گرگ و میش
ساعت پنج و خرده ای . در احمقانه ترین شکل ممکن من تنها کسی هستم که که اگر نصفه شب از خواب بپرد دیگر خوابش نمی برد که نمی برد . بعد حالا نصفه شب را بگذراند و کتابی چیزی بخواند یا آهنگی فیلمی و فکری یا با هر چیز دیگری بگذراند و برسد به صبح و بعد باز هم خوابش نبرد . مجبور می شود بیاید اینجا و بنشیند و از خاطرات نداشته اش تعریف کند . یا خلاصه سعی کند حتما یک چیزی بنویسد . چند خطی تلق تلق با صدای کیبورد در سکوت یادداشت کند و بعد دستش روی این یارو بک اسلشه چیه نگه دارد که چی؟ که نه . این ها را نمی خواستم بنویسم و اصلا حرفم از اساس چیز دیگری بود .
بعد از خودش می پرسد که می خواهی یک داستان بنویسی؟ تمام فسفر های نداشته مغزی اش هم به جان هم می افتند تا فکر کنند که چه داستانی؟ طرح های داستانی مختلف مطرح می شود و قصه ها و غصه ها ی مختلف و اشکها و لبخند ها . بعد هم هی فکر می کنم و به خودم می پیچم چون نمی توانم چیزی بنویسم اما یک چیزی توی وجودم وول می خورد و احساس می کنم باید آن را بنویسم . تنها هم نیستم . پشه ها هم دسته جمعی آمده اند پشت ال سی دی و برایم دکلمه می کنند که چه چیز می نویسم . که چه چیز می نویسی . چون عادت دارم در زمان نوشتن به نقطه نامعلومی روی کیبورد خیره شوم و اصلا و ابدا به مانیتور کاری نداشته باشم و بعد ببینم انگشتانم بدون اجازه من روی کدام حروف کیبورد وول می خورند و آن را فشار می دهند . حالا چه بشود که به صفحه نگاه کنم . مثلا احساس کنم باید یک چیزی آن اول آن وسط خلاصه ، خلاصه یک چیز جاافتاده ای در قبل بتپاند . کاری که اصلا در زندگی عادی ممکن نیست . گیر که کنی نه حق ری استارت می ماند و غلط که بنویسی نه حق بک اسلشی دیلیتی چیزی و اگر چیزی را هم فراموش کنی دیگر نمی توانی دستت را روی دکمه راست قرار دهی و روی نوشته ات روی زندگی ات به عقب برگردی . باز هم فکر می کنی و فکر می کنی که چه چیز بنویسم به صفحه نگاه می کنی و می فهمی تمام خوانندگان این صفحه چپ چپ نگاهت می کنند که بس است دیگر . چقدر می نویسی ! روی موبایل هم هیچ علامتی چیزی جز ساعت نیست . نه فلشی رو به بالا که بگوید یک نفر در دل شب در خانه ات را زده و تو خواب بوده ای و نفهمیده ای و نه علامت نامه ای که آدم فکر کند باز در دل شب یک نفر یک چیزی نوشته و انداخته تا بعدا بخوانی . یا با میخ روی در حکاکی کرده که آمدم نبودی و نیا نیستم! یعنی همان اس ام اس تکراری "خوابی؟!" است . توی همین یک کلمه یک دنیا حرف است . مثل زن و شوهری که در کنار هم خوابند و آن یکی خوابش نبرده و این یکی را صدا می زند! می دانی همین صدا کردن چقدر حرف بینشان رد و بدل می شود؟ که پشتش یک دنیا حرف نداشته دارد که تنها در صورتی که تو خواب باشی زده خواهد شد . وگرنه اگر بیدار باشی و جواب بدهی می گویند کاری نداشتم! یا یک سوال بی ربط از تصور . راجع به خودم هم بگویم اوضاع خوب است و روزها می گذرد . نه این که اوضاع عالی باشد ها . یا مثلا من آنتونی رابینزی چیزی بخوانم و صبح ها توی پشت باممان پشتک بزنم و شادی کنم و از اعتماد به نفسم بگویم! به هر حال آنچه که هست موفقیتی است که بر اثر تلاش و پشتکار بدست می آید و حاصل آن شادمانیست . و اگر موفقیتی پیش نیاید یا عامل غم انگیزی در زندگی باشد آدم مجبور است حداقل شاد نباشد .
