شرح قصه اش کمی سخت است . آدمی که تا دیروز می شناختید . کمی . فقط کمی می شناختید یا یکبار به او فکر کرده بودید . یا یکبار او را دیده بودید ... حالا تمام می شود . می دانی چه می گویم؟! تمام می شود ...

بدی اش این است که این حقیقت لعنتی تلخ است ... تلخ . مثلا فردا بیایید اینجا و ببینید و دیگر آدمی به اسم حروف چین وجود ندارد . دیگر اینجا با آن کاشی های قدیمی آن بالا نیست . وبلاگ نویسی نیست . بی خبر . در سکوت . هیچ کس هم نمی فهمد . در زندگی می توان گم شد در اینترنت که چیزی نیست . مثلا تو شماره ی من رو داری و من مثل دزدها اون شماررو می ندازم توی جوب . تو خونه ی من رو بلدی و من از اون خونه مهاجرت می کنم . بی خبر . این قصه ی گم شدن از دنیاست . سفر به ناکجاآباد .حالا اینترنت و حذف یک وبلاگ که ارزشش کمتر از آن است که باور کنی ... همه می روند این قصه ی دنیاست مگه نه ...

حالا چه شده که من این ها را می نویسم . چه شده واقعا اصلا! قصه یک نوستالوژیست . یک چیزی که تو را به گذشته ببرد .

یک شب می شود و یک وبلاگ نویس دلش می گیرد . می رود روی دیگر امکانات وبلاگش می ایستد . تردید نمی کند . دکمه را می زند . حالا همه ی وسوسه های آره و نه به جانش می افتند که هی چه کار می کنی . مگر یادت نیست چه روزها و شب هایی را به این وبلاگ نشسته ای . مگر یادت نیست برای ساختنش و آباد کردنش چه بیچارگی ای کشیده ای . پس دوستانت چه می شوند . آن ها چه خواهند گفت ...   نه . اینجا واسه منه . مال خود خودمه . خونمه . دوست دارم خرابش کنم . دوست دارم بزارم و برم . اصلن الاغ تو تا حالا فکر کردی همه اینا که دورتن برای تو دوزارم ارزش قائل نیستن؟ فکر کردی اگه حذف کنی همه می یان و می گن آی چرا حذف کردی . اوه نرو ... و اینا؟! نه عزیز من . بهت قول می دم با حذف تو آب هم از آب تکون نخوره . فوقش یه چند نفری فقط بگن آخه چرا و فقط همین . یا به قول هاشور : چه باشم و چه نباشم جمعیت دنیا ثابت است.خنده دار است هفت میلیارد مثل تو وجود داشته باشد و تو خیال کنی مهم هستی...

شب می شود و در یک شب بی دلیل غمگین زندگی ماشه را می کشد و تا می آید بگوید ا... چه کار داری می کنی... بنگ! تمام . دکمه حذف وبلاگش را می زند و فاتحه ی خودش را پیشاپیش می خواند . حذف مثل خودکشی است . تنها چیزی است که اختیار و راه برگشت را از آدم می گیرد . پشیمانی اش مثل پشیمانی کسی است که از ارتفاع پریده ... حالا اصلا پشیمانی اش سود ندارد . فریادش به ثانیه صدای سکوت می گیرد ... یا آآآآ آآآ ع ااا اا بوف!

صحنه ی بعدی مثل کسی است که یک نفر را کشته و حالا دارد خودش را از روی جسمش می کَنَد . شوکه شده ، کمی پشیمان و مطمئن از اینکه راهی بی بازگشت را رفته . لاکردار این بلاگفا شوخی سرش نمی شود . فقط یک لحظه می پرسد . مطمئنی؟ و تمام . یک مهلتی . یک الان نمی شه برو فردا بیایی . یه اروری . آخه یه چیزی . اینجای عمر یک وبلاگ نویس که می شود بلاگفا نه به درج اسکریپ های غیرمجاز معترض است و نه می گوید که از لینک های غیر قانونی استفاده شده . ح حذف را که بگویی سندت را با سوراخ کن باطل می کند ...

حالا چه ککی در جانم افتاده که مثل مارگزیده ها به دور خودم می چرخم و نمی دانم از کدام سوراخ خورده ام؟ یک وبلاگ... یک اندیشه ... یک نگاه ... یک هیچ حذف شده . خاموش شده . ایشان! البته قبلا ایشان بوده اند ! منتهی از بد روزگار همان ایشانی هستند که اولش گفتم!

در پی این رویداد نئو بلاگر هم دست از نوشتن کشید . حالا با تاثیر مستقیم یا غیر مستقیم . نمی دانم . شاید اگر من هم جای اون بودم همین کار رو می کردم . البته زیاد مطمئن نیستم به رفتن ایشون! نئو بلاگر به نگاه من انقدر تلخ هست که هر چقدر هم که - اگه - مظلوم باشه دیده نشه . به هر حال ...

