وقتی که در باران بی خبر این روزها گرفتار شدم ، چاله چوله های شهر پر شده بود از آب . آب های خاکستری . موقع رد شدن خیابان باید دقت می کردی ، گاهی ماشین ها بی مهابا می آیند . چنین هنری در ایران دست فرمان نام دارد . دست فرمان ِ عابری که از خیابان می گذرد و دست فرمان ِ راننده ای که او را رد می کند . به هر حال وقتی که از خیابان از روی خط عابر پیاده رد می شدم خیس شدم . با گذشتن خودروی کناری من از آب جمع شده در خیابان .

پیاده رو بعضی وقت ها میدانی برای پرش از مانع می شد و یا راه رفتن روی آب . مردم با نوک پا ، پا روی زمین می گذاشتند و از اندک جاهای خشک پیاده رو رد می شدند . همه این اقبال در صورتی بود که موتوری ای مثل مگس صدای گاز پشت عابرها ندهد . چندمتری جلوتر از این پیاده رو بسته است . پیاده رو نصف شده و کمی هم کمتر . مصالح ساختمانی خیس شده و همه جا را به گند کشانده . سوار بر تاکسی می شوم و دست بر قضا کنار پنجره سمت چپ . داخل ایستگاه های بی آر تی پر است از آدم . یک چتر و دو چتر آن میان است و این همه گردن کج که کله ها را تا حدودی زیر چتر کرده . اتوبوس شلوغ می آید . با پیس در باز خواهد شد و حجم هجوم مردم به سمت داخل . و اندکی لبخند از این حرکت . حالا فشار فشار فشار! بعد دوباره پیس که در بسته می شود و مابقی مردمی که وسط اتوبان چمران منتظر اتوبوس بی آر تی بعدی خواهند بود . نگاهم از اتوبوس و ایستگاه جدا و به ادامه راه دوخته می شود .

دوباره در پیاده رو هستم ، این بار باران آرام تر می بارد . چترهای باران زده اکثرا به خواب رفته اند . مثل کسانی که از باران به خانه می آیند ، گوشه ای کنار گرما مچاله می شوند تا خشک شوند . به این فکر می کنم که چرا باید پیاده رو ها و جوب ها چنین آب زده و بی درمان و ماتم زده باشند که ناگهبان مردی چند متر آن طرف تر اخ تفی از عمق وجودش در باغچه به خواب رفته زمستانی می اندازد . هنوز حال تعادل مزاج پیدا نکرده ام که مرد بازاریاب عطر فروش یک کاغذ تست عطر به دستم می دهد و تا می گیرم درست مثل سربازهایی که زندانی می گیرند ؛ مچ دستم را می چسبد که شما دستتونم بیار یه تست عطر داشته باش . به خود می آیم . من با نگاه به اخ تف در تعارف عطر زیبای مردی قرار گرفته ام که تشنه پول من است . پولی هم که نیست . زهی خیال باطل . به کاهدون زده ای مرد . با فلاکت و من بمیرم تو بمیری از چنگالش خلاص می شوم .

چند متری جلوتر مرد علیلی خودش را روی زمین بساط کرده و و دستش را همچون کاسه ای به جلو گرفته و سرش را در گریبان پنهان کرده . توی دستش هیچ نیست . باران دوباره خیال تند شدن دارد . سردم می شود . دوباره به خط عابر پیاده می رسم . پرایدی و جوانکی کنار خیابان ایستاده و فریاد می زند مدیریت! مدیریت ... دو نفر . به این طرف که می رسم هنوز صدایش می آید ... مدیری ات مدیر ایت یه نفر شیــــــــــ باران! به این طرف می رسم . مرد دیگری حدود چهار پنج چتر را همزمان روی کله اش گرفته . آن هم به زوایا و رنگ های مختلف . سه چهار چتر باز هم جلویش است با یک ساک . داد می زند چتر چتــــــــر . 

همزمان با این ها "مهتاب سالانه حسین علیزاده" در یک گوشم است . دوباره از این کاغذهای تبلیغاتی . این بار نیمی اش جای قطره قطره های باران گرفته . آموزش ِ ... . حالا یکی دیگر آیا بیکار هستید؟ رمق باران کم می شود . دوباره پلیس راهنمایی سوت می زند و مثل داورهای فوتبال که خطای طرفی را می گیرند دستش را به سمتی دراز می کند . ماشین ها هم چون ماشین های رالی با سوت حرکت می کنند و دوباره جلوتر در هم گره می خورند و قفل می شوند .

