اما آیا قضیه به همینجا ختم می شود؟ گویا ما چاره ای جز زندگی کردن نداشته ایم .

در دنیا کارهایی هست که آدم را جذب نمی کند . در دنیا چیزهایی هست که آدم را دور می کند ؛ می راند و یا هر چیز . دنیای من پر از چیزهاییست که حوصله ام را سر می برد . و جای دوستان خالی .

در عمق این بی حوصلگی - حال چه از لحاظ کمی و چه از لحاظ کیفی! - آدمی مجبور است به یک سری کارها تن دهد . بنابراین بخشی از اختیار هرکسی شامل اجبار اوست . اجبار به تن دادن کاری را نمی توان اختیار نامید .

بلافاصله پس از زندگی جامعه ای وجود دارد که بر روح و کردار سرایت می کند . حال این جامعه را کوچک قلمداد کنیم یا بزرگ تصور کنیم . از این رو تصویر زندگی در طعم رابطه ها - و حتی رابطه با خود - تغئیر داده می شود .

منظورم از این حرف ، فقط این است که در طول زندگی - اگر چه درست عرض زندگی است - آدم و تصمیم هایش یا آدم و رفتارهایش دچار تحولات و تغئیرات ساختاری می شود که به دست او نیست و فقط او ناخواسته به آنها تن داده است .

در چنین چیزی ؛ اختیار انسان از بدو تولد مورد تهدید است و حتی به جز این انسان و اختیارش درگیر با مسائلی خواهد شد که مربوط به او نیست .

چگونه می توان از این درگیر شدن فاصله گرفت و یا رهایید ؛ و مگر به جز این است که هر تصمیمی ابعاد فراوان تری از آن چه ظاهراً هست را در بر می گیرد . چرا که سهم ما آدم ها از دنیا و خواسته هایمان دارای مرز مشترک است و این مرز مشترک و مالکیت همگانی شدیداً دردسر ساز . چرا که روح و رفتار هر آدمی و ذهنیتش با دیگری متفاوت است و حتی روح و رفتار هر آدمی در لحظه با خودش هم در لحظه دیگر دچار تفاهم نیست .

باز می گردد و به گذشته اش فکر می کند و آینده ای پیش رو که تقریباً شبیه به گذشته است . و آدمی چاره ای جز زندگی کردن ندارد . حال به هر شکلی .

حس امید و ترس ، تردید و تجربه نسبت به معادلات زندگی پیدا کرده ام . نه مثل گذشته صرفا ً تاریکی و ظلم را نمی بینم که پاکی هایش معدود و اگرچه دوست داشتنی اما محو باشد ...

خواستم صفحه تازه ای داشته باشم و جای دیگری بی صدا . راستش نتوانستم . بعدتر خواستم این صفحه را پاک کنم و از نو بنویسم که یادم آمد نمی توان گذشته را از بین برد . و اینکه گذشته اگر چه تمام شده اما واقعیت دارد و تاثیراتش هنوز پا برجا .

این حس نو شدن نمی دانم ربطی به سال هم دارد یا نه . یکروز صبح زود از خواب بیدار شدم و دیدم چه وقت طلایی و قشنگیست . راستش سکوت صبح را صدبار بیشتر از سکوت شب دوست داشتم . سکوت شب شامل تردید و بی خبریست و سکوت صبح آرامشی خاص در عین روشنی ست . 

خورشید آهسته آهسته می آید و فراگیر . نه اینکه ذره ذره و یکباره . از این رو خورشید دلهره آور نیست اما هیاهوی آدم ها برای من چرا .

زندگی آهسته ایست که زود می گذرد و من سعی می کنم صبر کردن را بیاموزم . آن وقت از طوفان ها هراسی نیست . و از هیاهو و دلهره ها .