این هم شد زندگی ؟ دیشب تا نیمه های شب یعنی حدود ساعت دو و نیم سه شب با آقای ه . ض نشسته بودیم توی اتاق . میکروفن رو کشیده بودیم روی باند ها و همینطوری می نواختیم برای خودمان . نه یعنی البته او می نواخت و من هم تشویقش می کردم! گاه گاهی صدا ها را تنظیم می کردم و چیزی را کم و زیاد یا برایش یک ملودی می انداختم زیر نواختنش! حس آناتما گرفته بود با گیتار برقی چینی قرمز رنگش . اعتراف می کنم که صدای گیتار برقی ابدا مرا مست نمی کند . قبل تر ها واقعا فکر می کردم گیتار برقی یکی از همین گیتارهای چوبی است که از دمبش یک سیم در می آید و می رود توی =یریز برق!
شما می دانید ÷ کدام است . من اینجا هر چه می گردم روی کیبورد ÷یدایش نمی کنم! همان حرفی را می گویم که یکی از چهار حرف بیشتر فارسی نسبت به عربی است . { × پ ! پیدایش کردم . آخیش داشت نفسم بند می آمد ها . به این هم می گویند سایت دانشگاه ؟ همینطوری که نشسته بودم و برای خودم چیز بلغور می کردم دانشجوی بز آمد کنارم و مثل کارآگاه ها که در حین ارتکاب جرم به مجرم می رسند ... بعد گفت قربانت گردم ، یعنی قربان من ها ... می شود من با سیستم شما شهریه ام را پرداخت کنم؟ سیستم من یک ساعتش تموم شد . چون سایت دانشگاه ما مجانی است اما یک ساعت بیشتر در روز سیستم نمی دهند . تازه همینطوری هیچ وقت هم توی سایت جا نیست . الان هم چراغ اتاق سایت خاموش شد برای تنوع . واقعا در دانشگاه ما همینطوری سورپریزمان می کنند . البته شما اصلا نگران نباشید . اگر ظرف مدت یک ساعت نوشته ام تمام نشود (!) من شماره دانشجویی دیگر رفقا را دارم . می توانم از اکانت آنها استفاده کنم و صدایش را هم در نیاورم . می دانید . چون . پسورد هم نمی خواهد . پنج رقم آخر شماره دانشجویی می شود همان رمز عبور .
داشتم می گفتم . خلاصه حدودای ساعت سه نیمه شب به وقت ایران به خواب عمیقی فرو رفتم . گویی زمین مرا سخت به آغوض گرفته بود . ساعت های حدود هشت یا هشت و نیم صدای زنگ صبحگاهی موبایلم از اتاق کناری به گوش می رسید . لاکردار مثل مسلسل می زد . صدای اهالی خانه بلند شده بود و من دائما بالش را توی سرم فشار می دادم . همین الان هم که ساعت سه بعد از ظهر است در سایت دانشگاه نشسته ام و چیز می نویسم . چیز نه ها . چراغ سایت روشن شد .... الان .
واقعا این همت علمی دانشگاه های کشور انسان را به وجد می آورد . مثلا یک ساعت و نیم راه را بکوبید و بیایید دانشگاه بعد در بدو ورود ببینید روی شیشه اعلانات نوشته اند کلاس دکتر ازگلیان امروز تشکیل نمی شود! بعد اگر مثل من امتحانی نداشته باشید و جهت تفنن به دانشگاه آمده باشید همینطوری می آیید و روی صندلی سایت دانشگاه وا می روید و تند تند استفاده غیر علمی می کنید . لااقل این طوری یک مقداری پول برق ضرر زده اید و کیبورد کامپیوترشان را هم مثل خمیر نان سنگک انگشت کوبیده اید و از عمرش اندکی کم کرده اید .
در راه ، داخل مترو خسته ی تهران کرج پیرمرد سر حالی بود که گوش مفت گیر آورده بود . نمی دانم بحث از کجا شروع شد . هان . از این سوال که این قطار سریع السیر هست یا نه . بعد من گفتم نه . قطارهای راس ساعت سریع السیر اند . یک دو سه . بعد پیرمرد با سیبیل های از کنار لب پائین آمده اش ادامه داد البته سریع السیر که نه ... فقط در ایستگاه ها وای نمی ستد ! همین جمله باعث شد بحث برسد به صحرای کربلا . چراغ سایت خاموش شد . یا نمی دانم فیوز پرید .
