شنبه بعد از ظهر - 2
آه بعد از این همه سال در غربت ؛ چه چیزی می توان نوشت . از کجا باید گفت . اصلا برای چه . نمی دانم ... نمی دانم ...
سالهاست دیگر بی انگیزه زندگی کرده ام . روزم را شب و شبم را روز . خبر نداری از روزهایم . روزهای اینجا سخت است . غریب است .
کلمات نمی توانند بفهمند چه می گویم . خودم نمی دانم چه می گویم . برای چه ...
حالا پس از این همه سال دوری ، این همه وقت غربت ، عجیب است است که من در اینجا زیرزمین این خانه در دل این شب ناتمام دارم می نویسم ...
هنوز در شوک ام . باور نمی کنم اصلا . حتی نمی توانم فکر کنم که باید باور کنم .
آه کجا بودیم . کجا بودیم . داشتم چه می گفتم اصلا . شاید این که چه سرنوشت عجیبی است زندگی . هنوز باور نمی کنم . من . اینجا ...
* * *
روزهای غربت سخت بود . زندگی خوب بود اما برایم سخت بود . همه چیز آن جا قشنگ و مرده است . یعنی برای من چنین شکلی دارد . چیزی که برای من نیست . خاک من نیست . هوای من نیست . فرهنگ و زبان من نیست .
اما نمی شد . دیگر نمی توانستم کاری کنم . خودم انتخاب کرده بودم . خودم خواسته بودم که بروم ... سالهای سختی بود . روزهای تلخی داشت . سرد بود ... و گذشت .
حالا من در ایران ، سرزمین خودم نشسته ام . اما اینجا هم انگار غریب شده ام . شده ام چوب دو سر طلا . دیگر نه اینجا را دارم نه هوای گرفته غربت را . دیگر انگار سرزمینی برای من نیست . حالا اینجا تو هم نیستی . نیستی که مرا ببینی که آمده ام . که آمده ام تو را ببینم . اما چقدر دیر ناگهان... چقدر جادی زمان می گذرد .
آه . کلمات معنای حرف هایم را نمی رسانند . فارسی . هنوز هم خوب بلدم . بعد از این همه سال . می بینی؟ تو یادم دادی ، آموخته ی تو را... حرف های تو را نمی توانم فراموش کنم . می بینی به زانو درم آورده ای ...
* * *
اینک نیستی که ببینی چگونه در نبودنت اشک می ریزم و کاغذ زیر دستم را خیس می کنم . حالا نیستی ببینی پسری که می گفتی هوای بیگانه عوضش کرده چگونه صدایت می کند
مادر ... مادر ... مادر ...
حالا چرا این گونه نگاهم می کنی . چرا ذره ذره آبم می کنی ... چرا این همه حرف نزده ات را در چشمانت توی عکس پنهان کرده ای . لابد دلگیری ... گلایه داری .
چه می خواهی بگویی به من . آنقدر حق با تو است که دارم آب می شوم . دوست دارم سکوت کنم . سر به زیر افکنم تا محاکمه ام کنی . اما نیستی ... حالا باید بلند بلند گریه کنم . مثل بچه ها . خبر داری بچه ات چند وقت است خشکش زده و دیگر گریه کردن هم بلد نیست .
توی تاکسی که می آمدم بی انصاف بنان گذاشته بود . یادش به خیر ؛ بابا چقدر دوست داشت . بنان پخش می شد و من از پنجره مبهوت بیرون را نگاه می کردم . شهرتان چقدر عوض ده . چقدر فرق کرده اید . حتی محله مان را نشناختم . همسایه ها رفته اند . خانه هایشان هم عوض شده . حالا خوب این است این خانه با یادگاری هایش مانده . اما چه فایده نیستی صاحب خاطره ها ... من و خانه کودکی ام را تنها گذاشته ای . باید بیایی از پنجره نگاهم کنی در حیاط برف بازی می کنم . حیف . دیگر برف نیست . سرد است . تو نیستی ...
* * *
حالا نوبت توست . محاکمه ام کن . نگاهم نکن اینقدر . سرم داد بزن . توی گوشم بزن . دعوایم کن ... که این همه سال کجا بوده ام . کجا بوده ام ...
