی است که از دست می رود . حسرت های زیادی هم هست که باقی می ماند . آرزوهای زیادی هم هست که بدست نمی آید . کارهای زیادی هم هست که می ماند . می ماند برای بعد . ما می بینیم روزانه کسانی را که می گویند اگر آن موقع فلان کار را کرده بودم الان وضعیتم این طور نبود!  و می بینیم مردمانی که از گذشته می نالند . و خودمان هم . 

اصلا اگر عمر انسان را در نظر بگیرید ، پایان عمر بازگشت به گذشته است . یعنی حقیقت این است که هیچ زمانی وجود ندارد ! همه آن فکری که ما را به ساخت ساعت انداخته ، پیگیری وقت شب و روز در دنیا و فاصله زمانی - مکانی آدم ها است . یعنی در حقیقت اگر خورشید به نحوی بتابد که همه زمین در یک آن روشن شود آن وقت معمای زمان حل می شود . به شکلی که زمان معنا نخواهد داشت . خلقت انسان هم به همین شکل است . خلقت انسان زمان را نمی شناسد . وقتی انسانی می خواهد کاری را انجام دهد از آنجایی که آزاد است و دارای اختیار است نباید هیچ مانعی مقابلش قرار گیرد و نگذارد کارش را انجام دهد . خلقت انسان - آن طور که ما شنیده ایم - به نحوی است که انسان وارد بهشت می شود و در آنجا آزاد است تا زندگی کند . در تعاریف بهشت آمده است که بهشت جاویدان است . یعنی محدودیتی برای زمان وجود ندارد . آمده است هرآنچه انسان می خواهد هست . تصور کنید که هر آرزو و حسرتی که دارید در بهشت فراهم است ... حالا وظیفه حیاتی انسان مشخص می شود . که بعد از حسرت ها و آرزوها به دنبال چه هست ؟

اما ، حالا ما در کره زمین ، در یکی از سیاره های کهکشان شیری زندگی می کنیم . در بند " عمر و مردن " هستیم . و هنوز انسانی را نداریم که از مرگ خبر دقیقی آورده باشد . پر شده ایم از حسرت ها و آرزوها . و برای پاسخ به آنها روز و شب می کنیم . از ثروت از علم از آرزو . از نداشتن ها از نخواستن ها از حسرت ها ...

در چنین شرایطی اگر بخواهیم بحث کنم که چرا انسان در بهشت نمانده ... ( تا این گونه در بند نیفتد و عذاب نکشد ... تا موقعی که خواست کسی را ببیند ، ببیند و وقتی خواست حرفی بزند حرفی بزند . تا محدودیتی در زمان نداشته باشد . فرصتی نخواهد تا کاری کند و فقط کاری کند ... ) جنگ بسیار پیچیده ای میانمان در می گیرد و بحث طولانی ای پیش می آید . و خداوند نیز فرموده انسان اگر بخواهد به فلسفه خلقت فکر کند به کفر و دیوانگی می رسد - نقل به مضمون ! - و یا درک خدا از ادراک بشر خارج است . و همچنین مسئله رانده شدن انسان از بهشت یک طرفش خداست که ما نیز قادر نیستیم در چنین شرایطی صدایش را بشنویم و بپرسیم که چرا ...

بنابراین ، این که فرصتی نیست علتی واضح دارد . انسان قرار نیست که برسد . آن گمشده ای که دنبالش می گردد به دست نمی آید . آن حرفی که می خواهد بزند شنیده نمی شود . نه صدایی و نه سکوتی . و نه آه مظلومی . و نه حرف حقی . چه وقت هایی هست که دوست داریم خیالمان واقعی شود و باز می شویم حسرت . و چه وقت ها که آرزو می کنیم و باز در دل ناامید می شویم . بعضی وقت ها ، یادم می رود که آمده ایم تبعید ! که زمین تبعید ماست . و زمانه ای که ساخته ایم ...