بر می گردم . سر کوچه ای که منزل ماست . یک ساختمان هست برای شهرداری . ستاد مدیریت بحران شهرداری . یا یک همچین چیزی . تمام کوچه ما یا انبار است و یا اداره . صبح که می آمدم نگهبان ساختمان شهرداری پارچه رنگی ای آویزان می کرد . دهه فجر مبارک . یکی دو سه تای دیگر هم . و دقیقا جلوی درب اصلیشان یک پلاکارد با عکس مقام معظم رهبری . و حاوی بیاناتی . وقتی راه می افتادم هنوز پارچه کامل نصب نشده بود . سه چهار نفری این طرف و آن طرفش بودند و بالا و پائینش می کردند . صرفا برای صاف و صوف بودن . وقتی هم که بر می گشتم باز هم قابل خواندن نبود . باد و باران چند باری این تلاش را دستمالی کرده بود و سه چهار بار پارچه در هم گره خورده بود و خیس آب . 

بعد از رد شدن چشم هایم را دوختم به تابلو اصلی اداره . ستاد مدیریت بحران . به خانه رسیدم . قبل از آن چراغ مطالعه ام را تحویل گرفتم . لامپش عوض شده و یک نور ملایم و آرامی دارد . 

تلفنم زنگ می خورد . می گوید جای افتتاحیه عوض شد . احمدی نژاد گفته خودم باید افتتاح کنم . احتمالا جا کم بیاریم ...

تلویزیون یکسره روشن است . قصه های انقلاب اسلامی . و چی شد که این طوری شد . چه خوب شد . سریال ها و خانوم بازی های محمدرضا شاه پهلوی . این سند فروش ایرانه به دولت انگلستان! اخبار . بازرسان آژانس با بر و بچس دو و سه اسفند می آیند تهران . ستاد دهه فجر . امسال در دهه فجر انقدر چیزو افتتاح می کنیم . بیداری اسلامی . 

به سراغ اینترنت می آیم . بی بی دی (!) فارسی : هشدار صادق آملی لاریجانی درباره اعدام برای اخلالگران بازار ارز ...

ساعت ده و سی و هفت دقیقه شب صدای مهیبی از یکی از خیابان های اطراف شنیده می شود . مادرم می گوید چی شد؟ پدرم می گوید فکر کنم از این نورا زدن تو هوا . دوباره بوم . این بار نزدیک تر . همه می دویم سمت پنجره . بومب! کسی حمله نکرده . نورافشانی است و از این طور شوخی ها . حالا منتظریم که هر چند ثانیه از این طرف و آن طرفمان صدای بومبی بیاید و ما به یاد دهه فجر بیفتیم . دوازدهمین روز بهمن ماه . بهمن ماهی که حضرت امام وارد ایران شدند . ده روزی که که مردم انقلاب کردند . در تاریخ خاطره ها . در تاریخ مردم . در تاریخ ایران . 

دوباره فردا خواهد آمد . فردایی که پیاده روهای شلوغ و بی توجه از کنارمان بگذرد . هر روز به جدال تازه ای بیندیشیم و چنگ بر جناحی زنیم و روبروی هم بایستیم . دوباره سال تمام خواهد شد . جهاد اقتصادی هم تمام می شود . سال نو هم می آید . ما همگی به دنبال حقیقت خواهیم گشت . حتی اگر حقیقت از کنارمان بگذرد . ما کنار پیاده روهای به گل نشسته سکوت خواهیم کرد . سکوتی سرد . هم چون زمستانمان . شاید که دنیا دار مکافات است . اینقدر ارزش ندارد که درگیرش شویم . شاید تمام این ها به خاطر رفاه است . قدر عافیت را نمی دانیم حتما باید بیگانه بالای سرمان باشد و توی سرمان بزند . شاید هم که خودمان بیگانه شده ایم . شاید که ... مقدم امامتتان گلباران حضرت موعود







پاورقی : رو سر بنه به بالین تنها مرا رها کن  ترک من خراب شبگرد مبتلا کن... ترک من خراب شبگرد مبتلا کن
مقدم امامتتان گلباران حضرت موعود ، اشکباران عشق

آوای ماندگار می پیشکش به آسمانتان ، هر کجا که هستید