روی آخرین صندلی سالن کوچک تئاتر نشستم . چشم دوختم به روی سن . هیچ کس نبود . هیچ چیز هم نبود . بلند شدم رفتم جلو روی سن ، جای خالی صندلی خودم را خوب نگاه کردم . دوباره برگشتم و همانجا نشستم . این بار دستم را به صندلی جلو تکیه دادم و سعی کردم با تمام وجود خودم را تصور کنم که آن بالا روی سن ایستاده ام .

سالن یکصدا سکوت محض است و یکسره خالی . هیچکس نیست که بخواهد نگاهم کند . صدای قدم های خودم را می شنوم و قتی راه می روم . سایه خودم را هم می بینم .

حالا شروع می کنم و می آیم روی هرکدام از این صندلی هایی که دوست دارم می نشینم و خوب نگاه می کنم . صفحه خالی را نگاه می کنم .صحنه خالی را نگاه می کنم . مثل تماشاگری که چشم می دوزد تا کسی از چپ یا راست صحنه بیاید و یک چیزی بگوید و بعد قصه شروع شود . می فهمی؟ قصه شروع شود...

قصه شروع می شود . ماجرا از درون یک آینه شروع می شود . آینه ای که رودرروی صاحبش صاف صاف می ایستد و خیره خیره نگاه می کند . آن وقت صاحبش کمی مدارا می کند و بعد یکهو مثل دیوانه ها با مشت می کوبد توی آینه و دستش را زخم  و زیل می کند .

آینه شکسته شده هنوز هم آینه است . صاحبش باز چشمانش را در آینه می بیند . یک تکه شکسته شده از آینه که شبیه مثلثی است که اصرار دارد یک ضلع بیشتر داشته باشد . می فهمی؟ یعنی به حق خودش قانع که نیست هیچ هر چه مدارا می کنی باز هم توی چشمانت نگاه می کند . این آینه ...

آن تکه کنده شده از آینه به سبب انتقام از پاشیده شدن زندگی اش و جدایی و سفر به سرزمین سیاه سطل آشغال آخر سر روی دست صاحبش را خراش می دهد . خون می آید . صاحبش خونش را نگاه می کند . آن وقت خون می چکد روی آینه و بعد یکهو آینه دیگر چهره ی صاحبش را نشان نمی دهد . هر چه می گیری جلویش یک قطره خون است که لخته بسته .

صاحبش آینه را به حال خودش رها می کند و می رود آن طرف دستانش را با آب می شوید . صاحب شلاخته اش دوباره زندگی اش را بی آینه شروع می کند . بی خبر از آینه و صافی آینه ها . بعد از چند وقت یکهو یاد آینه اش می ایستد . می رود تا خودش را در آن ببیند . تا حقیقت را در آن ببیند . یادش می آید که آینه را شکسته . توی فکر فرو می رود و تکه تکه های آینه را آرام آرام جمع می کند و یکهو همان جایی را می بیند که خون رویش نقش بسته . آن مثلث را . به شکل اعجاب آوری می بیند روی تصویر سرخ رنگ آینه تقریبا همان تصویر کوبیسم مانندی است که آن روز جلوی آینه یادش آمده و باعث شده آینه را بشکند .

آن وقت حول می شود . می ترسد . یکهو از ترس تکه شکسته شده را به طرفی پرتاب می کند . به طرف یکی از صندلی های این سالن که من روی آن نشسته ام !

حالا من روی تک تک این صندلی ها می نشینم و دائما با شنیدن صدای قدم هایم به روی سن می روم و تماشاگران این تئاتر خالی را نگاه می کنم . اصلا نمی فهمم چگونه قرار است حقیقت به کسی که آینه را پرتاب می کند ثابت شود .

مثل بسیاری از کارهایی که آدم در زندگی می خواهد و نمی شود این تئاتر هم نمی شود . چون نمایشنامه اش ناتمام مانده . چون بازیگر ثابتی ندارد . بسیاری از آدم ها وقتی در مقابل حقیقتشان قرار می گیرند آن را به طرف دیگری پرتاب می کنند . من فقط آمده ام اینجا چندباری جای کسی که می زند و می خورد بنشینم و صحنه را بازسازی کنم . و بفهمم که نمی توانم بفهمم چه می شود و چه قرار است بشود .

پاورقی : امضا ، برو . در دوران مرخصی ات به جایت کار می کنم اما با جای خالی ات چه کنم .
وقتی آینه صدایم می زند و نگاهم می کنی...