کجا بودیم . آمده بودم زیرزمین . به دنبال آن قاب عکس قدیمی تو و پدر . می گویند همان موقع که بابا رفت قاب عکس را هم برداشته اند و آورده اند اینجا . که تو خودت را نبینی در عکس و جای خالی اش را ؛ آن وقت بیشتر گریه کنی . حالا من آمدم دنبال عکستان که دوباره به دیوار بزنمش . حالا هر دویتان نیستید .
لای کارتن ها که می گشتم این دفتر را پیدا کردم . دفتر خاطرات سالهای دورم است در ایران . باور کن ناخواسته نشستم به خواندن . مخصوصا قبل از رفتن ام را . چقدر تو مخالف بوده ای و من چقدر توی دفترم برای خودم دلیل آورده ام که توجیه کنم و بروم ... که کاش هیچ وقت نمی رفتم .

فردا یک هفته ای است که رفته ای ... و من چند روزی بیشتر نیست که آمده ام . چقدر گفتند بهتر است بعد از بابا بمانی . یا لااقل بیشتر بیایی . اما من بیشتر از شنیدن این حرف ها توی سرم فکر داشتم . اما بعد از این همه سال بعد از این همه نبودن می بینم برای خودم هم کاری نکرده ام . می بینم دیگر هر کاری کرده ام بی ارزش است . دیگر فایده ای ندارد .
آخ . حرفی دیگر ندارم توی این دفتر بنویسم و همین جا دفنش کنم دوباره . با آن بالایی هاهم چندان کاری ندارم . خوب حق دارند شاید . لابد پیش خودشان فکر کرده اند آمده ام برای ارث و میراث . حرصم می گیرد . خیلی وقت است نبوده ام تا از حقِ بودنم دفاع کنم . شاید نمی دانند آنجا همه چیز دارم و هیچ چیز ندارم . حق دارند نشناسنم .
با این ها غریبه ترم . راحت تر می توانند پشت سرم صفحه بگذارند . بیشتر می توانند روی سکوتم حرف بزنند و قضاوت کنند و ببرند و بدوزند .
و تو که نیستی ... نیستی تا از پسرت دفاع کنی یا همه مان را سر جایمان بنشانی . نمی دانم اگر بودی دوست داشی بمانم یا باز بروم . نمی دانم به نبودنم بالاخره عادت کردی یا نه . نمی دانم جای خالی ام را حس کردی یا نه . هر چه هست دیگر تو نیستی . و من هیچ دلیل دیگری برای بودن در اینجا ندارم . هیچ بهانه ای ...
باید اعتراف کنم حرف هایت را فهمیدم . به حرف هایتان رسیدم . آنجا هم انگیزه ای برای ماندن ندارم . راستش را بخواهی دیگر هیچ جا را ندارم ...
حالا من به ساز سرنوشت رقصیده ام . بی آن که خودم بفهمم یا بدانم راهی را رفته ام و اینک دیگر گذشته ای نیست تا از آن بنویسم .
دلم هوایت را کرده . سرم می خواهد روی پاهایت بخوابد آرام . اما حیف ... اشک ها امان نمی دهد تا باور کنم یتیم شده ام ...
کاش دستانت بود تا بگیرم
پاورقی : این موسیقی
نوشتن ، نامه ای از درون به خود است . شاید اگر نوار قلبی و نوار مغزی می توانند نشان دهند که وضعیت جسم یک آدم چگونه است نوشتن بتواند نشان دهد روح یک نویسنده چقدر سالم یا بیمار است . نوشتن نه فراموش کردن است و نه به یاد آوردن . نوشتن فاصله میان این دو کلمه است . نوشتن مثل بستن یک زخم و یا در آوردن یک گلوله است . از نوشتن نمی ترسم . همیشه برای نشان دادن پشت صحنه یک زندگی باید نوشت . و در پشت صحنه هیچ کس ادا در نمی آورد . من نه به عنوان یک نویسنده و نه به عنوان کسی که می نویسد هیچ ادعایی ندارم و نخواهم داشت . تنها در دردی که سالهاست به جان دستانم افتاده دائما تکانش می دهم و بدون اینکه بخواهم کلمات را به کاغذ تزریق می کنم . گاه برای خودم . گاه برای یک اتفاق . گاه برای یک عشق و گاه برای هیچ چیز ...تنها می نویسم حتی اگر کاغذهایم را بسوزانم ، بسوزانند . . .