پاورقی :   خاطرات عمر رفته        در نظر گاهم نشسته   برسپهر لاجوردی  آتش آهم نشسته   ای خدای بی نصیبان طاقتم ده طاقتم ده   قبله گاه ما غریبان طاقتم ده طاقتم ده
ساغرم شکست ای ساقی    رفته ام ز دست ای ساقی
بر موج غم نشسته منم     در زورق شکسته منم    ای ناخدای عالم
   تا نام من رقم زده شد  یکباره مهر غم زده شد     بر سرنوشت آدم
                                                                         دانلود با صدای سالار خان عقیلی

پی نوشت : سروران و ارجمندان ، هرکجای دنیا که هستید محبت کنید در صورت موافقت با این پیشنهاد ، دو دقیقه صدایتان را ضبط بفرمایید و مردم ایران را مخاطب قرار دهید و هر چه می خواهد دل تنگتان بگویید . البته امیدوارم حرفی نزنید که حضرات آیات برای سرکوب این معاند حقیر دست به عمل شوند! فایل صوتی تان را به صورت آپلودشده بفرستید و یا ایمیل کنید . در برنامه بعدی رادیو وبلاگی مان یک همچین قراری است . این که دو دقیقه برای مردم ایران صحبت کنیم!
daaraan@gmail.com 

زندگی جریان دارد

دو سه روز قبل همین طوری شروع کردم به نوشتن . ساعتی گذشت ، همچنان نوشتم . بعد پاورقی زدم و یک شعر نوشتم و لینک دانلود را هم گذاشتم . موقع ثبت صفحه اینترنت جان به جان آفرین تسلیم کرد و تمام کلمه هایم را با خودش برد . راجع به ایران نوشته بودم . راجع به جمهوری اسلامی . راجع به اصغر فرهادی . گلشیفته فراهانی . راجع به مردم ایران . اختلاف فکری نسل دیروز و امروز . راجع به خانواده . و راجع به فرهنگ و از این طور تفاسیر ...

از وقتی اون یادداشت رفت حکایتم شد " مشتی حسن در فیلم گاو " . همینطوری مثل مار گزیده ها به دور خودم می چرخیدم . به هر کسی که چیزی از کامپیوتر می دانست زنگ زدم . بعضی ها پشت ِ تلفن تعجب می کردند از این که زنگ زدم . بعضی ها چه عجب می گفتند و خلاصه از این طور تعاریف . سوال ِ من این بود آیا می شود به حافظه کلیپبرد ویندوز دست پیدا کرد و اگر می شود چطور و کجا باید بروم . یعنی می شود وقتی ایکس دو را کپی می کنیم و ایکس یک طبیعتا ناکار می شود دوباره دلجویی کنیم و به دل ِ ایکس یک راه پیدا کنیم! هرکسی چیزی می گفت . یکی نه . یکی آره . یکی تخصصیه . یکی حالا مگه چی هس ...

حالا چیزی هم نبود ها . همه مان حداقل یکی دو بار تجربه اش را داریم . اما نمی دانم چرا راجع به این نوشته این طوری شده بودم . انگار تمام عقاید چند روز گذشته ام را در برگه امتحانی ام روی کاغذ آورده ام و تدوین و تنظیمش را هم تمام کرده ام . موقعی که می خواهم تسلیم درگاه همایونی کنم ، یکهو نامه پاره پاره می شود و توی صورتم پرتاب می شود!
برای همین اصرار عجیبی داشتم که که تکه تکه های کاغذم را در هوا حفظ کنم و تا آخر ابدیت به دنبالشان در باد بدوم ... اما هرگز نشد . 

از همان موقع مثل بچه ای که بادبادکش را روی هوا گم کرده سر به هوا شدم و نمی دانستم باید چه کسی را مقصر بدانم . 
این اصرار ِ عجیب برای بازپسگیری سرنوشت ِ پیچ در پیچ ِ گم شده ، و این شکست ِ بی رودربایسی و بی مهلت با همه چیزهای بدی که داشت ... یک کلید طلایی هم به من داد : زندگی جریان دارد . 
پاورقی : صیاد - علیرضا افتخاری ِ ساکت این روزها دانلود صیاد
زندگی جریان دارد ، حتی اگر در کشتی غرق شده شکستهایمان سالها بمانیم .

. . .


عیب از ما است، اگر دوست ز ما مستور است

دیده بگشای‌ که بینی‌ همه عالم طور است