اینجا تجریش ، صدای جمهوری وبلاگی ایران
حساب هایم را کرده بودم . حضور در یک کافی شاپ حوالی میدان تجریش حداقل باید سه شب بی شامی داشته باشد و یک هفته آزگار سرگیجه از خرجی که صورت گرفته! از طرفی چندان به حضور در یک جمعی که تک تکشان را برای بار اول است که می بینم سخت بود . فرضیه اول مبنی بر هزینه کافی شاپ به این صورت توی ذهنم جای گرفت که فکر می کردم اگر من بخواهم آنجا یک آب معدنی هم که بخورم یک مارک خارجی تهش می چسبانند و شش هزار تومان پولش می شود! وای به حال چایی یا کیک پای سیب و قهوه اسپرسو و... وای مامانم اینا!
این شد که برای شناسایی همان اول یک زنگی به این آقای وب گپ زدم تا از تون صدایش تشخیص بدهم بچه سوسول است یا پولدار است و خلاصه کجا می خواهد ببردمان! می خواهم بگویم از آن هایی نباشد که صد و پنجاه هزار تومان شام می خورند و بعد می گویند ایش چه غذای بد بویی بود! این شد که خواستم در یک تماس تلفنی از نوع صدا و حرف زدنش بفهمم چقدر باید خرج کنم! این شد که زنگ زدم و گوشی را برداشت . طرف نه سوسول بود و نه فیس فیس می کرد . یک صدای زمخت مردونه آن طرف خط که البته با چاشنی کامل ادب و وقار و...وای مامانم اینا ! خوش به حال خانواده عروس .
این شد که فرضیه اول حذف شد یعنی من به این نتیجه رسیدم که اگر بیست هزار تومن توی جیبم بگذارم مجبور نیستم آنجا تا آخر شب ظرف بشورم و خلاصه ماند فرضیه و مشکل دوم . برای آن هم تصمیم گرفتم یک وبلاگ نویس دیگر - که می شناسمش و باهاش راحتم - را هم به محل حادثه ببرم . این شد که شروع کردم به تعارف زدن به این و آن . الو...مستر افشین؟! کیف حالک اخو؟ شکرا! شکرا! هل می آیی فی القرار الیوم الجمعه المحضر الوحید وب کب؟ ( همان طوری که می دانید در عربی گ و پ نداریم!) لا! لا! یوم الجمعه یوم النوم! لا یوم القرار! فی الضمن الیک نفر می آیه که از او خوشم نمی آیه!...
الو...فلانی دات بلاگفا؟ نمی آی ؟ چرا؟...
بالاخره با یکی از دوستان غیر وبلاگی که وبلاگ هم دارد رفتیم . یکی از این ماشین های بزرگ هم ما را تا آنجا از خط ویژه برد . از میدان تجریش هم مذاکرات را با یک سمند تاکسی آغاز کردیم که حد فاصل میدان تجریش تا کافی شاپ را که نهایت ۳۰۰ متر می شود ما را برساند و پیاده شود و در را هم برایمان باز کند که مثلا ما با تاکسی دربست آمده ایم و ...وای مامانم اینا . الان معلوم شد دروغ گفتم؟ نشد؟ شد؟ جواب را برای دفتر وبلاگ نویس ارسال کنید و از جوایز ما محروم شوید.
>><><><><><><><><><><><><><><><><><><><<
توی پیاده رو . به طرف کافه . قدم هایی از جنس تردید . تصوری از آینده و خیال از چیزی که در انتظارم است . سلام آقای وب گپ . دست می دهیم . ببخشید شما؟ وبلاگ نویس هستم . می دونم کدوم وبلاگ نویس؟ همون وبلاگ نویس . لبخند می زنیم و بعد وارد می شویم . با الباقی دوستان هم آشنا می شویم و پشت میز انتظار می نشینیم . وب گپ هم نیست . دم در ایستاده و دائما یک وبلاگ نویس جدید وارد می شود . وبلاگ نویس هایی که نه تنها خودشان بلکه این بار وبلاگشان را هم نمی شناسم . تنها چیزی که این جمع از هم می دانند این است که اطرافشان کسانی نشسته اند که همگی وبلاگ دارند .
