زمستان بود ... همین موقع ها
نمی دانم اصلا چه حسی است این دلنشین بودن . معیارش را چه کسی از کجا تعیین می کند . یک نفر برای بار اول دلنشین است و یک نفر نه . چیزهای دیگری هم هست . خودت هم باید به طرف آن عنصر دلنشین بروی تا آن را بگیری اما یک وقت هایی حس می کنم چیزی دست من نیست .
پیاده روی خیابان بهشت را به طرف کسی رفتم که اصلا نمی شناختمش . سرد بود خیابان . رفتم داخل . توی کافه . پیراهن شیری پوشیده بود . لبخند زد . دست داد . انگار خیلی وقت است همدیگر را می شناسیم . مرزی هم حس نکردم . گمان نمی کردم سه ساعت تمام کنارش بنشینم و از این ور و آن ور بگویم . اما خوب ، نشستم ... گفتم ... گفت .
آدم وقتی توی فکر می رود یک جاهایی بی اختیار لبخند می زند و یک جاهایی نه . توی فکر می رود یا حسرت می خورد یا خاطرش می رنجد . اخم می کند . این گذشته است که در ذهن تصویر امروز را می سازد . اصلا همین گذشته است که امروز را می سازد .
روزهای غم و شادی ... روزهای سرد و گرم . روزهای تنهایی و خیال ...
* *
چند وقتی است زیاد خوش ندارم بنویسم . یعنی هیچ جا . سرد و بی روح شده ام . فقط یک جاهای خاصی بدون اینکه فکر کنم چه می نویسم و برای چه می نویسم شروع می کنم به نوشتن . راستش در این همهمه چیزی برای نشان دادن ندارم . حرفی برای گفتن ندارم .
می دانی ، وقتی در این همهمه هرکسی که مورد توجه قرار گیرد روزی کنار گذاشته می شود سختم است مورد توجه قرار گیرم . تا به حال زور نزده ام خودم را خاک کنم . خودپرستی ام را نابود کنم . تا به حال سعی نکرده ام جلوی آینه که می ایستم با حس خاصی نگاه نکنم . یک جوری نگاه نکنم . نشد به خودم بگویم تو این که هستی شاید یکی مثل همه . همیشه توی آینه اصرار کرده ام من اینم و فرق دارم . حالا چه فرقی . چه خودپرستی ای . نمی دانم .
در نگاه من همه آدم ها یا بزرگ بوده اند یا کوچک . همیشه برایم چه کسی مهم تر از چه چیزی بوده . اسم ها . اعتراف می کنم هیچ وقت نتوانستم آدم ها را یکسان ببینم .
* *
زمستان را دوست دارم . قدیم تر ها شعر اخوان را می خواندم و سردم می شد . حریفان میزبانان میهمان سال و ماهت پشت در چون موج می لرزد...چون موج می لرزد... تگرگی نیست مرگی نیست صدایی گر شنیدی صحبت سرما و دندان است ...من امشب آمدستم ...
فریبت می دهد بر آسمان . این سرخی بعد از سحرگه نیست . حریفان گوش سرمابرده است این . یادگار سیلی سرد زمستان است ...
همیشه زمستان با سرمای زندگی برایم می آمد . یعنی وقتی از کسی دلسرد می شدم برای خودم شعر زمستان را می خواندم و پتو را گاز می گرفتم و گریه می کردم . دلسردی ... سرما ...
نمی دانم چرا این حرف ها را می زنم . دست خودم نیست . آن اولش داشتم از دلنشین بودن می گتم . از کسی خوشت بیاید یا نه . و بعد فقط قصدم این بود که نشان دهم آدم همیشه باید خودش را داشته باشد و روی خودش حساب کند . بعدش هم می خواستم به خودم بفهمانم هر چقدر هم که با دیگران فرق کنی باز هم این را توی گوشت کن که یک آدم عادی ای . مثل همه . به خودت ساده نگاه کن . بزرگ و کوچک نکن آدم ها را .
اما می بینی ، شده ام مثل نقاشی که دارد توضیح می دهد اینجای تابلویش یعنی چه . چه نقاش ضعیفی است و چه نویسنده دست شکسته ای هم . چقدر سخت است خیابان بهشت را بکشم که به طرف کافه می روم و چقدر سخت است توصیف کنم که چه گذشت . که چه می گذرد . به هر حال زمستان بود . زمستان .
پاورقی : زمان ها و آدم ها .
چه سخت است که از پشت زمان ها تردید کنی به آدم ها .
نوشتن ، نامه ای از درون به خود است . شاید اگر نوار قلبی و نوار مغزی می توانند نشان دهند که وضعیت جسم یک آدم چگونه است نوشتن بتواند نشان دهد روح یک نویسنده چقدر سالم یا بیمار است . نوشتن نه فراموش کردن است و نه به یاد آوردن . نوشتن فاصله میان این دو کلمه است . نوشتن مثل بستن یک زخم و یا در آوردن یک گلوله است . از نوشتن نمی ترسم . همیشه برای نشان دادن پشت صحنه یک زندگی باید نوشت . و در پشت صحنه هیچ کس ادا در نمی آورد . من نه به عنوان یک نویسنده و نه به عنوان کسی که می نویسد هیچ ادعایی ندارم و نخواهم داشت . تنها در دردی که سالهاست به جان دستانم افتاده دائما تکانش می دهم و بدون اینکه بخواهم کلمات را به کاغذ تزریق می کنم . گاه برای خودم . گاه برای یک اتفاق . گاه برای یک عشق و گاه برای هیچ چیز ...تنها می نویسم حتی اگر کاغذهایم را بسوزانم ، بسوزانند . . .