باران درخت موسیقی
زیر باران ایستاده ام . قطعه غریبه ای از آلبوم موسیقی ام انتخاب می کنم . پیاده گز می کنم خیابان های شهر را . پائین و بالا . جنوب و شمال . هوا تاریک است . بوی شب می دهد . احتمالا باید سیگار بچسبد خیلی . منتهی نه توی جیبم جایی پنهانش کرده ام و نه حس خریدنش را دارم ...
تقریبا تمام هیکلم خیس شده و موسیقی اجازه نمی دهد این را متوجه شوم و زیر سقفی جایی پناه بگیرم . فاصله میان دو موسیقی ام اجازه می دهد صدای باران را خوب بشنوم . صدای آب را ...
باران تمام اخ تف هایی که تا دیروز مردم کوچه و خیابان بر صورت زمین انداخته اند را می شوید . هوا پاک می شود . آسمان رنگ عوض می کند . آبی خاکستری سرخ ... سرد نیست . اگر چه شاید سرد هم باشد . می خواهم بگویم چندان سرما را حس نمی کنم زیر باران .
حالا باد می آید . مثل سشوآر سرد بعد از حمام بوی غربت آدم را بر روی زمین به عمق وجود می کشاند . حس داشتن یک کسی که هوایت را داشته باشد . پتویی به دورت بپیچد یا مرد غریبه ای که در سرما به آتشش دعوتت کند . یا کسی که بگوید عجب هوای سردیست . اگر ستاد فیلترینگ اجازه دهد می خواهم بگویم که یا کسی که بگوید وای یخ زدی که و بعد محکم بغلت کند و بوسه ای هم !
آن وقت حس خوبی دست می دهد هر چند تا این حس را از دست ندهی نمی فهمی که چه نعمت بزرگی بوده و نیست . اما من تنها زیر باران و در میانه ی زمین به راهم راهم ادامه می دهم . نه کسی پتویی به دورم پیچیده و نه غریبه ای به آتشش دعوتم کرده تا دستانم را جلویش بگیرم . می دانی که در باران کسی آتش روشن نمی کند مگر این که ... مگر اینکه دلش بخواهد . فقط اگر دلش بخواهد می تواند زیر باران آتش روشن کند . و نه کسی در باران محکم بغلم کرده ...
موسیقی غریبه ام بد جور فریاد آشنایی سر می دهد . انگار خیلی وقت است همدیگر را می شناسیم . مرا ببرد به سفر خیال . به هوای خنک تنهایی . می دانی موسیقی تنها چیزیست که تنهایی ات را می فهمد و می پذیرد اما در عین تنهایی ات رهایت نمی کند . تنهایت نمی گذارد . نجوایش را توی گوشت آرام زمزمه می کند و تو باز فکر می کنی تنهایی اما موسیقی شبیه عروسکی که با بچه بازی می کند و نیست اما هست و عروسکی که در خیال کودکی ات روح دارد ، به تو جان می دهد و با تو زندگی می کند .
عجیب هم نیست زیاد . اوج تلاش روحانی یک موسیقیدان در لحظه های تنهایی اش در فکر کردن هایش در گوشت نجوا می کند . آن وقت انگار رفته ای به اتاق آن موسیقی دان و همان لحظه ای که تمرکز می کند برای نواختن بی آن که خودت را نشان بدهی یا تمرکزش و تنهایی اش را به هم بزنی آرام و عاشقانه نگاهش کرده ای .
* * *
حالا آنقدر راه رفته ام که به یک طراوت سبزی رسیده ام . به چند درختی . چند سالی هست اینجا در زیر خاک فرو می روند تا بزرگتر شوند . آدم های زیادی به تنه شان تکیه داده اند در خستگی یا غم . و آدم های دیگری هم بوده اند که تن این درختان بیچاره را با میخ زخمی کرده اند و در دو حالت درختان فریاد بلندشان را در سکوت خلاصه کرده اند . اما آدم ها که از کنارشان رفته اند هر دو فراموششان کرده اند . آدم خسته یا غمگینی که بر درخت تکیه داده فراموشش کرده و آدمی هم که با میخ یا کلید بر تنه ی درخت را زخمی کرده تا شکلکی چیزی رویش در بیاورد هم نتوانسته به آرامش درونی برسد و اصلا یادش هم نیست چه ظلمی به این درختان بیچاره کرده .
