یادگاری ها
رنگ و رویشان رفته ، هر چند هرکدام یکروز پررنگ بوده اند . حرف های عجیب و غریبی زده اند . خوب نگاهشان می کنم . بعضی هایشان نیمه دوم حرفشان پاک شده . خیلی باید چشمانم را تنگ کنم سر از کارشان در بیاورم .
بعضی هایشان قشنگ اند بعضی هایشان هم نه ، زشت هم هستند . تاریخ ، کنار بعضی هایشان هک شده . برای فلان روز ... برای فلان سال ...یادگاری .
نقاشی های بچه گانه ای هم به یادگار مانده . جواب همدیگر را هم داده اند یا با لجبازی خاصی روی بعضی از کلمه ها یا جمله ها را خط خی کرده اند که خوانده نشود ...
فقط بچه های ورامین . سی ام آذر هشتاد و هشت . از تو تا ویران من - از تو تا مرز شکستن من - فاصله وا کردن در - فاجعه ی صدای بستن!
الان ساعت دوازدست ، نیم ساعت دیگه کلاسم شروع میشه ولی حال ندارم برم سر کلاس .
یک نفر هم زیادی احسساتش فوران کرده و با خط نستعلیق من در آری ای پررنگ نوشته :
ای که دانی عاقب خاک شوی قبل از آنکه خاک شوی خاکی باش...
خلاصه میز کتابخانه مانرا حسابی خالکوبی کرده اند و ابراز احساسات نموده اند . ۳۱/۶/۸۵ اعزام ! نبود؟! دو سال دیگه تموم میشه ... زیرش نوشتم آخه معافم . البته احتمالا این بابا دوسالی هست خدمتش تموم شده الان باید زن وبچه داشته باشه .
گوشه سمت چپ میز با زیرکی خاصی نوشته شده : فردا میام می بینمت ... برای آخرین بار . احتمالا این بابا هم تا الان هزار بار براش فردا شده و اگه قرار بوده که بره برای آخرین بار یکیو ببینه حتما دیده . شاید هم آخرین بار شروع یه اولین بار بوده و الان هم خوش و خرم به وصال هم رسیده باشند .
اینجا هرکسی یه چیزی از خودش نوشته و رفته . خیلی ها هم بی توجه به چیزی که دیگران نوشته اند یا خودشان می خواهند بنویسند این میز را رها کرده اند و رفته اند ...
قبل از من آدم های زیادی روی این میز و صندلی لم داده اند . کتاب خوانده اند یا چرت زده اند یا با یک چیزی ور رفته اند . حالا هیچکدامشان نیستند . هرکدام رفته اند پی بدبختی شان و البته در جستجوی خوشبختی شان .
فقط مثل من روز و روزهایی روی این صندلی نشسته اند یا میخکوب شده اند و به دنبال آن چیزی که می خواهند گشته اند .
دوست دارم روی این میز یادگاری بنویسم . هر چند این کار بی فرهنگی محسوب می شود . البته بی فرهنگی که نه . نمی دانم این واژه غلط را کدام الاغی در جامعه رواج داده . اما هرکسی برای خودش فرهنگی دارد . فرهنگ خیلی ها هم یک همچین شکلی است . چمی دانم . از شکستن لامپ های سوخته مهتابی و ریختن کف خیابان بگیر تا برداشتن آشغال دیگری و انداختن در سطل ، همگی جز فرهنگ متفاوت همین مردم است .

ایستادن یا رفتن در دل چراغ قرمز عابرهای پیاده ... تا همین نوشتن یادگاری روی میزهای کتابخانه اینجا . به هر حال دوست دارم در کمال بی خیالی من هم یک چیزی مزخرفی روی این میز کتابخانه هک کنم . مگر من چه ام از این آدم ها که این ها را نوشته اند کمتر است...! مگر من نمی توانم اینجا یک قلب قرمز بکشم و یک تیر مشکی از کمرش در بیاورم و آن زیر بنویسم : خوب نگاهم کن تک تیرانداز قلب من! اوه!
حالا مثل خر وامانده ام روی این میز چه چیزی بنویسم . اصلا چطور است بزرگ بنویسم : " بردران! شبی در خواب دیدم آیت ا... فلانی را به من گفت هرکس روی میزهای کتابخانه چیزی بنویسد ، آن دنیا با میخ داغ بر کپلش چیز می نویسند! برادران.. این میز از مبلغ بیت المال تهیه شده لطفا روی آن چیزی ننویسید ."
بچه های ریاضی و مدیریت الاغند که روی این میزها فقط جمع و تفریق کرده اند .
فرهنگ و بدفرهنگی هم برای بچه مثبت هاست . باید روی میز بنویسم...
معنای زندگی چشم های تو بود ...
پاورقی : آه یلدا ، قاتل پائیز ...
نوشتن ، نامه ای از درون به خود است . شاید اگر نوار قلبی و نوار مغزی می توانند نشان دهند که وضعیت جسم یک آدم چگونه است نوشتن بتواند نشان دهد روح یک نویسنده چقدر سالم یا بیمار است . نوشتن نه فراموش کردن است و نه به یاد آوردن . نوشتن فاصله میان این دو کلمه است . نوشتن مثل بستن یک زخم و یا در آوردن یک گلوله است . از نوشتن نمی ترسم . همیشه برای نشان دادن پشت صحنه یک زندگی باید نوشت . و در پشت صحنه هیچ کس ادا در نمی آورد . من نه به عنوان یک نویسنده و نه به عنوان کسی که می نویسد هیچ ادعایی ندارم و نخواهم داشت . تنها در دردی که سالهاست به جان دستانم افتاده دائما تکانش می دهم و بدون اینکه بخواهم کلمات را به کاغذ تزریق می کنم . گاه برای خودم . گاه برای یک اتفاق . گاه برای یک عشق و گاه برای هیچ چیز ...تنها می نویسم حتی اگر کاغذهایم را بسوزانم ، بسوزانند . . .