شوخی نیست . اگرچه باور نکردنی به نظر می آید گاهی مرگ یک نفر . اما شوخی نیست اصلا . به محض اینکه به یک بیمار سرطانی اعلام می شود که نهایتا بتوانی چند سال دوام بیاوری . آن وقت تنها کاری که می تواند بکند اینکه اول خیلی بهت زده و غمگین و افسرده به نظر برسد و بعد فراموش کند که می خواهد بمیرد . یا به روی خودش نیاورد . گرچه می داند ماندنی نیست اما به روی خودش که در لیست انتظار عروجیان قرار گرفته .

مثل پسر خاله ی 46 ساله ی من که به سرطان رفت . سرطان خون . از قبل بهش گفته بودند مدت نهایی که بتوانی در این بیماری دوام بیاوری هشت سال است . سی و هفت سالگی فهمید که سرطانی بدخیم دارد کم کم همه وجودش را فرا می گیرد . ورزشکار بود ، هرکسی هیکلش را می دید توی دلش لابد ایول می گفت و حسودی اش می شد . از این چهارشانه ها که قد بلندی دارند و ابهتشان گاهی آدم را می گیرد . اما همین هیکل داشت از درون داغون می شد .

و حالا یک هفته ای می شود که با این دنیا خداحافظی اش را کرده و رفته . من خودم دیدمش از پشت یک شیشه که تمام هیکلش بی جان شده بود و دیگر حسی نداشت . این روزهای آخری گفته بود دیگر پاهایم توان راه رفتن ندارد . شب ها خون تزریق می کرد و صبح ها از توی دماغش می زد بیرون . نمی دانم گلبول های سفیدش زیاد یا کم بود که دیگر نمی شد کاری هم کرد . فقط می گفتند یک چیز می تواند کمک کند . معجزه . و مثل خیلی از وقت ها معجزه ای هم نشد تا واقعیت روی خودش را نشان دهد و فقط بتوانیم چند روزی فرصت داشته باشیم تا باور کنیم .

حالا ما چه کار می توانستیم بکنیم؟ مثل همه رفتیم و یک مسجدی گرفتیم و یک متری هم از بهشت جنوب شهر تهران را . همانجا گریه هامان را کردیم و اگر پیش آمد خودمان را هم کمی زدیم و نفله کردیم و عددی هم از هوش رفتند و بعد کار تمام شد . همین . آن چیزی که از او نشانمان دادند فقط یک سنگ بود . سنگی بر گوری .

بدی یک سرطان این است که هیچ ظاهر ملموسی ندارد . طرف مثل بقیه آدم ها دارد زندگی اش را می کند . مثل همه روزنامه می خواند و سوار تاکسی می شود و سر کار می رود و تلویزیون هم نگاه می کند اما یکدفعه حالش بد می شود . همان موقع که حالش بد شد پدر پیرش به آغوشش گرفت و پسرش را آرام آرام پله پله آورد پایین و رساندش به بیمارستان . چند ساعت آخر زندگی اش را هم گوشه اتاق بیمارستان خوابید تا چهار صبح . چهار صبح گفتند ببخشید... ما همه تلاشمان را کردیم . به شما تسلیت می گوییم .

بعد از اینکه دور و بری هایش باورشان شد خودشان را با خاطراتش تنها می بینند . تازه یادشان می افتد که کجاها چه کارهایی از او دیده اند . چاره ای ندارند می نشینند و به چشمانش توی عکس زل می زنند و بی کلام یا با کلام شروع می کنند به درد و دل کردن . آن وقت حرف هایشان را می زنند و هر چقدر منتظر می مانند جوابی نمی شوند . اگر چه حس می کنند همه حرف هایشان شنیده شده اما بدی اش این است که از وقتی تمام شد دیگر تمام شده . آخرین خاطره ای که از او برایمان می ماند خاطره ی مردن اوست ...

شوک ، هر چقدر قوی یا ضعیف مدتی زیاد یا کم همراه ماست و بعد دوباره جریان زندگی برایمان عادی می شود . اگر چه با سختی و کمبود . اما همه به حسرت اذعان می کنیم که فردا روز دیگری است .
حالا کمی بهتر می فهمم آن روز در گوشم چه می گفتی.
پاورقی : روزی که با صدای گریه بلند می شویم .

پی نوشت : از من نخواهید خودم نباشم تا شاید شما بپسندید