نمی دانم ، امروز یادم بود باید بنویسم . اما یادم نبود چی . آخرش هم ننوشتم . تا الان . نصفه شب . یادم افتاد توی فتوکپی یه جمله خوندم . نوشته بود : زندگی قصه مرد یخ فروشی است که از او پرسیدند : فروختی ؟ گفت : نخریدند ، تمام شد ...

اسم بهترین فتوکپی ها که می توانند تحقیق اینترنتی هم جور کنند دانشجو است! حداقل من که این طور دیده ام . مثلا جلوی دانشگاه ما به ازای هر ده ساندویچی و فتوکپی شاید به زور یک کتاب فروشی هم باشد که روی در آن هم نوشته تعویض کتاب های عمومی ترم قبل با ترم جدید .

اسم اینجا که رفتم "دیدنی ها" بود . لاکردار بد ارزان می داد! نمی دانم توی این یارانه هاست - چیه می گن - به اونجای این آدم فشار نیومده . وال لا! آخه فتوکپی دو رو بیست و پنج تومان؟! نه به جان شما راه ندارد . نه . آدرس نمی دهم ...

خلاصه که صاحبش مرد جوان ترک کمر باریکی بود با یک سیبیل نازک . یک عکس امام خمینی را هم به اندازه عظمت حضرت امام زده بود گوشه مغازه اش . هر چه این طرف و آن طرف را نگاه کردم عکس دیگری را ببینم نبود که نبود . صاحب مغازه یک دستش روی یک دستگاه فتوکپی بود و با آن یکی دستش منگنه می کرد . احتمالا توانایی این را هم داشت که از پایش و انگشت کوچکش برای دستگاه زیراکس استفاده کند که لنگ نماند .

آخر یک پاساژ عهد دایناسورها هم بود گمانم . کلا جای خاطره انگیزی بود .

همان جا نشسته بودم و منتظر بودم که چشمم به همان تابلوی مرموز افتاد . زندگی قصه مرد یخ فروشی است ... آن قدر به آن فکر کردم که نزدیک بود یادم برود کجا نشسته ام و اصلا برای چه . زندگی ، یخ ، مَرد ، تمام ، نخریدن ...

اولش به نظرم جمله بند تنبانی ای بود . بعدش می خواستم از خود طرف بپرسم که این یعنی چی ؟ فکر کردم الان یک لبخند عاقلا در سفیه خرجم می کند و بعد سکوت می کند . می فهمیدم یک چیزهایی اما دوست نداشتم بگویم فهمیدم . مثلا زندگی فرصت هایی است که به تدریج زمان از بین می رود . بنابراین یخ آمد که به تدریج آب می شود . یا مثلا کمتر کسی به فرصت های زندگی اش توجه می کند . اما چیزی که برایم مهم بود این که چرا نگفته نخریدند آب شد . چرا گفته نخریدند تمام شد .

زرین دست می گفت داشتم برای خودم توی خیابان قدم می زدم . غرق در فکر و خیال بودم و از همه جا ناامید و نالان . یکهو چشمم افاد به یک دیوار ساختمان بلند . رویش نوشته بود زندگی یعنی امید و حرکت . از همونجا روزم عوض شد . زندگیم عوض شد .

فقط کافیست توی گوگل سرچ کنی زندگی یعنی ... به اندازه ی تعداد زن های ناصرالدین شاه برایت لینک میاورد . حالا زندگی چیست را خدا می داند . اما به نظرم زندگی نوع یک نگاه است . فاصله مرگ و زندگی . بودن و نبودن . غم و شادی . خلاصه همه چیز زندگیست در عین اینکه زندگی چیزی نیست! ساده و پیچیده . پس زندگی یک تناقض بزرگ است .

زیاد به این مقوله فکر کنم مجبور می شوم یک جمله از خودم در بیاورم که صد سال دیگر که یک آدم از بد روزگار توی یک فتوکپی هسته ای بود چشمم بیفتد به جمله ی من و شب و روزش مختل شود و خوابش به باد برود . مثل الان من . اصلا تو روح اون فتوکپیه!

پس معنای زندگی را بی خیال می شوم . بعضی چیزها معنی خاصی ندارند و دیده نمی شند اما همیشه حس می شند . بعضی چیزا بی مزه و مقوی اند . بعضی چیزها هستند حتی اگه دیده نشند . زندگی هم ... واژه غریبیست .
زندگی عشق است . بوسیدن دستان تو گاه همه زندگی است .
پاورقی : مرد بقال از من پرسید چند من خربزه میخواهی، من از او پرسیدم: دل خوش،سیری چند؟» سهراب سپهری