به هر حال من آدمی دیگر هستم که به مهمانی این درختان می روم . درختانی که با تصمیم شهرداری منطقه شان گاهی از بالای مچ قطع می شوند و میز و صندلی آدم ها می شوند یا گاهی کاغذی برای نوشتنشان . اما خوب درخت زنده است همیشه . مثل من . و من به دیدار یک موجود زنده می رفتم و از این بابت خوشحال . درختی که هوایم را تکمیل می کند .
چند دقیقه ای که در میهمانی درختان می نشینم و خوب نگاهشان می کنم حالا باز می خواهم زیر نم نم بارانی که هنوز می بارد باز هم راه بروم و راهی که رفته ام را برگردم . نگاهی به این طرف و آن طرف می اندازم ، کسی نیست . برای همین به طرف یکی از درختان می روم و محکم در آغوشش می گیرم و یک بوسه ای هم به تنه زمختش می چسبانم . مطمئنم که درخت از این کار من خوشنود است . چرا که او هم درک دارد و زنده است و هر دو از خاک به وجود آمده ایم . در آغوشم سفت فشارش می دهم و از این که بی صدا بر روی زمین درختی اش را می کند کمال تشکر را دارم . اوه درخت قشنگ من ...
چند دقیقه ای بعد دوباره به راه می افتم و همین طوری که می روم برمی گردم و درختان را نگاه می کنم .
کاغذی که بر رویش می نویسم علی رغم تلاش هایم دیگر خیس شده و اگر شکنجه اش را ادامه دهم قربانی میشود . باران دیگر حرفی برای گفتن ندارد و بیش از این حاضر نیست قطره هایش را دانه دانه بر زمین بریزد . از اینکه زمین باز پاک شده و هوایش صاف خوشنود و خرسندم . حالا از عمق وجود آرزو می کنم دیگر کسی بر صورت اسفالت شده زمین تف نکند . غرق در همین خیالات مرد بی نزاکتی در مقابلم سبز می شود و بی توجه به افکار من از عمق صورتش مایه ی لیز زرد رنگی را را بر زمین فین می کند .
آه زمین باز کثیف شد . باران هم ناامید از شستن دوباره . باد می وزد و باز سردم می شود . باید به خانه بازگردم ...
هوا صاف شده اما من می دانم باز باران می بارد...
مرا ببخش که از چهل روز تنهایی و تازیانه خوردن های کودکانت نتوانستم بنویسم ...

پاورقی : موسیقی وبلاگ به صورت میهمان برای این پست انتخاب شده است .
نوشتن ، نامه ای از درون به خود است . شاید اگر نوار قلبی و نوار مغزی می توانند نشان دهند که وضعیت جسم یک آدم چگونه است نوشتن بتواند نشان دهد روح یک نویسنده چقدر سالم یا بیمار است . نوشتن نه فراموش کردن است و نه به یاد آوردن . نوشتن فاصله میان این دو کلمه است . نوشتن مثل بستن یک زخم و یا در آوردن یک گلوله است . از نوشتن نمی ترسم . همیشه برای نشان دادن پشت صحنه یک زندگی باید نوشت . و در پشت صحنه هیچ کس ادا در نمی آورد . من نه به عنوان یک نویسنده و نه به عنوان کسی که می نویسد هیچ ادعایی ندارم و نخواهم داشت . تنها در دردی که سالهاست به جان دستانم افتاده دائما تکانش می دهم و بدون اینکه بخواهم کلمات را به کاغذ تزریق می کنم . گاه برای خودم . گاه برای یک اتفاق . گاه برای یک عشق و گاه برای هیچ چیز ...تنها می نویسم حتی اگر کاغذهایم را بسوزانم ، بسوزانند . . .