شما می دانستی که متروی تهران مال زمان پهلوی بوده؟.... آیتم شیشکی بستن برای ندانستن من و زرشک گفتن . د ِ ه ِ ک کی ! این ایستگاهی که بین عباس آباد و میرداماده در زمان پهلوی بوده ... اون موقع قرار بوده اونجا بشه یه شهرکی که تمام ساختمان های مهم پایتخت بیاید آنجا و مترو هم از دور تهران بگذرد . قرار بوده فرانسوی ها بیایند و مترو را راه بیندازند . شما می دانستید فرانسوی ها توی قطار و مترو در دنیا نظیر ندارند . چقدر از وقت یک ساعته ام مانده؟ ... فیوز سایت را می زنند . دوباره سایت روشن می شود .
عرض می کردم . بعد از انقلاب این ها آمدند و به خاطر این که از کره و چین موشک وارد کنند - البته این را هم به شما بگویم که فکر می کنند این موشک ها به دردشان می خورد در صورتی که نمی خورد! خلاصه آمدند مترو را دادند دست چینی ها . لای واگن های مترو هم موشک و بمب و خمپاره وارد می کردند . نتیجه اش می شود این خطوط ت.خمی و در هم مترو که از لای هم رد می شود .
این ها هیچ کاری نکرده اند . کارهایی که بدون مطالعه و علم انجام شود به درد نمی خورد . این ها که اهل علم و مطالعه نیستند . خواستم آتشی به جانش بیندازم ... همینطوری به جهت تفنن و تنوع . گفتم به هر حال اگه شرایط انقدر خوب بوده پس چرا این همه آدم رفتند انقلاب کردند . ... زده بودم توی خال . انگار در ماتحتش آتش کرده باشند مثل موشک روی هوا پرید . آمد تاریخ را کمی عقب تر . شما می دانستید که شیعه گری از عقاید ایران باستان سواستفاده کرده است ؟ ما شانزده شاخه شیعه داریم . یکی از آنها سبانه سب ...الان یادم نیست اسمش چه بود . العیاذبالله فحش می دهند به پ..یا...مبر! می گویند پیامبری حق حضرت علی بوده و محمد بین راه آن را قاپ زده است! شما می دانید محمد خودش یهودی بوده؟
خلاصه همین طوری درهم و بر هم می گفت . تنها کاری که من کرده بودم یک لبخند خفیف بود که پایان جملاتش به عنوان نقطه سر خط تحویلش می دادم . دیگر اینکه عاشورا پیش از شهادت امام حسین سوگ سیاوش بوده و برای همین ملت ایران هر ساله در آن عزاداری می کنند . یعنی بر اساس تاریخ . البته من یک چیزی می گویم . خوب شاید برای شما عجیب است . بروید مطالعه کنید !
ما را می گویی . رسیده بودیم به اصل قضیه . خداوند ! برای آن هم گفت نمی دانم فلان فیزیک دانه گفته است که دنیا بر اثر یک انفجار به وجود آمده . بیگ منگ ! ما نمی دانیم در این لحظه چه اتفاقی افتاده . خداوند . عنصر یا هرچیزی . این حرف ها را ذهن ما مشخص می کند! هجده دقیقه از بیست دقیقه ام مانده .
پرسیدم تحت این تفکر شما انسان فناپذیر است . معتقدید که انسان ها فناپذیرند و تمام می شوند ؟ البته! جهان در حال نو شدن است . انسان ها بر می گردند به طبیعت .