قبل تر هم سامان رفت . به یه شکل دیگه . یه طلاق توافقی و البته غیابی! سامان هم دوست داشتنی بود و هست . خوب می نوشت و خیلی وقت ها جای خالی اش برای نوشتن در دهات وبلاگ آباد حسابی حس می شود هر چند این جای خالی صدای بلندی به پا نمی کند اما حس می شود . حسابی حس می شود . و تک تک آدم های شناخته شده یا آرامی که رفتند .

راه های زیادی ندارد . اول اینکه شما واقعا به یک هویت باطله تبدیل می شوید و دیگر در اینترنت هیچ خبری ازتان نیست و دوم این که باز هم مثل یک روح در عذاب و سرگردان می آیید . یک راه دیگر هم اینکه بی خبر خاموش می شوید . همه چیز سرجایش است اما شما نیستید . خانه هست . وسایل هست . لباس ها هم هست . اما جای خالی شما هم هست .

بخواهم اسم ببرم یک دنیا می شوند . یک دنیا که رفته اند ... بیشتر آدم وقتی دلش می گیرد که کسانی که می شناختشان یا دوستشان داشت نباشند . آن وقت می سوزد . ذره ذره از درون . آخ ...

قبل تر ها وبلاگ حذف کرده ام . طردشدگان یک صفحه ی سیاهه بود که حذف کردم  و همین جا را هم . یکبار . قبل از این که اینجا را بشاناسید و حتی بشناسم جنین نویسندگی چهارماهه ام را سقط کردم . هر چند این قاتل دوباره به محل جنایت خود برگشت . من دوباره به اینجا برگشتم و چون دیدم هنوز خالیست دوباره شروع کردم . به فرزندی قبولش کردم و نوشتم . تا الان . اینجا . این من . این صفحه .

می دانم جملاتم درهم و برهم تر از حوصله ی سررفته ی شماست که تحملم کنید . می دانم که الان دوست دارید با دستانتان خفه ام کنید . آه این یک بار را فقط این یک بار را اصلا اصول حرفه ای و ویرایش و نقطه و ویرگول را بی خیال و من می خواهم بنویسم و نه اصلن... خط خطی کنم . چقدر خوب بود حوصله می کردم با صدای خودم برایتان دکلمه کنم با یک موسیقی متن احتمالی هم . آن وقت زحمت شما برای دیوانگی امشب من کمتر می شد . آن وقت شاید شک نمی کردم که این خطوط آیا مخاطبی هم دارد اصلن یا نه . بعضی وقت ها آدم شک می کنه . هیشکی منو دوس نداله !

واقعا بچه گانه ی جدی ای است خود را تمام کردن . خودکشی . حذف کردن . اه ... ولش کن .

این را... همین خطها را می گویم می خواستم بی سانسور تر از این و باز تر از این بنویسم . چند باری می خواستم به چند نفری فحش بدهم و چند باری هم توی آینه تف کنم برای نمایش امشب . اعتراف می کنم من بدکاره ی خجالتی ای هستم که به درد این کار هم نمی خورم . چندباری از خودم ودیگران خجالت کشیدم . خجالت کشیدم از هرآنچه نباید بگویم و می خواهم بگویم . از مصلحت لعنتی که وادارت می کند تا حقیقت را پنهان کنی . بهتر است ذهن شما را از این موضوع ها پنهان کنم . این صرفا یک دل نوشته ی ناخواسته بود که اتفاقی نوشتم . من قبلا ها از رفتن خیلی ها ، خیلی ناراحت شدم . من قبل ها به رفتن خودم هم - این کمترین - هم فکر کرده ام . من از بستن نظرات اسپاتلایت ، یکبار حذف شدن دوشیزه ، حذف "کردن" درخت آدامس ، تهدید گلابی "دیوانه" مبنی بر رفتنش آن هم نه یک بار ... رفتن حکایت ها و ناگفتنی ها . و حتی ماه نیمروز را!  آدم هایی که رفتارشان برای یک پست عوض شد و من تردید کردم که می شناسمشان و رفتند ... رفتند ...

ببخشید . ببخشید که بر دردم فریاد کشیدم و هذیان گفتم . ببخشید که چیزهایی گفتم که نباید می گفتم هر چند آرام . و بابت همین ببخشید هم باز ببخشید .

من همچنان طرفدار تیر آدم های بی وسعت و شناخته نشده هستم . من می میرم برای کسانی که با دانش و توانایی زیادشان ادعایی ندارند . آدم هایی که سکوتشان معنی دارد . آدم هایی که زیاد نمی شناسمشان اما حسشان می کنم . آدم هایی که ... من دست آن نویسنده ای را می بوسم که برای شهرتش نمی نویسد . بر قلم در پیشگاه خداوند سجده می کنم . من ...

باز خط های آخر است . برگ خداحافظی . خیلی زود . خیلی دیر . پرحرفی ها و حرف گمشده ام . خیلی دور خیلی نزدیک و شاید وقتی دیگر ... مجلس تمام گشت به آخر رسید عمر ما همچنان در اول وصف تو مانده ایم ...سعدی

پاورقی : ویرایش می خواهد چون دست نخورده ی دل است!
نگاهم نکن بیش از این ، نازنین نازنین نازنین ... کله شقی هایم برای ماه .