شلوغی از آن چیزهایی است که وقتی درون آدم باشد به ستوه می آورد . نوار پردازش ذهنی من هر روز موسیقی غریبی پخش می کند که تمام افراد زندگی ام به آن عادت کرده اند . اینجا شلوغ است . همهمه است . در درون من . حرفی از جدال نیست اما شلوغی گاهی وقت ها روی اعصاب آدم راه می رود . حتی اگر کسی به کسی کاری نداشته باشد . برای همین به دنبال یک تنهایی خاص می گشتم . تنهایی آنجایی است که آدم نیازی نداشته باشد به نقش بازی کردن . می دانی ، بعضی وقت ها خود آدم با خودش غریب می شود و هرچقدر دنبال تنهایی اش می گردد باز یک چیزی در وجود آدم هست که نمی گذارد تنها باشد .

اینجا شلوغ است اما نه به اندازه ذهن من . تلفن جان می کند و به قول مرحوم پدربزرگم عقربه هه می افته و می افته و می افته . عادت داشت وقتی از سلامت جسمی طرف مقابلش پشت تلفن آگاه می شد تلفن را قطع می کرد . آن قدر دوست دارم بک اسلش را نگه دارم و برگردم و برگردم و برگردم .

فردا سالروز تاسیس این وبلاگ است . وبلاگ نویس دات بلاگفا که مهمان چند روزی از زندگی نویسنده اش بوده و هنوز هم هست . حالا که دوساله شده . اما مثل همه خرابه هایی که روزی خانه ای بوده اند کسی از آن خبر ندارد . خوبی کار اینجاست که در طرح شهرداری نیست ! خوبی اش این است که هنوز هست . مثل خیلی از آدم های آش و لاش که برای زندگی کردن محکوم به زنده ماندن شده اند .

گاهی آدم هرچقدر که می خواهد بنویسد ، نمی تواند ... یا اصلا حرفی نیست یا آنقدر حرف است که نمی شود گفت .

حالا حکایت ماست آنقدر اینجا شلوغ است که به اندازه ی تنهایی من هم جا ندارد.