همین طور داشتم برای خودم می چرخیدم ، که زنگ زدند . گفتند عکاس می خواهیم و آب دستت است بگذار زمین . من نمی توانستم . زیاد حوصله سفر تنها با کاروان را نداشتم . کلا زیاد حوصله هم نداشتم! بعد دوباره زنگ زدند آقا بیا دیگه . جان شما کارمان لنگ است . نیایی ناراحت می شویم ها . شاید هم دعوایمان شود . خلاصه از ما انکار و از آنها اصرار . زنگ زدم برای مشورت ، پرسیدم . می گفتند خیلی هم خوب است که بروی سفر جمکران . تولد پیامبر هم هست . 

بعد ما زنگ زدیم به دانه دانه رفقای زمان جاهلیتمان . الو ... الو جمکران میای . قم . هوم ... یکی شلوارش را اتو نکرده بود و یکی شلوارش را اتو کرده بود اما وقت نداشت که بیاید . یکی گفت کاش زودتر می گفتی و یکی قرار شد خبر دهد . نصفه شب زنگ زد که نمی آید . بانو هم که قابلیت رویت شدن ندارد فعلا در محضر علما ! 

این طور شد که تنها راه افتادم . چون از قبل گفته بودم که می آیم و دیگر کار درستی نبود که زنگ بزنم و بگویم من عکاس نیستم اما عکاس ها را دوست دارم . حالا جدی اش را هم بهتان بگویم ها . من اصلا عکاسی بلد نیستم . نه درسش را خوانده ام و نه تجربی کار کرده ام . منتهی نمی دانم چه مرزی است هر عکسی که می گیرم ، این و آن می بینند محکم با دست توی پیشانیشان می کوبند و می گویند وای عجب عکسی! عجب عکاسی ! ببخشید دفتر کارتون کجاست؟

خلاصه دوربین و تشکیلات را برداشتم و راهی شدم . چشمتان روز بد نبیند ، چه بخور بخوری بود . صبحانه ناهار عصرانه شام چای با مخلفات کامل . این سفرهای طرح ولایت هم آدم را شیفته ولایت می کند . مخصوصا که هیچی پول هم نداده باشی و همین طوری به خاطر ولایت مداری ات از تو تجلیل شود! بخواهم یک نمونه برایتان بیاورم ، این طور است که وقت صبحانه روز دوم ما رفتیم ژتون را گرفتیم جلوی پیشخون ایستادیم و صبحانه را گرفتیم . یک حلورده . یک پنیر خامه ای . یک کره . و به مقدار دلخواه چای و نان . همان موقع که داشتم صبحانه را می گرفتم ، رئیس ریزه کاروان بدو بدو جست زد و جلویم را گرفت! این چه صبحانه ای است ؟ ... یک نگاه به صبحانه ام کردم و گفتم چه صبحانه ای است؟ ... مجال نداد . ادمه داد که نه منظورم ... بعد رو کرد به آن طرف پیشخون رو به اون آقاهه . چارتا ابرو بالا و پائین کرد و گفت ما قراردادمون این نبوده . شیر و مربا و نمی دانم چی و چی . 

نشان به آن نشان که ما آمدیم کنار این دیگر کاروانی ها بنشینیم گفتند این رو بخورید تا صبحانه اصلی بیاد! بعد از خوردن آنچه را که نخوردند هم در جیب نهادند و به سوی خوابگاه ها بردند! 

غذاهایش به آن شکل هم اعیونی نبود ها ، منتهی در حد یک کاروان که بود . تازه هیچکس هم که پول نداده بود . بیایند پول پیششان را پس بگیرند! چلوکباب و جوجه کباب و الویه و ماهی و زرشک پلو بامرغ ، غذاهای این دو روز بود . دستشان هم درد نکند! من که راضی هستم ، بسیار هم ولایت مدار می باشم . نه از اون لحاظ ها ... از اون لحاظ!

عرضم به خدمتتان که چه می گفتم؟! چقدر آدم را درگیر مادیات می کنید . بگذارید یک کم هم از معنویات بگویم! نماز ظهر اولین روز را که محضر آیت الله جوادی آملی اقامه کردیم ، البته من فقط یک نماز را خواندم . چون شکسته بود می توانستم دو تا نمازم را با همان یک نماز بخوانم . خیلی حال می دهد که نماز آدم شکسته باشد . حتی من یک طرحی دارم(!) آدم هنگام نماز سوار ماشینش می شود و از حد ترخصه تلحصه چیه اون خلاصه خارج میشه بعد نمازی نصف میشه . البته این طرح مناسب زمان بنزین یارانه ای نیست ها . عرضم به خدمتتان همین طوری که داشتند نماز می خواندند من هم هی می رفتم این ور و اون ور و زرت و زرت عکس می گرفتم! تا به حال این چنین حس جوگیری و آیت االه جوادی آملی ندیدگی بهم دست نداده بود . همین طور چیلیک و چیلیک عکس می گرفتم و این محافظش هم هی چشم غره می آمد و سعی می کرد یک جوری خودش را بیندازد توی کادر که عکس خراب شود . مخصوصا وقتی که عکاس ها رفته بودند آن جلو که از هنگام نمازشان عکس بگیرند . این محافظه با اون یکی محافظه زاویه اش را هماهنگ می کرد و می رفت کنار آقا می ایستاد و بلانسبت شما گلاب به رویتان نصیب عکاس ها فقط باسن آقای محافظ می شد . کچل! ایش ایش .