من هم در تلاش هستم . در زندگی هستم . در تضاد غم ها و شادی هایم . در اندیشه رفتارهایم . در نگاه به رفتار دیگران . در دوستی ها در آدم ها در این و آن و در خودم . نیم نگاهی هم به خدا برای روز مبادا !
توی این گیر و دارها یک فکر دیگر هم به سرم می زند که دربی خوابی ام نماز هم می توانم بخوانم . همین که می گویم نماز بدنم کرخت می شود و احساس خواب آلودگی عجیبی می کنم . انگار سالهاست نخوابیده باشم . همین جا می فهمم در حالت مسالمت و خنده با خدایم قهرم . نه این که قهر باشم . لااقل زیاد کاری به کار هم نداریم و کاری به کارش ندارم . هنوز احساس مرگ نکرده ام و خودم را در سرازیری گور ندیده ام که دامن خدا را بچسبم و توی آن دامن خدا را چسبیدن در سرازیری - لااقل برای اینکه به دامن خدا آسیبی نرسد - نجات پیدا کنم .
حالا باز هم پنج و خرده ای . چون تنهایی را از پوستم نزدیک تر می بینم می خواهم سلام علیکی با خدا داشته باشم که بالاخره یک نفر به من هم اس ام اس می دهد! اول یاد مخابرات سحرخیز می افتم که الان می گوید حسابت رو بیار تا حسابتو نرسیدم . همراه اول برایت بهترین بهترین ها را آرزو می کند و از این قبیل دروغ ها . یا مثلا "سلام خوبی؟! هیچ کس تنها نیست همراه اول" بعد می بینم که نه یک نفر دیگر است . همان یک نفری که از آن فرشته های مهربان آسمانیست که خداوند به زمین بخشیده . به کمترین اغراق . وجودش سراسر مهربانی و دلش ، دل دریایی اش تنهاست . همیشه تنها بوده و اعتراضی نکرده و اصلا از همین حرف نزدنش خوشم می آید . این که هیچ وقت خدا نشده که حرف دلش را بلند بگوید...
نماز که خواندم باز در سجده بعدش همان جمله همیشگی ام را به خدا گفتم . سلام خوبی دوستت دارم و لبخند . و نه سیل آمد و نه زلزله شد و نه خدا قهرش گرفت . نوشته من تمام شده و پشه ها که کار دکلمه شان تمام شده کف و سوت می زنند و برای دریافت امضا می آیند جلو . کم کم آفتاب می زند و صدای شهر در می آید . موقع رفتن است ...
پاورقی:
حرفی نیست و ببخش اگر زیاد بود و حرفی هم نبود .
تقدیم به مهربانی که دوستش دارم
نوشتن ، نامه ای از درون به خود است . شاید اگر نوار قلبی و نوار مغزی می توانند نشان دهند که وضعیت جسم یک آدم چگونه است نوشتن بتواند نشان دهد روح یک نویسنده چقدر سالم یا بیمار است . نوشتن نه فراموش کردن است و نه به یاد آوردن . نوشتن فاصله میان این دو کلمه است . نوشتن مثل بستن یک زخم و یا در آوردن یک گلوله است . از نوشتن نمی ترسم . همیشه برای نشان دادن پشت صحنه یک زندگی باید نوشت . و در پشت صحنه هیچ کس ادا در نمی آورد . من نه به عنوان یک نویسنده و نه به عنوان کسی که می نویسد هیچ ادعایی ندارم و نخواهم داشت . تنها در دردی که سالهاست به جان دستانم افتاده دائما تکانش می دهم و بدون اینکه بخواهم کلمات را به کاغذ تزریق می کنم . گاه برای خودم . گاه برای یک اتفاق . گاه برای یک عشق و گاه برای هیچ چیز ...تنها می نویسم حتی اگر کاغذهایم را بسوزانم ، بسوزانند . . .