کم کم همه می رسند و یخ هامان آب می شود و شروع به صحبت می کنیم . وب گپ : به نظر من نود در صد وبلاگ نویس ها از یک تکرار روزمرگی می نویسند . فقط دیالوگ ها وشخصیت ها عوض می شود وگر نه قصه همان است . کمی خلاقیت داشته باشید و شروع می کند تند تند به شعار دادن . بعدش نئو بلاگر بلند می شود . ایشان فکر کرده اند آسمان جر خورده و با تفکراتشان افتاده اند پایین . چنان مطمئن صحبت می کنند که انگار الباقی آدم ها یا فکر ندارند یا تا به حال فکر نکرده اند . می گوید که وبلاگ باید حرمت داشته باشد . وبلاگ جای هرکسی نیست . نباید هرچیزی بنویسند . نباید بگذاریم محیط وبلاگستان را وبلاگ های زرد پر کند . باید این کار را کنیم آن کار را کنیم . آقا جان کل اگر طبیبی سر خود دوا نما . شما اگر می خواهی وبلاگت خوب باشد خوب برو خوب بنویس . برو در محور زمان تلاش کن . برو بازدید کننده هایت را زیاد کن که برای حرفت در وبلاگ ارزش قائل باشند . مگر شما ارشاد وبلاگ نویسی هستی؟ مگر کسی برای نوشتن از شما اجازه خواست؟ مگر صدور حکم یک وبلاگ با شما بوده که حالا انتشار نوع مطلبش را زیر سوال می بری . چه کسی از شما پرسید که من چه بنویسم که حالا می آیی و می گویی نباید بگذاریم چنین وبلاگ هایی . نکند شما فکر کرده ای ما ستاد انتخاباتی وبلاگ شما هستیم؟ آقای نئو . من یکی خوب می دانم تنها چیزی که برای شما و امثال شما مهم است این است که نظر مخالفتان مطرح نشود . شما با این مشکل دارید که چرا وبلاگ های به اصطلاح زرد بازدید دارد . چرا وبلاگ های سورمه ای خال خال پشمی(!) شما را حسابتان هم نمی کنند . وگر نه اگر از همان کسانی که دم از مخالفت با آنان می زنید بیایند و با بازدید هزار و خرده ایشان شما را لینک کنند و به دار و دسته شما بپیوندند آن وقت می شوند وبلاگ نویس درست . وبلاگ خوب .
بعدش هم نوبت صفر و نیم است . صفر و نیم طرف وب گپی ها را می گیرد البته با کمی تخفیف . بین صداها بیشتر وبلاگ نویسان مخالف حرف های تیم وب گپی ها هستند . می گویند آزادی مطلق باشد مگر اینکه به آزادی دیگران لطمه بزند . می گویند به کسی مربوط نیست چه کسی چه کار شخصی ای انجام می دهد . کم کم بحث بالا می گیرد و من یکی که نتیجه همه بحث ها را می دانم و آن عیسی به دین خود موسی به دین خود است ، کم کم حواسم را به جاهای دیگر جمع می کنم . وای سیبیل صاحب کافه چقدر بامزه است . یعنی اون دو تا بستنی اضافی ای که آورده بودند چه کسی سفارش داده . اینجا در روز چقدر در می آورد؟ این همه آدم که امروز اینجا نشسته اند و توی سر و کله هم می زنند فردا این موقع دارند چه کار می کنند . و سال دیگر این موقع چی . و اصلا ده سال دیگر یادشان هست که یک وبلاگی هم داشته اند . در گذر زمان . آدم هایی از جنس تغییر . روزگاری با افراط و تفریط و قضاوت . دیگر صدایی نمی شنوم و به آنچه گذشت فکر می کنم . حداقل برای من یکی این دیدار وبلاگ نویسی عالی بود و هر کاری به یک بار تجربه کردن می ارزد .
آخر سر عکس یادگاری می گیریم و پول کافه چی را می دهیم و هرکدام به راهمان ادامه می دهیم...
و من توی راه برگشت غرق این اندیشه می شوم چه وبلاگ هایی دیدم که دیگر نیستند یا نمی نویسند و چه آدم هایی و چه روزهایی و یاد روزی می افتم که خودم نخواهم بود ...
پاورقی : قضاوت می کنیم بی آنکه باور کنیم .
پهلوان برخیز اگرچه خواهی مرد...
نوشتن ، نامه ای از درون به خود است . شاید اگر نوار قلبی و نوار مغزی می توانند نشان دهند که وضعیت جسم یک آدم چگونه است نوشتن بتواند نشان دهد روح یک نویسنده چقدر سالم یا بیمار است . نوشتن نه فراموش کردن است و نه به یاد آوردن . نوشتن فاصله میان این دو کلمه است . نوشتن مثل بستن یک زخم و یا در آوردن یک گلوله است . از نوشتن نمی ترسم . همیشه برای نشان دادن پشت صحنه یک زندگی باید نوشت . و در پشت صحنه هیچ کس ادا در نمی آورد . من نه به عنوان یک نویسنده و نه به عنوان کسی که می نویسد هیچ ادعایی ندارم و نخواهم داشت . تنها در دردی که سالهاست به جان دستانم افتاده دائما تکانش می دهم و بدون اینکه بخواهم کلمات را به کاغذ تزریق می کنم . گاه برای خودم . گاه برای یک اتفاق . گاه برای یک عشق و گاه برای هیچ چیز ...تنها می نویسم حتی اگر کاغذهایم را بسوزانم ، بسوزانند . . .