به جای آن موقع سخنرانی جبران کردم . فقط مانده بود پله های منبر را بروم بالا و از آنجا عکس سه در چهار بیندازم . بعد از این ها رفتیم حرم . آنجا اجازه عکاسی نمی دادند اما من چهل پنجاه تایی انداختم . بعد آمدند  همان خوابگاه مذکور . جای شما خالی ! البته در قسمت جنسیت خودتان ها! یک وقت فکر نکنید من همین طرف خودمان را گفتم . سیبیل تابیده اگر دارید قدمتان روی چشم ، یک شلوار کردی بردارید و بیایید . داشتم می گفتم . یک سری تخت های دو طبقه داشت . اگر کسی که روی تخت خوابیده سرش را می خاراند تخت دیگر که به ناچار متصل به این بود احساس زلزله می کرد . فرقی هم نداشت بالا باشی یا پایین . به همین مناسبت من روی تخت بالا خوابیده بودم . این نفر پایینی غلت می زد ما هم حس می کردیم روی تخت قطار خوابیده ایم . صد رحمت به تخت قطار البته . 

خوابم نمی برد اصلا . گرمم بود . کلافه بودم . پیرمردهای هم اتاقی چراغ های طرف خودشان را خاموش کرده بودند و چراغ های این طرف را روشن گذاشته بودند . حرف هم که می زدیم می گفتند کلیدش یه سرس شما پتو بکشید روی سرتون بخوابید . می خواستم همان نصفه شب بروم جمکران . دلم هوایی شده بود . ساعت دوازده چراغ ها را کلا خاموش کردند . من خوابم نمی برد همچنان . هر چند ثانیه یکبار غلت می زدم و سکوت شب را با این صدا می شکستم : قیژ قیز قیـــزژ! می خواستم از پیرمرد پائین دستی بپرسم که چه حسی دارد و خوابش می برد یا نه . گفتم فرهنگ پ نه پ ممکن است به اینجا هم سرایت کرده باشد و اگر بپرسم خوابتون نمی بره من غلت می خورم تخت تکوت تکوت می خوره صدا می ده . گفتم الان می گه پ نه پ ! برام حس گهواره داره تکون خوردنش صداش هم حس لالایی مادر ! این طور شد که خودم را قانع کردم که باید بخوابم . 
صبح با صدای هم اتاقی ها بیدار شدم . ساعت چهار صبح رفته بودند جمکران . بی مروت ها گفتند خسته بوده ام و صدایم نکرده بودند . تازه می گفتند سی چهل باری زنگ صبحگاهی موبایلم خورده و من هیچ نفهمیده ام . آخر سر در یک عملیات انتهاری یک نفر توانسته صدا را قطع کند . 

رفتم صبحانه و بعد جمکران .

ظهر دوباره حرم رفتیم و بعد هم خرت و پرت ها را جمع کردیم و اتاق ها را تحویل دادیم . یک مجمعی بود قرار بود انجا عکس های بیشتری بگیرم . من فکر کردم از این چیزهاست که چهار تا صندلی می گذارند و برای خودشان چیز بلغور می کنند . دم در خفتمان کردند که کارت شناسایی عکاسی ات کو ؟ مرا می گویی . کارت شناسایی ام کجا بود . خلاصه نام "حاج آقا" را بردم بیسیم زدند به مراتب بالا . یک عکاسی اومده می گه از طرف ... بیاد تو! عجب سالن کنفرانسی بود اوممممم

نیم ساعتی که گذشت باطری دوربین داشت تمام می شد . داشتم بیچاره می شدم . نیم ساعت که به نظرم اتفاق خاصی در مراسم نمی افتاد و نیفتاد هم با یک دوربین مزخرف عکس گرفتم و باطری را گذاشتم توی شارژ . بعد دوباره عکس گرفتم . وزیر ارشاد آمده بود و آیت الله نوری همدانی و یک سری از مقامات خلاصه . سیصد چهارصدتایی که عکس گرفتم .. سمینار تمام شد . رفتیم حرم . آخرهای سفر بود . شام هم توی اتوبوس دادند . سه چهار تا جعبه سوهان گرفتم برای سوغاتی و یکی دو تا مهر و تسبیح و از این چیزها .



سفر تمام شد و باز بازگشتم . بازگشتم تا دوباره همین طوری برای خودم بچرخم .