لبخندم بیشتر و بیشتر می شد . ناروا بود که حرفی نزنم . گفتم راجع به تورات گفتید ... راجع به انجیل هم گفتید . گفتید که این ها کذب است و به نحوی دست ساز بشر برای سرگرم کردن مردم به وسیله دین . گفتید که مسیح نبوده . دین عیسی به خاطر آنچه که معتقد بوده . که مسیح منجی است . روزانه ده نفر می رفتند و ادعای مسیحیت می کردند . بعد می گرفتند و می کرنشان توی صلیب . رم . یکی از این ها معروف شده . حالا سوال من این است . راجع به قرآن چه می گویید؟
قرآن هم یکی از همین کتاب ها . شما فکر می کنید قرآن را چه کسی جمع کرد... عثمان ! آن زمان شانزده قرآن جمع آوری شد که جذرش را گرفتند و شد چهار تا! الان هم ... حرفش را قطع کردم ، با کمال احترام . در دل قرآن می گوید اگر کسی می تواند یک آیه مثل قرآن بیاورد مشخص است که قرآن از بشر است و نه از خداوند . الان بعد از هزار و چهارصد سال ... حرفم را با عصبانیت قطع کرد . کی می گه که ما قرآن دیگه ای نداریم؟ این همه قرآن . حدودای شانزده تا .... فقط از طرف همین مسلمان ها داریم .
پیرمرد سرحال با صدای آرامش ول کن معامله نبود . پای کورش و خشایار شاه را کشید وسط . دوره رنسانس اسلام در ایران خواهد بود. بعد هم گفت شما " نفهم " هستید! البته شما نه ... شما و امثال شما! یعنی اصلا ما! ما " نفهم" هستیم . همین خود شما یک آدم افراطی ایده آلیست احمق اید!
ما را می گویی ، هر چقدر آدم می آید روشنفکر باشد و به عقاید مردم احترام بگذارد ، بدتر می شود . مشکل این جماعت البته این است که افراطی بودن خودشان را نمی بینند .
از پیرمرد سر حال بدم آمده بود . من محکوم شده بودم به نفهم و افراطی بودن . شما می دانستید عدد هفتاد و دو چرا به عنوان یاران کربلا مطرح می شود . چون این عدد یاران خشایار شاه بوده! و نزد ایرانیان محبوب بوده . این ها یک مشت فلان و فلان و فلان هستند .
رسیدیم به ایستگاه کرج . متاسفانه او هم پیاده می شد . خِرم را گرفته بود و می کشید تا دم در . راجع به دین افیون ملت هاست هم گفت . و این که دین به خاطر وعده بهشت خیالی می تواند انسان را آرام کند . نتوانستم از داخل ساختمان مترو بروم تا کارت بزنم برای خروج . تا نرخ بر طبق مسیرم مشخص شود . حدود صد و خرده ای تومان بی ارزش ضرر کردم . پیرمرد گفت که از آن طرف می رود . دیگر پیرمرد را نخواهم دید . ابراز شادمانی کردم از این دیدار . سوار ماشین های دانشگاه شدم . از اینکه چقدر کم مطالعه و ابله هستم که هیچ زبان درازی برای جدال با این عقیده را نداشته ام غبطه خوردم . توی ماشین رادیو بود . ملت ایران در سال 88 واکسینه شد . دائما می گویند بحران ایران ... بحران ایران . آخه کدام بحران . به این ها فکر می کردم و باز لبخند می زدم گاهی . به پیرمرد سرحال فکر می کردم . به منافع فکر می کردم برای افراد . و به این که جهان اتفاقی و ساخته شده از انفجار ، چگونه آفریده خالقی یکتاست . تاکسی دست خوش دست اندازهای بی شمار مسیر بود . مترو در ایستگاه آخر خفته بود . من به دانشگاه رسیدم . کلاس تشکیل نمی شد . کسی هم توی دانشگاه نبود . خلوت و آرام . آمدم سایت . این ها را نوشتم . دانشجوهای دیگر یا درگیر سایت های سرگرمی بودند و یا به نمره هایشان نگاه می کردند .
یک ساعتم تمام شد . شماره دانشجویی یکی از رفقا را زدم و این ها را ثبت کردم . آقای صفر و نیم پیام داد که لینک وبلاگ گروهی مان را در وبلاگم درج کنم . یک رب مانده . قرار است در این وبلاگ گروهی بنویسم . روزگار سردیست است که فکر کرده اند من نویسنده هستم .
به انفجار جهان ، به تمام شدن خورشید ، و به این یک تکه که من در آن زندگی می کنم فکر کردم . سایت تعطیل شده بود ...
پاورقی : چو تو پنهان شوی از من همه تاریکی و کفرم / چو تو پیدا شوی بر من مسلمانم به جان تو
دانلود به جان تو ، علیرضا عصار